در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

رعنا میخندد، من همچنان اشک میریزم، حالا پشت دستم به کمکم آمده است. زیر لب زمزمه میکنم: «چشمها را باید شست». رعنا دوباره لبخند میریزد، دیگران هم.
حالا اشکهایم تا سر انگشتانم بالا آمدهاند، دوباره شاعریام گل میکند: «دلم را چون اناری کاش یک شب دانه میکردم». رعنا زیرچشمی نگاه میکند، شیطنت میبارد. با نرمی خاصی میگوید که چه شود؟ میگویم «که شاید در میان دستهایت خانه میکردم» میگوید به همین امید باش.
رعنا همچنان به جولان زبانش ادامه میدهد. کلمات مثل فرفرهای که در دست زنی کولی باشد، میچرخد، میچرخد و شوخی یا جدی مرا هم با خودش میچرخاند. بقیه دخترها به مناظره من و رعنا چشم دوختهاند. من سختم است که کم بیاورم، میگویم رعنا: «همین پارسال / شب یلدا/ اناری به دستم دادی / تا برایت دانه کنم» ولی امسال دارم به پایت دانه میشوم. مثل تسبیح مومن که بند پاره میکند و میریزد روی سنگفرش خیابان.
آره یادم است. «انار ترک خوردهای بود / و دستان تو پر شد از دانههای انارم / و چشمان تو اشک افتاد» حس کردم رعنا هنوز به اشکهایم میخندد، ادامه دادم:
«انارک ترک خوردهای بود / شبیه دل من / پس از حرفهای نهچندان قشنگ تو دختر»
رعنا لبخند میبارد. این بار حس میکنم آن شیطنت قبلی در نگاهش نیست. چشمهایش عذرخواهی میکرد، لبهایش مرا به مهمانی خندههایی میبرد که از قند فریمان شیرینتر بود.
یکی از دخترها لب باز میکند «دل آدمها / اناریست / دانههای دلشان / در چشمهایشان پیداست» یکی دیگر شرمساریاش را از انارهای دانه شده میگیرد، به من چشم میدوزد، لبخند میزند و میخواند: «... باید / تا بلندای رهایی رفت / از باغ عاطفه اناری چید / و / دانه دانه در آسمان پاشید.» این بار من میگویم که چه بشود؟ حالا او با زبانی زبده، اما سر بزیر که شرم عاشقان دل از دست داده را به یاد آدم میآورد، میخواند «یاد سهراب بخیر / او که میکرد اناری دانه / به دلش گفت / کاش این مردم هم دانههای دلشان پیدا بود / کاش سهراب هم امروز / اینجا بود / تا که میدید / دانههای دل ما پیدا هست»
من به این بیت که «هر بیشه گمان مبر که خالیاست / شاید که پلنگ خفته باشد» ایمان میآورم و با خودم مرور میکنم که« زندگی شاید همین باشد» / همین دوستیها، همین مهربانیها، همین حرف زدنها و شاید انار بهانهای باشد تا ما قفل زبان بشکنیم و داشتههای خودمان را دانسته بر زبان بیاوریم. شاید انار بهانهای بوده است تا ما دانههای دلمان را به هم تعارف کنیم. گل بگوییم و گل بشنویم و در سایه این میوه بهشتی قد بکشیم تا دلهای هم، بار دیگر دستهجمعی زمزمه کنیم: زندگی شاید همین باشد. / ضمیمه چاردیواری
علی بارانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: