در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تمام باورها، فلسفهها، قصهها و فیلمهای آخرالزمانی، تمام نگاههای مضطربی که به تحولات جهانی دوخته شده، نشان از هراسی همگانی و بازتولید پیوسته آن در ساحت سیاسی، اقتصادی و فرهنگ عمومی دارد. این اضطراب فراتر از هر گونه خطر بزرگ بیرونی، در درون و در زندگی روزمره قوام مییابد. جنگ از بیرون و با حماقتهای بزرگ بزرگان رخ میدهد، اما این ناامنی از اضطرابی هر روزه و نهادینه شده در درون نشات میگیرد. آنقدر درونی و هر روزه که گویی حالت طبیعی بوده است. این نگرانی همچون آلودگی شهر آلوده است که ساکنان آن هیچگاه تمیزی آن را ندیدهاند و سیاهی دود را رنگ طبیعی هر شهری میدانند. ناامنی و اضطراب همزاد زندگی مدرن و حال خواهیم دید که در زمانهای که در آن زندگی میکنیم تبدیل به حالتی ضروری برای بودن شده است.
درست در میان بازیگوشیها و رفع نیازها، با سرخوشی و بیخیالی جوانی است که پرسشی مطرح میشود؛ آینده من چگونه خواهد بود؟ با چنین آیندهای چه کنم؟ این پرسشها بکلی با آن پرسش خیالانگیز یا شاید متوهمانه میخواهی چه کاره شوی، متفاوت است. میخواهی چه کاره شوی؟ در پشت میز کلاس درس طفل را وادار به اغراقهای کودکانه میکرد، اما اینجا هر گونه اغراقی ناممکن است و خیال بلاهتی بیش نیست.
اینجا باید بجای تصورات بزرگ از آینده، خودت را دست پایین بگیری و سر را بر سنگ بکوبی، سری که در کودکی تصوری از سنگ واقعیت نداشت. ترس در این شرایط به مانند حالت طبیعی انسانی که مورد حمله قرار گرفته، باید حالی مستمر باشد. احساس ترس و وجود شرایط جنگی به میزان نداشتهها بزرگ میشود؛ اما به شرط توفیق، مال اندوخته شده، همواره در معرض تهدید و از بین رفتن است. این احتمال مال را باختن خود ناامنی را در بعدی دیگر گسترش میدهد.
در زمان نداری و نیاز، امنیت در فراهم کردن دارایی بیشتر است، شرایط به مانند شرایط جنگی است؛ انسان در ورطه مبارزه است و برای صلح (رفاه نسبی) یا پیروزی (ثروتمندی) میجنگد؛ اما هنگام رفاه یا ثروتمندی، ناامنی همیشه در کمین است؛ تغییر بازار، تغییر سیاست، کم شدن ارزش پول یا ورشکستگی همیشه محتمل است. در این موقعیت، دارابودن همواره شبیه به صلح مسلح و آمادگی برای جنگ است؛ یعنی دارایی همواره میتواند جای خود را به نبود دارایی و نداشتن مطلق بدهد.
نگرانی از آینده، از بیماری، از سرنوشت خود و فرزندان احساسی است که همواره با انسان است. اینها در کنار وابستگی همه، از خرد تا کلان به شرایط اقتصادی جهانی و میزان موفقیت یا ناکامی سوداگران بزرگ اقتصادی و سرمایهداران پرقدرت، نوعی وابستگی ذهنی را ایجاد میکند. این وابستگی ذهنی موجب جنون ذخیره کردن، جمع کردن، پنهان کردن و افزودن پول و ارز و طلا میشود. آرام آرام و به شرط موفقیت یکی، دو نسل و گسترش تجارت، وظیفه حفظ و افزایش این داشتهها موروثی میشود.
در واقع داشتههای ذخیره شده، تبدیل به حلقه اتحاد و قوام خانواده میشود و اگر روزی این بنا فرو بریزد، شاید از خانواده هم چیزی نماند. اینجاست که حفظ پسانداز و سرپا نگه داشتن حساب بانکی و املاک و... وظیفهای فراتر از فرد و مسائلی چون امنیت میشود و به نهایت کارکردش میرسد. کارکردی که اتفاقا فردیت را بیشتر نابود و انسان را از همیشه وابستهتر و بیارادهتر میکند.
اینجا دیگر مالک، آن حساب بانکی خانوادگی است، نه فرد صاحب حساب. اینجا مالک، آن ماشین چند صد میلیونی و آن قصر و زمینهای بزرگ است، نه مصرفکنندهها یا کاربرانش.
سرمایهداری هر قدر که قدرت پیدا میکند، ناامنی در میان طبقه متوسط و فرودست بیشتر میشود. احساس تهدید شدن و شکنندگی طبقه متوسط ناشی از این است که اندوخته او محدود است و به همین سبب جنون اندوختن در این طبقه بیشتر هم هست.
انسان متعلق به طبقه متوسط چون میخواهد خود را از آسیبپذیری نجات دهد باید مدام اندوخته خود را بیشتر کند. تغییر شرایط اقتصادی، کم شدن ارزش پول ملی، بالا رفتن تورم و... همه نسبت با اندوخته هر شخص متعلق به طبقه متوسط، معانی مختلفی پیدا میکنند.
تغییرات بازار در شکل زندگی روزمره و عینی و همچنین ضروریات این طبقه تاثیری مستقیم و پررنگ دارد. به همین دلیل اندوخته بیشتر یعنی ناامنی کمتر و مال کمتر یعنی آسیبپذیری بیشتر. راه فراری نیست. اینجا قانون جنگل، برتریطلبی،جنون جمعآوری، موفقیت طلبی و جلو زدن، ذخیره بیشتر نسبت به دیگری، رقابت پیوسته انسانها در برابر منابع محدود و کسب امنیت خود در ناامنی دیگری تبدیل به اصلیترین شکل اخلاقی بودن میشود.
در چنین نظمی همه چیز باید تبدیل به داشتههای انسان شود و داشتههای انسان سرمایه او و اندوختهاش برای آینده است. جنون تحصیلات دانشگاهی در طبقه متوسط، تولید مهارتهای تازه و کسب تواناییهای متفاوت با افزودن حساب بانکی و البته تشویق شدن برای فربه کردن آن معنایی یکسان دارد، همه برای برتری جستن و ذخیره کردن داشتهها برای روز مباداست. روز مبادا در زندگی مبتنی بر مصرف، بر روابط تکیه زده بر سرمایه و در خسران ذاتی انسان در پهنه اتفاقات و پیشآمدها، یعنی هر روز و همیشه. همه روزها روز مباداست و همه فرداها، روز نیاز. پسانداز اختراعی برآمده از این جهان آشفته است، واکنشی در برابر ناامنی، نبود اطمینان به برابری و حمایت دولت و امکانی برای برتریطلبی و جلوزدن، یعنی لباسی که ما را در جنگ احتمالی در امنیت نگاه خواهد داشت.
هراس از آینده هیچگاه هراسی اصیل از درون انسان نبوده و نیست. هراس از روزهای نیامده ناشی از بدبینیهای نه چندان منطقی است. آماده بودن برای فاجعه امری است و هراس از روز نیامده، امری دیگر. آنها که کمتر از آینده میترسند در برابر فاجعه مقاومترند، چرا که میدانند که از دست هراس کاری بر نمیآید و روز بد بیشتر خارج از کنترل یک فرد است، بنابراین وقتی اتفاقی ناگوار رخ میدهد، آرامتر و بیدغدغهترند. هراس همواره بخشی از کنترل انسان را نابود میکند، نیاز را افزایش میدهد؛ بنابراین انسان ترسیده قابل کنترلتر از انسانی است که هراسی از آینده ندارد. کنترل شدن انسانها در زمان ترس راحتترین کار برای قدرتمندان است. اگر شما از خوردن چیزی بترسید، پیامهای اصحاب قدرت (حال چه اقتصادی و چه سیاسی که بیشتر البته یکی هستند) را برای نخوردن آن چیز و خوردن جایگزینهایش بیشتر جدی میگیرید. این گونه بسادگی کنترل میشوید. در بیشتر موارد هراسآفرینی مقدمهای برای شوک به بازار و هدایت سرمایههاست، به همین دلیل است که ذخیره پول در بانک و خست در زندگی اکنون سبب میشود همواره سرمایههای عمومی از سوی بانکها کنترل شوند. این هراس علاوه بر کنترل شدن افراد و ناتوانی هر چه بیشتر آنها در اتفاقات ناگوار؛ سویه روانشناختی مهمی هم دارد. خساست و وسواس مالی از مهمترین آسیبهای نگاه روز مبادایی و پسانداز محور است.
از دست دادن لحظه،به تعویق انداختن نیازها یا لذتهای اکنون، از زندگی انسان تلاشی برای اندوختن مداوم و آسیبهای نشانهگذاری شده میسازد. جمع کردن، آسیب دیدن و به الزام هزینه کردن، نظم زندگی این گونه است و این نظم آنقدر از وجوه انسانی و سلامت روان دور است که حاصلی جز افسردگی نخواهد داشت.
مال جمع میشود و از بین میرود. به تعبیر سنکا فیلسوف رومی انسان چیست؟ ظرفی که با کوچکترین تکان و آرامترین ضربه خواهد شکست... بدنی ضعیف و ظریف، برهنه، در حالت طبیعی خود، بیدفاع و متکی به کمک دیگری. بنابراین مالی که اندخته میشود براحتی از بین میرود و انسان بهجای استفاده از آن در لحظات سلامت، خود انتظار فاجعه را میکشد. ممکن است همین نگاه، پسانداز کردن و مالاندوزی بیشتر را توجیه کند؛ اما باید این نکته را در نظر داشت که کیفیت زندگی حاصل از استفاده درست از لحظات سلامت است و همچنین در یک نظام اصلاح شده به لحاظ فکری، حمایتهای انسانی دقیقتر خواهد بود و در آخر اینکه خسران انسان ذاتی است و با هیچ اندازه از توان مالی خوشی و سلامت تن ابدی نخواهد بود.
دوراندیشی در لفظ امری مثبت است، اما به همین اندازه هم انتزاعی است، چگونه میتوان با قربانی کردن خود در راه انباشت سرمایه و کار طاقتفرسا و سرانجام سلاخی اکنون آیندهای نیکو داشت؟ چگونه میتوان با حذف زمان حال و حواله دادنش به آیندهای درخشانتر و امنتر زندگی بهتری داشت؟ اندوخته هر انسانی چیزی فراتر از خود و توان بودن او نیست. نیرویی که در برابر نیروی خود میایستد و آن را مستهلک میکند، هیچگاه ذخیره خوبی برای آینده نیست.
لیبرالها همواره گفتهاند که ناامنی را ذاتی موجود زنده میدانند. همان طور که حیوانات در جنگل برای بقا به هم میپرند و حق حیات یکدیگر را مانع میشوند و ناامنی در زندگیشان جاری است، انسانها هم برای بقا، پیشرفت و زندگی بهتر نیاز به برتریطلبی و بنابراین ناامن کردن دیگران دارند. جنون جمعآوری و بیشتر کردن اندوخته در چنین شرایطی ضروری است؛ اما این برتریطلبی در قرن حاضر دارد به مرز خودکشی عمومی میرسد. لطمههایی که به روح و روان انسان و طبیعت خورده است، این که مه وجود او را تبدیل به یک ضایعه کرده است و این واقعیت کل کشتی بزرگ جهان را به سمت غرق شدن میبرد.
شاید روزی عالم به جایی برسد که انسانها دریابند که وقتی کشتی در حال غرق شدن است، نجات دادن کریستالهای قیمتی و جمعآوری حجم بیشتری از پول و کلاهای باارزش و ذخیره آنها درگوشه به ظاهرامنی در کشتی در حال غرق، کاری پوچ و بیارزش است و تنها میزانخسارتشان را بیشتر خواهد کرد، که البته وقتی کشتی غرق شد افسوس آن خسارت هم پوچ خواهد بود.
علیرضا نراقی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: