در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

قطار که میایستد و درهایش باز میشود، صحنهای شبیه به فرمان حمله در جنگها شکل میگیرد. متروسواری یعنی نبرد، موقع خریدن بلیت، هنگام سوار شدن و حتی وقتی که میخواهی پیاده شوی باید بجنگی.
این را مسافران دائمی مترو میگویند که حالا دیگر بعد از این همه سال، خوب چم و خم متروسواری را یاد گرفتهاند.
برای جنگیدن آمادهای؟
آرنج آدمی درشتهیکل زیر چانهتان قرار گرفته و با هر تکان قطار ممکن است تماس نهچندان دوستانهای با فکتان پیدا کند؛ یک صورت گنده مقابلتان است که مرتب دارد جلوی صورتتان نفس میکشد؛ انگار صبح که از خانه بیرون میآمده کلهپاچهای یا چیزی هم خورده و چون وقت نداشته مسواک بزند با عجله خودش را رسانده به قطار شهری. ملت از سر و کول هم بالا میروند؛ هرکس تلاش میکند خودش را به جلو بکشاند تا به محض رسیدن قطار خودش را بیندازد توی واگن، اما شما ترجیح میدهید مثل آدمی باشخصیت آرامش خودتان را حفظ کنید. حتی فکرش را هم نمیکنید که بخواهید از خط قرمز لبه سکو عبور کنید ؛ 20 ،30 نفری جلوتر از شما با تمام قوا آمادهاند تا بلافاصله بعد از رسیدن قطار حمله تاکتیکی را آغاز کنند، در یک لحظه درها باز میشود و صد تا 150 نفری که معلوم نیست از کجا سروکلهشان پیدا شده، شما را هل میدهند و خودشان را داخل واگن جا میکنند. شما هم که نمیخواهید جلوی آشنایی، دوستی یا همکاری که در شرایط حساس اینچنینی همیشه اتفاقی در صحنه حضور دارند، شخصیتتان زیر سوال برود همچنان تلاش میکنید تا بیتوجه به فشارها با آرامش وارد واگن شوید، غافل از این که تلاشتان بیفایده است. به زحمت خودتان را داخل واگن جا میکنید، یکی از مسافرها کوله سنگین و سفت را محکم میکوبد به تخت سینهتان، پایتان را هم له میکند، اما به هر سختی است خودش را جا میکند وسط جمعیت و از این پیروزی حسابی بال درآورده است. همزمان با صدای «آخ» گفتن شما و بسته شدن درها از بلندگو صدایی شنیده میشود: «آقای محترم لطفا از در قطار فاصله بگیرید» حالا نوبت یکی از ماموران ایستگاه است که با هر زحمتی است آن آقای محترم را با فشار بچپاند داخل واگن!
وضع در دیگر واگنها هم بهتر از این نیست، جلوی هر واگن چند تایی دست، پا، گوش و ساکدستی بین فضای بیرون مترو وداخل واگن بیتکلیف مانده است، ماموران همچنان در تلاش برای جا دادن آنها و شما هم همچنان مشغول نگاه کردن. برای شما که مسافر همیشگی مترو هستید دیدن این صحنهها تکراری است، چون با این موضوع کنار آمدهاید که یا نباید سوار مترو شوید و آن بالا روی زمین با اتوبوس و تاکسی و با تحمل ترافیک سنگین خود را به مقصد برسانید یا اگر قرار است متروسواری کنید سختیهای آن را هم به جان بخرید، چون شما محکوم هستید به استفاده از حملونقل عمومی با اعمال شاقه.
این منطقه دیگر ممنوعه نیست
اینجا هم جنگ است، جنگ بر سر دفاع از منطقه ممنوعهای که بانوان متروسوار آن را حق خود میدانند. از همان روزهای اولی که آن علامت ورود ممنوع بزرگ را روی واگنهای ویژه خانمها دیدند با آن بگیر و ببندهای سختی که ماموران مستقر در ایستگاهها برای قانونمند کردن مسافران و ملزم کردن آقایان به رعایت حریمها و سوار نشدن به داخل واگن خانمها به کار بستند، شرایطی به وجود آمد که کمتر مسافر مردی خیال سوار شدن به داخل واگن خانمها به سرش میزد. اما حالا که مسافران مترو از سر و کول هم بالا میروند، دیگر آقایان چندان تمایلی به رعایت حریمها ندارند، این شرایط موجب شده بانوان متروسوار دلپری از این بیتوجهی آقایان داشته باشند. آنها میگویند در حالی که همین واگنهای موجود هم برای حضور خانمها کافی نیست، اصرار آقایان برای این که به دلیل ازدحام جمعیت سوار واگن خانمها شوند، عرصه را به خانمها تنگ کرده و موجب شده آنها داخل واگنها علاوه بر تحمل شلوغی جمعیت از بابت حضور آقایان نیز معذب شوند.
از شیر مرغ تا جان آدمیزاد
اینجا حوصلهتان تا رسیدن به مقصد سر نخواهد رفت، فروشگاههای سیار داخل واگنها با آن سر و صدایی که فروشندگان برای تبلیغ کالای خود به راه انداختهاند، توفیق اجباری است که مسافران مترو از اولین ساعات روز تا آخرین ساعات فعالیت مترو از آن بهرهمند شوند. حالا دیگر همه آنها را میشناسند؛ همانهایی که با ساک بزرگی که به دست گرفته یا کیف کوچکی که به کمر بستهاند، فروشگاههای جمع و جور سیار هستند. در بساط دستفروشان مترو همه چیز پیدا میشود؛ از شیر مرغ تا جان آدمیزاد، از مواد خوراکی و پوشاک گرفته تا لوازم بهداشتی و آرایشی، بدلیجات تزئینی و... .
بندرت پیش میآید مسافری دست خالی از واگنهای مترو بیرون بیاید، حتی اگر به وسیلهای هم نیاز نداشته باشند، تبلیغات دستفروشان آنقدر جذاب و مشتری جلب کن است که هر کسی را برای خرید وسوسه میکند.
حالا دیگر دستفروشهای مترو، جزء جدانشدنی از این وسیله نقلیه عمومی شدهاند و اگر اعتصاب کنند و سر کار نیایند جای خالی شان کاملا احساس خواهد شد، چون این معاملهای است که هم آنها را راضی نگه داشته و هم مسافران مترو را. گرچه از وقتی پای دستفروشان به واگنهای مترو باز شد، انتقاد زیادی به حضورشان شد و حتی آن اوایل ماموران ایستگاهها اجناس و کالاهای دستفروشان را در واگنها از آنها میگرفتند تا مانع فعالیتشان شوند، اما به محض این که حرف به چارهاندیشی رسید و پیشنهاد شد مسئولان مترو غرفههایی را در ایستگاهها در اختیار این دستفروشها قرار دهند تا دیگر شاهد دستفروشی آنها در واگنها نباشیم، شرایط عوض شد. از آن زمان به بعد دیگر خبری از آن بگیروببندها نشد، انگار مسئولان مترو ترجیح دادند، اجازه بدهند دستفروشان آزادانه به کاسبیشان داخل واگنها ادامه دهند، چون برایشان صرف نمیکرد غرفههای داخل ایستگاهها را بدون گرفتن اجارهبها در اختیار دستفروشان قرار دهند.
شببوها در مترو
آخرین گروه مسافران مترو شاید خوششانسترین آنها هم باشند چون بعد از یک روز کاری سخت دستکم میتوانند صندلی خالی پیدا کنند و تا وقتی به مقصد برسند از سر پا ایستادن نجات پیدا کنند، اما شبهای مترو برای مسافران آن، آنقدرها هم که به نظر میرسد خوشایند و رویایی نیست چون مترو غرق در شببوهاست!
عطر حضور آنها چنان فضای واگنهای مترو را فرامی گیرد که هر کدام از مسافران به محض این که از واگنها پیاده میشوند اولین کارشان کشیدن چند نفس عمیق است.
شببوها دو دسته هستند: گروه اول آنها که خسته از یک روز کاری آنقدر خود را فراموش کردهاند که حواسشان نیست بوی نامطبوعی که از بدن و لباسهایشان به مشام میرسد تا چه اندازه برای دیگر مسافران آزاردهنده است.
گروه دوم، همانهایی هستند که به محض این که روی یکی از صندلیها مینشینند، پایشان را از کفش درمیآورند و آن وقت است که بوی جورابشان که آدم را یاد گربه مرده میاندازد، هوش از سر هر جنبندهای میبرد. آنها پایشان را تا جایی که میتوانند دراز میکنند یا حتی چهارزانو روی صندلیهای خالی مینشینند، سرشان را به دیوار شیشهای داخل واگنها تکیه میدهند و تا رسیدن به مقصد به خوابی عمیق فرو میروند، بیخیال نسبت به این که عطر حضورشان چه به حال و روز مسافران یک وسیله نقلیه عمومی که مصداقی از زندگی جمعی است، میآورد. آنها یا نمیدانند یا بیتوجهند یا بیتفاوت نسبت به این که مترو فضای عمومی است که حضور در آن آداب خاص خود را دارد و در آن باید آن طور که در شان یک محیط اجتماعی است، ظاهر شد.
پاشو داداش، آخرشه
آخر شبها واگنهای مترو دیدنی است، برخی مسافران وقتی شانس نشستن روی صندلی را از دست دادهاند خودشان را رها میکنند کف زمین. برخی هم که قرار است آن وسطها پیاده شوند، همانجا جلوی در روی زمین ولو میشوند و به هیچ قیمت هم راضی نیستند سنگر جلوی در را خالی کنند. بدتر از همه این که همان جا سرشان را میگذارند روی زانوها و خوابشان هم میبرد، البته این کارشان با اعتراض مسافران دیگر هم مواجه میشود، چراکه اتراقشان آنجا مانع از این میشود که مسافران براحتی سوارو پیاده شوند. آنها با هر حرکت مسافران برای سوار و پیاده شدن تکانی میخورند، اما کوتاه نمیآیند و تا رسیدن به مقصد همانجا روی زمین مینشینند. گاهی خواب شان آنقدر سنگین میشود که از ایستگاه مورد نظر جا میمانند و تا رسیدن به ایستگاه آخر مسافر مترو میشوند و دست آخر هم راهبران قطار که برای سرکشی به داخل واگنها میآیند، بیدارشان میکنند که «پاشو داداش آخرشه».
وقتی آب گل آلود میشود
واگنهای در حال انفجار از انبوه جمعیت که در آنها جایی برای سوزن انداختن نیست؛ مسافرانی که تا رسیدن به مقصد از شدت فشار جمعیت مانند مواد داخل قوطیهای کنسرو به هم میچسبند؛ ترمزهای کشداری که تعادل مسافران را به هم ریخته و گاه موجب افتادن آنها روی هم میشود؛ سوار و پیاده شدنهایی که با تنه زدن و تنه خوردن، هل دادنهای شدید، گیر کردن کیف دستی میان دست و پای مسافران دیگر همراه است و... . تحمل این شرایط هرچند برای مسافران سخت و طاقتفرساست، اما برای برخی مسافران خاص این وضع از هر نظر مناسب و ایدهآل است، چون اگر غیر از این باشد کار و کاسبیشان آجر میشود.
برای جیببرها، کیفقاپها و سارقان مترو فرقی نمیکند طعمههایشان از نظر سر و وضع ظاهری چطور باشند، دانشجو، خانهدار، کارمند و... عازم محل کار است یا به قصد خرید و تفریح تا مقصد سوار مترو شده است، دختر جوان، زنی میانسال یا پیرزنی نحیف. خستگی، حواسپرتی، سهلانگاری و بیتوجهی مسافران در کنار حجم انبوه مسافران به هم فشرده شده درون واگنهای مترو براحتی شرایط دلخواه را برای سارقان و جیب برهای مترو فراهم میآورد تا با سوءاستفاده از غفلت مسافران در یک چشم به هم زدن بدون کمترین جلب توجهی تمام موجودی کیف طعمه مورد نظرشان را از آن خود کنند.
پوران محمدی / گروه جامعه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: