در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تاریک و خنک و خلوت، وحی از همینجا آغاز میشود، میروی به روزهای دور. پای کتاب و دفتر نشسته بودی و داشتی فکر میکردی این چه حالی است که داری؟ خوب یا بد؟ زیبا یا زشت؟ همینطور که آرام و قرار نداشتی، خواب و خوراک نداشتی، یک روز عصر رفته بودی توی باغ نیمه مخروبه نزدیک دانشگاه و سرت را تا میتوانستی بالا گرفته بودی رو به نقطه آغاز آسمان و پایان چنارهای قدیمی. کلاغها میخواندند و از آن بالا طلا میبارید. یکی از همان ثانیهها بود که فهمیدی حالت چیست.
دویده بودی یک جایی، بهکسی گفته بودی که عاشق شدهای. گفته بودی گمانم به خاطر پاییز است. به همکلاسی دانشگاهت گفته بودی. او هم از همان طبقه دهم ساختمان دانشکده، خودش را به شوفاژ نزدیک کرده بود و گفته بود، آدمها بهار عاشق میشوند، وقت خلقت و زایش و زندگی.
بلندبلند خندیده بودی و گفته بودی از جفتگیری و گردهافشانی و اینطور چیزها حرف نمیزنی. از یکجور تکامل، از یک چیز تازه است که این طور عجیب و غریب شادی.
گنجشکهای درخت روبهرویی کمکم بیدار میشوند. مثل خنکی صبح پاییز، خاطره نخستین بارها ذهن را نوازش میدهد. حالا که این همه سال گذشته است و هیچ چیز دیگر مانند سالهای دور نیست. حالا که آرامآرام قدم به چهارمین ده سال میگذاری و هنوز، پاییز که میشود، ترافیک ماشینها را پشت سر میگذاری و با موسیقی توی گوش، به ریتم تند جوانی راه میروی و از روی جویهای آب میپری و گاهی گره روسریات را زیر گلو محکم میکنی.
«بر پلیدیها که ما عمری است در گرداب آن غرقیم، آیا چیره خواهی شد؟»
امروز عصر باران میزند. امروز عصر حتما باران میزند و آیا، باغ قدیمی کنار دانشگاه، هنوز همانجاست؟ هنوز فرش طلایی برگها، عشق را به کسی الهام میکنند؟
این شهر پر از ساختمان است. پر از ماشین. دیگر باید سرگردانیات را کجا تفسیر کنی؟ این مردم سرگردان توی عصرهای شلوغ این شهر، باید توی کدام فصل پر از رنگ، بسته عاشقیشان را از خداوند دریافت کنند؟ این همه چراغ، این همه چراغ رنگی، نه فایدهای ندارد... عشق رنگ واقعی میخواهد، رنگ واقعی....
رنج میخواهد؛ رنج عریانی درخت و سرمایی که تا استخوان میرود. عشق رنج میخواهد، خلوت، سکوت، عاشقی توی مرکز خرید؟ نه، عشق طبیعت است، درخت میخواهد، آسمان، غروب، باران، خنکی؛ عشق پاییز میخواهد. عشق بلوغ است، بلوغ در فصل سوم زندگی. فرش طلایی زمین... قدمهای محکم، بوی چوب نم گرفته... نفسهای عمیق.
همینطور در میانه قدمهایت، سنگفرش خیابان همیشگی خیس میشود.
چقدر دقایق نخست خیسشدن سنگفرش این خیابان را دیدهای؟ شما و دو جفت کفش که هر شب کهنهتر از شب قبل بود، چند پاییز را روی صحنه سنگفرشهای این خیابان بازی کردهاید؟
صبح دلت نیامد پنجره را به روی خنکی این فصل ببندی، به روی حس زیبای سکوت و آرامش. آن جفت کفش سیاه چرمی، حالا حتما پشت در جفت شده است. او، لابد دارد به جان خیسی گلهای فرش، زیر پنجره غر میزند. «چرا پنجره را نبستی؟»
به خانه که میرسی، کفشهایت را کنار خیسی کفشهای او جفت میکنی. لبخندش را از میان در یخچال و ظرف میوه نشانت میدهد و میگوید: «چه پاییزی بشه!»
و فصل سوم آغاز میشود.
الناز اسکندری / جام جم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: