بادبادک

باد می‌دود، بادبادک می‌دود، تو می‌دوی، تمام شهر می‌دود. من ولی در انتظار آفتاب ایستاده‌ام، برفراز تپه‌ای که می‌شناسی‌اش.
کد خبر: ۶۰۸۴۳۱

باد می‌دود، ابرهای شهر می‌‌دوند، ابرهای خسته، ابرهای خفته در بهار، ابرهای سوگوار رفته‌اند، آسمان شهر آبی است، آسمان شهر آفتابی است.

ایستاده‌ای بر بلندترین بام شهر و قصد تصرف آسمان را داری با بادبادکی که با دست‌های تو مسیر بادهای آمده را نشان می‌دهد. مسیر بادهایی که راهشان را گم کردند در خیابان‌هایی که سر به بیابان گذاشته‌ بودند، بادهایی که در لابه‌لای آسمانخراش‌های شهر دویدند تا بادبادکت را به همسایگی آفتاب برسانند.

ایستاده‌ای بر بلندترین بام شهر، آنجا که می‌توانی شب تا صبح ستاره بچینی، آنجا که می‌توانی دست‌های زمستانی را به گرمای آفتاب پیوند بزنی، آنجا که می‌توانی بهار‌بهار بباری بر دامن کوه تا کشتزارهای پایین حاصلخیزت شوند.

ایستاده‌ای بر بلندترین نقطه شهر با بادبادکی که از دیروزهای دورت با خودت آورده‌ای، حالا کودکی‌‌ات در چند سالگی گل کرده است که چشم‌هایت را یله کرده‌ای در آسمان و رنگین کمانی از بادبادک در چشمان تو پرواز می‌کند.

حالا می‌خواهی بادبادکت از عقابی که در گوشه آسمان به سیر ابرمشغول است جلو بزند و نخ‌هایش نپیچد دور ستاره‌ای که دیده نمی‌شود.

حالا به خودت برمی‌گردی. کودک درونت را مرور می‌کنی. انگار چیزی تو را به دیروزهای دور پیوند زده است. حالا گوشه چادرت را به دندان می‌گیری و از پشت شیشه عینک ذره‌بینی‌ات به فردا پلک می‌زنی. می‌خندی. بادبادک بالا می‌رود و کودکی‌ات آغاز می‌شود.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها