در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حمید از ایلام: (درباره جوابی که به هستی دادی) خب اگه احساساتی نشیم و قهرمان بازی هم در نیاریم اونوقت تکلیف چیه؟ وقتی برای تغییر عادتهای بد آدمایی که واسهت مهمن وقت میذاری و نتیجه نمیگیری جز تحمل فشار روحی و اعصابی خراب چیزی واسهت نمیمونه. آدم تا خودش نخواد ما نمیتونیم واسهش کاری کنیم.
هااان؟ الان خودت متوجه شدی چی به چی شد؟ اولاً که خودت جواب خودت رو دادی گمونم (اونجا که میگی: تا خودش نخواد)! دویوماً اشتباهت همینجاست: اول خودت بخواه و برا تغییر خودت، اون وقتی رو که میگی بذار. هم خواستهای، هم وقتی تهش به تغییر و خواستهت رسیدی، کلی لذت میبری از وقتی که گذاشتی و نتیجهای که گرفتی (من و ابوالمعالی، هر دومون همین کار رو کردیم. فارغ از حرص خوردن برای تغییر دیگران، اول نشستیم دوتایی سیرابی مخچه خودمون رو تمیز کردیم! حالا راحتتر زندگی میکنیم، بهتر مشکلاتمون رو حل میکنیم، کمتر توی چاه میافتیم، بیشتر عقلمون به مباحث دوروبرمون میرسه و...)
مهتا: خواستم واسه پیام «اسیر عشق» یه جوابی بدم. آخه اسارت کدومه؟ فک کنم شما زیادی جدی گرفتی! همهش یه پاسخگوئه دیگه. اونم در حد مجازی. اینقدر حاشیه نداره که[...].
پر سیاه، کلاغ احساساتی: من رو یادته؟ بعید میدونم نقاشیم هنوز جلو چشمت باشه. دلم واسهت تنگ شده رفیق. 5 ساله هر هفته چاردیواری میخونم اما هنوزم ساکتم! (19 ساله شدم) قارقار، یعنی بایبای!
بله که یادمه. چطو میشه یادم بره؟ اونم با همچی استعدادی برای نقاشی که اگه درست هدایتش کنی جزو یکی از نقاشان معروف آینده خواهی بود، حتی پایه یک بروبچ رو هم یادمه که علاقه به گرافیک داشت و الان دیگه انگاری پایة بروبچ نیست! (یادت هم باشه، من همون وقت هم که احساساتی شده بودی شدیـــــــــد، به خاطر همون سختگیری خودم و ابوالمعالی! میدونستم چقدر از اون تصمیمات سراسر منفیت عملی میشه و چقدرش نه، یا دلیل و سرچشمهش چیه و اینا؛ یعنی حتی وقتی نامة فرضی دوستت هم رسیدهاااا، کلک! با این حاااال، خیلی خیلی خیلی خوشحالم که میبینم نقاش آینده هنوز در حال قارقاره! قارقارت مداوم باد، اما بالبال نزن!)
9252: ایول داری با اینهمه جوابی که میدی. فقط نازنینم، جیگرم، عسلم، به جای مربع قرمز بهتر نیست یه اسم خوشگل برای خودت بذاری؟ خوبهها (این اولین اس من بود به شما. چاپ نکردی فدای یه تار موت، البته اگه کچل نیستی. ولی اسم رو بذار واسه خودت. جون من بذاریها. بذار، گرفتن شناسنامه هم با من)[...]
اصلش همون اسمهس، گرفتن شناسنامهش که دیگه کاری نداره! میخوای اصا من همین الان 4 تا پیش شماره شناسنامه بهت بدم؟
زهرا 92: وای... من عاشق این ذهن خلاق کسیام که طرح این عکسا رو میده. واقعاً چقدر هنرمنده. پیامکهای دوستان و مطالبشون بهم انرژی مثبت میده. ایول بابا.
همقرن: نیمههای شب بود که جناب سعدی خواب بنده را منور کردند و در گوش متعالیمان فرمودند که این پاسخگو ذهن بنده را مغشوش فرموده. [پس] یا خویش را معرفی نموده، یا از صفحة روزگار دیپرتش میکنیم. من فقط نقش چاپار را بر عهده دارم. دیگه خود دانید و جناب سعدی. (من دیگه شک ندارم که پاسخگو پسره. آخه چه دختری با سنش این طوری بازی میکنه؟ دورة دایناسورا! شوخیشم زشته!)
مطمئنی سعدی همچو چیزی گفته؟ تو فقط اسمت همقرنه، من اما همقرن اونمهاااا! خودشم که وقتی میاد پیش من، حرفاش زمین تا آسمون با اینا که تو میگی فرق میکنه. این دفعه اگه اومد ازش کارت شناسایی بخواه! بگو دستاشم از زیر در نشون بده! برا محکمکاری یه امضا یا اثر انگشت هم زیر حرفاش بزنه بد نیس! (ضمناً دختر یا پسر، تلاش کردهم ظرفیت شوخی در خیلی چیزا رو برا خودم پیدا کنم)
سارا از قم: من یه دختر 20 سال با تمام احساسم بارها و بارها در زندگی شکست خوردم. میگم شکست فکر نکنید منظورم شکست عشقی و این جور حرفاس. وقتی پیامکا رو خوندم خیلی خوشم اومد و تا حدودی دردام التیام پیدا کرد. ممنون از زحمات شما که با حوصله جواب میدی[...].
باعث افتخاره. ممنون از شما که پیام میدی!
هانا 69: بعد از یک ماه و نیم انتظار باید اسمم رو توی تلگرافخونه ببینم. چش بود مطلبم؟ نه تکراری بود نه کپی[...].
همانا هانا، بدان و آگاه باش! من بیدلیل کسی رو نمیفرستم تلگرافخونه؛ اما دیگه اصلش رو ندارم تا بتونم بگم دلیلش چی بوده.
جعفر م. از قم: از بس جوابم رو ندادی و بهم برخورده بود دیگه داشتم احساس میکردم قیافهم فلت شده! حالا بعد چار پنج هفته که خریدم از خنده دلپیچه گرفتم. بعضی از بچهها خیلی باحالمینویسن. دیگه اونوقت ببین با جوابای تو (که به ما نمیدی) چیییی مییییشه! البته ارادتمند مادربزرگتم هستیم فجیییع!
چشمم روشن! تو خودت مگه مادربزرگ نداری؟! (بابابزرگ... بدو بیااااا. سر راه، وردنة مامانبزرگمم بیار!)
نیما از کرمانشاه: حسودی میکنند بروبچ به پیمان/ چون که نامش هست در صفحه، فراوان/ نمیگویند که مطالبش هست زیبا و روان/ فقط گیر دادهاند به جایگاه این و آن!
بدون نام: روز اول رفتیم مدرسه. معلم اومده سر کلاس. قبل از اینکه خودش رو معرفی کنه: جلسة بعد درس رو بنویسید، بخونید، میپرسم! (ینی چی واقعاً؟!)
فارسی حرف زده که! یعنی اینقد سخته فهمیدنش؟ چون هر چی فکر میکنم میبینم منم نمیفهممش! بهش بگو یعنی چی آخه واقعا؟! (شاید اصا یه منظوری داره!)
یک خانهدار از شهرکرد: اگه الان دوران قدیم بود فکر میکنم مردم یه ضربالمثل جدید میساختن برای نشون دادن آدمای حاضر جواب: مثلا میگفتن زبون داره مثل حسامی! یا زبونش مثل حسامیه، بیجواب نمیمونه!
اُه... پس انگار الان خیلی شانس آوردهم که دوران جدیده! هیم؟ (شایدم اونا چون توی دوران قدیم بودن و مردم حالا رو ندیده بودن و زبون ده متری دایناسورا رو دیده بودن، میگفتن زبونش اندازه گردن دایناسوره!).
بدون نام: پاسی جون، قضیة این تلگرافخانه کلاً چیه؟! منظور از اسمهایی که توشه چی میتونه باشه؟ دقیق بگو لطفاً.
دو صفحه بیشتر جا نیست... تا اینجا رو متوجهی؟!! (پ دیگه حلّه که!) حالا یه عاااالم آدم دوستداشتنی (اعم از مشتری همیشگی، مشتری مدتی، یا حتی گذری!) هم هستن (که باز بین اونا قلمهای خیلی عالی، قلمهای خیلی روون، مخچههای جدید و... هست و قلمهایی که خب... به هر حال یه نوع دیگه از قلمه!) بیشتر از یکی دو ماه هم ستمه که منتظر بمونن (قبول نداری؟) بنابراین، از هر کی مطلبی دستم برسه خوب یا بد، کپی یا اصل بالاخره یه جا اسمش رو میارم که متوجه شه به دستم رسیده. ممکنم هس یه دفه مطلب عالی زیاد باشه، بهترا برن تلگرافخونه، یا یه نفر چند تا مطلب توی همون هفته فرستاده باشه، یکی بهترش رو انتخاب میکنم یا اصلا حرفی برای گفتن نداشته باشه، یا حرف گفتنی خودش رو درست و درمون نگفته باشه و... (کپی و اصل هم که هست)؛. این طوری اون چیزی که کوتاه شده و رفته پیامهای کوتاه، باز کوتاه میشه در حد اسم، میره تلگرافخونه! (من شرمنده همهشون هستم به خاطر کمبود جا).
دختر کاغذی، سارا: میخواهم ستارهای برای خودم پیدا کنم که همیشه مال من باشد. نیمنگاهی به ستارة پررنگ آسمان که برای خودش پادشاهی میکند میاندازم و به دلم میگویم: این را میخواهی؟ آروم کنار گوشم میگوید: نه! میگویم: چرا؟ اینکه زیباترین است؟ همین را بردار. میگوید: این ستاره مال همه هست، همة چشمها به دنبالش هستند و او هم برای همه چشمک میزند! من ستارهای میخواهم که فقط مال من باشد و برای من چشمک بزند[...].
عاطفه از رودسر: [...]من که آخر نفهمیدم چرا بهتون میگن حسامی. اسمتون حسامیه؟ فامیلیتون حسامیزادهس؟ ولی هر چی هست خیلی دوستتون دارم چون به بچههایی که براتون مطلب میفرستن احترام میذارین[...].
اگه اشتباه نکنم گمونم حسامی نام خانوادگی باشه! ممنون از کامیون موز و هندونه. هم شعرت هم نثرت خیلی طولانی بود. البته نثرت خیلی خیلی بهتر از شعراته! نشد که بشه بچاپمش. یا نثرهای کوتاهتری بفرست، یا به بلندای نظر خودت ببخش دیگه.
فرشته بهنام: سلام. میبینم که بروبچ ساوهای دارن میترکونن. ایول. ایول. بسیار خرسند شدیم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: