برگهای خرما

افتاده بودیم به نفس نفس که زن خودش را انداخت روی خاک. هق هقش را خورد. گوش خواباند روی زمین:ها ، یواش... صدا می یاد مسلمونا ، صداش می یاد.خم شدیم و گوشهامان به خاک که دوباره صدا آمد. لرزید. پس لرزه ها رهامان نمی کرد.
کد خبر: ۶۰۸۹۰
آن هم بعد از چند شب. چراغ بادی ها از دور و نزدیک تکان می خوردند. لابه لاشان شبح آدمها و سایه پاهاشان به چشم می آمد و گم می شد. زن جیغ می زد و از دور و نزدیک ، آدمها پیش می آمدند.
خیلی ها روی قبر پدر مادرها و بچه ها و فامیل شان مانده بودند. ترس ریخته بود روی زمین و زیر پامان را خالی می کرد. زن از روی خاکها بلند شد و نشست. چشم دراند به قبر. هق هق زد:ای بچه ام نیست.ای بچه ام نیست. رو خاک بچه ام برگ خرما گذاشتم. یه تکه کاشی ام خاک کردم ، قهوه ای. انگشترمم زیرش خاکه.» مات مانده بودیم چه کنیم؛
پیچیده بودیم توی فرعی ، همین اول ها. جایی بیرون براوات. هر چهارتایمان پشت لنکروز بودیم. راننده رفت رو سینه تپه خاکها که چوبها و تیرآهن ها از بینشان زده بود بیرون. دنده عقب زد. شب سیاه و سرد چسبیده بود به زمین. خاموش می رفتیم که موتوری ها سرمان نریزند.
گفته بودند روز برید بازدید. شبا چادر بدین. حالا چراغ خاموش می رفتیم. یله شده بودیم روی چادرها و داشتیم به تاریکی هوا نگاه می کردیم و به آن ته های آسمان که پرت شدیم روی بارها. دوره مان کرده بودند با بیل و کلنگ. راننده کوبید روی ترمز. یا ابوالفضل ، کارمان ساخته است. خیلی ترسیده بودیم. جابر داد زد: «بابا جان مال شماست. والله مال شماس....» بارمان را ندزدیدند. چاقو هم نکشیدند. گریه می کردند ، های های. ترسمان ریخت. از ماشین آمدین پایین. پیرمرد بین گریه هاش شروع کرد به حرف زدن از دخترش که زنی بین گفته هایش دوید و گریه کنان افتاد زمین.
گفت دخترش به خوابش آمده ، گفته که زنده است. گفتند ببرینمان بهشت زهرا. مانده بودیم چه کنیم.هاج و واج. زبانشان را هم که نمی دانستیم. چند تا زن دیگر هم آمدند و روی بارها تلنبار شدند. راننده صدامان کرد. گفت از جاده برویم. می گیرندمان. می گن دارید با اینها ، جنس قاچاق می کنید. بلبشوست ؛ تا ثابت کنیم ، پیرمان را درمی آورند.
مصطفی عینکش را برداشت و چشمهاش را خشک کرد. صدای پیرمرد گفت بیراه برین. خودش هم نشست جلو ، پیش راننده. لنکروز از میان خاکها و دشتی که جاده نبود و همواری بود رفت سمت تاریکی. زن بلند بلند گریه می کرد و آواز می خواند: دختری داشتم مریم خاتون ، موهاش تا اینجا....»
هی دستهای زن تا میانه کمرش می آمد و می رفت. ماشین بالا و پایین می افتاد. یک بوی سوختنی ، بوی خاک ، بوی مرگ ، توی تن آدم می خورد. چادرها زیر پامان بود و تلق تلق والورها بین صدای زنها گم و پیدا می شد. ماشین ایستاد.
پیرمرد پایین آمد. نگاه کرد. با زنها حرف زد. بعد فهمیدیم راه را می پرسد. زنها هر کدام دست و چادرشان سمتی رفت. توی خاکها رفتیم. روی گرده ها رفتیم سمتی که سمتی نبود ، تا آخرش افتادیم حاشیه راه. زن مویه می کرد و می خواند. رفتیم تا خیابان شد. گوشه و کنارها ، چادر بود.
فانوس هایی یا بیرونشان روشن. آتش هم بود ، جابه جا. کنده هایی که می سوخت یا دود می کرد. بعضی ها نیم خیز می شدند یا دو می گرفتند که چیزی بگیرند. راننده پایش روی پدال بود و ما میان والورها و چادرها می خوردیم به هم. پایین آمدیم. بلدوزرها و بیلها آن دورها زمین را می کندند.
چند تایی آمبولانس بود که مرده آورده بود. چند تایی طلبه نمازشان می خواندند. می بردنشان پا شیارها. می گذاشتنشان ردیف کنار هم. بلدوزر خاکها را می برد رویشان. مدفون می شدند. اینها را دیروز شنیده بودیم ، حالا می دیدیم. «هی هی...ترسیدی برو. راننده می خواد بره.»
دیدم مصطفی تکانم می دهد. زنها دویدند توی قبرستان. قبرستان کهنه تاریک بود و درختهاش به اشباح می خوردند. جابه جا چراغ بادی یا چوب سوزی روی خاکها بود و سایه هایی دورش. دنبال زنها و مردها دویدیم. پیرمرد عقب افتاده بود و توی سر خودش می زد. جمعیت ماند.
«بچه ام ، مریم خانومم ،ها مادرم کجایی؛ مامم کجایی؛» از گوشه و کنار کسانی پیش می آمدند. زن هق می زد و دوباره داشت تعریف می کرد. می گفت بچه به خوابش آمده و گفته زنده ام. صداش را شنیده. پیرمرد گفت: «کجاشه؛ همین اول هاس بچه ام. توی خاک گیر کرده بچه ام. به دادم برسین مسلمونا....» هوار می کرد زن ، با صدایی که صدایی نبود. یکی از مردها بیلش را انداخت و از جایی آن ورتر ، چراغ بادی ای را از روی قبری برداشت و آورد. زن دوید. چراغ را روی خاکها می گرداند. یکهو زمین لرزید. گرومپ. انگار بخواهد زیر پامان دهن بدراند.
ترسیده بودیم. مردم ، ایستادند. چراغهاشان هم ایستاد. «مصبتو...خدا ولمون کن...ولمون کن.»
صدا بغض آلود از تاریک روشن جایی میان قبرها آمد. بعضی شروع کردند به گریه. بعضی سیگاری گیراندند و از ماندگی به خاکها دراز می کشیدند.
«پیداش کردم.ها اینا... پنج برگ نخل گذاشتم.» برگها را کنار انداخت و افتاد روی خاک. همهمه شد. «مسلمونا یواش. یواش صدای بچه ام می یاد.»
«خوار ، خوار... چی می گی. چی می گی....»
مردی بود ، خاک خورده. خم شده. یک دست به کمرش بود و دست دیگر، جلوش تاب می خورد به چپ و راست: «اینا خویش و قوم ماین. خوارچی می گی. اینا مال ماین.»
زن گفت: «مال منه ، دخترمه. ایناهاش» گوش خوابانده بود به خاک. بعد چنگ چنگ کرد خاکها را. پیرمرد نشست کنارش. چیزی نبود. زیر چراغ بادی ها ، سفالی نبود. برگهای خرما چهار تا بود. کسی شمردشان.
بعضی روی قبرهاشان خم بودند و داشتند صداهای زمین را می شنیدند. مردهایی و زنهایی دور شدند و سمت قبرهاشان رفتند تا گمشان نکنند. از پرک آسمان ، سپیدی سر می زد و تاریکی را خرد خرد می خورد. پیرمرد نشست ، ما هم.
زن با چراغ بادی اش روی خاکها را می گشت و می گفت: «دخترم زنده اس...مریم خانومم زنده اس....» سیگاری گیراندیم و به صبح خاک آلود خیره ماندیم.



محمود ساطع
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها