پیام​های​کوتاه

* کبوتران خیال و مرغای اندیشه‌تون رو به pasukhgoo در gmail.com ایمیل کنید، خروساش رو به نشونی پُستی صفحه بفرستین، این بُلبلای کوچول‌موچول نظر و پیشنهادتونم پیامک کنین به شماره‌ای که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده.
کد خبر: ۶۰۶۵۵۱

ستاره خاموش: کابوسهای شبانه‌ام، وحشت هر روزه‌ام تمامی ندارد، بغضهای فروخورده‌ام و چشمان بی‌فروغم گواه پریشانحالی من است[...].

قناری از گنبد: خنده‌هاشون دلگرمم می‌کنه و باعث می‌شه منم بخندم. بابام و مامانم رو می‌گم. وقتی سربه‌سر هم می‌ذارن و به شوخی همدیگر رو اذیت می‌کنن من و خواهرهام بهشون می‌خندیم. ما دلمون به همین خنده‌ها خوشه. به نظر من این یعنی خوشبختی. وقتی دل خوشه، یعنی خوشبختیم.

بدون نام: یعنی من مونده‌م تو این زبون رو از کجا آوردی که این‌قدر حاضر جوابی. حتی مامانم هم با این سن و سالم هی زبون تو رو می‌زنه توی سر من و می‌گه یه خرده از این پاسخگو یاد بگیر! (ناراحت شدی؟ بیا ازت تعریف کنم: صفحه بروبچ عالیه واقعا).

ناراحت چرا؟ کلّش تمجید بود که! تو جنبه داشته باشی، منم جنبه دارم (یادت باشه الان که مردم فقط فکر می‌کنن توی دورة مدرنیته زندگی می‌کنن، مد شده که می‌گن پاسخگو، وگرنه اون قدیما، یعنی توی دورة دایناسورا، وقتی اسامی کتاب گینس رو به زبون سرخپوستی روی دیوارة غارها ثبت می‌کردن، پاسخگو یه اسم دیگه داشت، مث این: برای‌هرچی‌جوابدارِ زبان‌درکام‌گیر نزدِ او! (همه‌ش با هم یه اسمه‌هاااا...! مث جمله نخونیش).

نسرین: [...]حداقل به خاطر نون و نمک این 6 سال نوشته من رو بچاپید توی صفحه تا یه امید و انگیزه‌ای واسه نوشتن برام ایجاد بشه.

پس ببینیم و تعریف کنیم. فقط فردا نیای بگی: این‌جوری که انگیزه‌م اینگَزه بیشتر نشد که!

اَ کاشو: آقاجو، اَ شعرم خوشد نیمه که پارتی‌بازی کنی و تا داغ بو چاپش کنی؟ الان بیشه یه ماه و نیمه. نکنه یه وخ گم شده؟

خااااک بسسسس‌سرم! گم شده یعنی آقاجو؟! کودوم شعر؟ هر چی سرچ کردم نیافتم. موبایلت رو بده طب سنتی.

اعظم سعیدی 24 ساله: مرا از صفحات ذهنت پاک کن. بکن گودالی و خاطراتم را خاک کن. نه سنگ قبری برایم بگذار، نه شمعی، نه پارچه سیاهی. بگذار در یادت بمیرم چون شهید گمنامی[...].

حمیده: چند ساله صفحه بروبچ جزء زندگیم شده. پاسخگو را فردی لایق احترام می‌دونم، حرفاش یا چیزی بهم یاد داده یا کلی خندیده‌م. ممنونشم. اما چند ماهه به دلیل مشکلات و گرونی نمی‌تونم هر دوشنبه بخرم. فقط خواستم ازتون تشکر کنم.

پاسخگوی مذکور بس که ذوقزده شد (نه که تا حالا کسی ازش تعریف نکرده بوووود... از این لحااااظ!) اصا یه‌بارکی مُرد. زنگ بزن سردبیر ارث و میراثش رو بگیر خرج خرید روزنامه کن (آها راستی، عین فیلما در آخرین لحظات زندگیش هم گفت: بهش... بگین... من... من... ممنون از این همه... لطف و... شرمنده که... که... که... قق! (همین‌جا بود که مُرد!)

هانیه از اهواز: ح م چ ا ک د م ا ا د پ چ ن. اینم کلمات اختصاری. ببینم دیگه مشکلتون از بابت کمی جا حل می‌شه؟ با عرض پوزش زحمت تحلیل و تفسیرش با شما...!

خواهش می‌کنم... پوزش چرا؟ بله حل شد! بفرما اینم تفسیرش: «حسامی، من چه اشتباهی کرده‌م؟ دقمرگ می‌کنه! اَه... اوه... دِ پَ چِر نمی‌چاپی»؟!!

رها: ای پاسخگوی موزی...! چطور پیامهای جوجه تیغی رو هر هفته میچاپی؟ به ما که می‌رسه باید بچسبیم به غضنفر همراهمون؟

باز خوبه نگفتی موذی! چون اسمش روشه. روزی سه‌چهار تا از تیغاش رو پرت می‌کنه توی ایمیلم! در هفته می‌شه چقد؟ همه‌ش هم نوشته‌های خودشه، نه کپی از روی وب و پیامک و اینا.

مهتا: اصلا تابلوئه مؤنثی پاسی. لو رفتی! از جوابات تابلوئه. معکوس و پسرونه جواب می‌دی که ما رو بپیچونی بچه؟ نه داوش. از هفته پیش که فهمیدم از خودمونی انقد دوستت داااارم! قبلش تا حرف می‌زدی دندونام داغون می‌شد! حالا بگو بینم آجی، فاطمه؟ فخری؟ فریده؟ فهیمه؟ یا فیونا؟ کدومشی؟

آاااخی! بازم هیچ‌کدومش! آخه من از اونا نیستم که نگاه جنسیتی دارن و به خاطر جنسیت دندوناشون داغون یا ترمیم می‌شه! دختر یا پسر، زن یا مرد، نگاه می‌کنم ببینم چی تو چنته دارن. نه که چی جنسیتی تو شناسنامه دارن!

نگار با دوستان: پاسی جون، الان با بچه‌ها سر مزار استاد بزرگوار خیام ببودیم و یادی از شما نیز بکردیم همی و استاد بگفتی به شما پیامکی بدادیم و شما را خرسند بکردیم همی.

آاااخ! گفتیییی؟! همچی اشک تو چشام جم شد که نگو! اصاً من، یکی از فانتزیهام اینه که برم جلو مجسمه‌ش واستم در حالی که یه نگاه نسبتاً عمیقی تو چشای سرد سنگیش می‌کنم بگم می‌دونی خیامی جونی؟ خوش به سعادتت که وقتی زنده بودی می‌تونستی هر چی دلت بخواد بگی! بعد در حالی که صحنه فید می‌شه، حرکت کنم به سمت افق دور دست و از منظر نگاه اطرافیان دور شم!! (ممنون که به یادم بودی).

فائزه، نوه 17 ساله حافظ: گاهی با خودم می‌گم چرا پیامکای من چاپ نمی‌شه ولی باز می‌گم بیخیال، من این پیامکا رو برای چاپ نمی‌فرستم، واسه دل تنهام می‌فرستم.

عوض این‌که بشینی با خودت فکر و خیال کنی و دل من رو کباب کنی و مجبور شم برم دنبال گوجه و نون و ریحون بگردم تا شاید ترکیب غذاییمون هم کامل شه! نوشته‌های خودت رو بفرست بل‌که شمارۀ بعد، بقیه پیامک ندن: متنش تکراری بود با یخده تغییر! (اون‌وخ نه تو واس دل خودت می‌فرستی، نه من کبابِ روی زغال می‌شم!)

عسل 16 ساله از کرج: از قدیم گفته‌اند «دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است». گذر زمان را برای رسیدن به عشقت به جان می‌خرم.

بدون نام: امروز یه غذا پختم سوخت. بابام انقد خندید بهم. پاسی جون سررشته تو آشپزی داری؟

هه‌هه! زرنگی؟ ترفند جدید واسه شناسایی جنسیته؟ (عَی شیطوووون!)

سمیرا 28 ساله از تهران: پاسی جون یه موقع از من چیزی چاپ نکنی‌ها. اصلا بشنوم ناراحت می‌شم.

بعضیهاش کپیه، بعضیهاش طولانی، بعضیها شخصی... با این حال اونا که شخصی و کپی نیست چاپ می‌شه که! مثلا همین شمارة پیش رو ببیــــن!

بدون نام: من چند بار اس دادم ولی چاپ نشد. اشکال نداره ولی من هر هفته دوشنبه‌ها چاردیواری و مخصوصا صفحه بروبچ رو می‌خونم. پاسخگو رو هم خیلی دوست دارم.

دو بار در یه روز مٌرد! (اشکال نداره، اونم بروبچ رو دوس داره اما اسمت رو می‌نوشتی که بتونه بگه چرا چاپ نشده).

جوجه تیغی: [...]چشم بر هم بگذار دقیقه‌ای. می‌خواهم کوتاهترین جملةدنیا را تقدیمت کنم. دوستت دارم نیست چون می‌دانم نگفته می‌دانی. بهترینم، با احساسی سرشار از سالها آشنایی می‌گویم: سالروز آغاز زیستنت مبارک.

قاصدک پاییزی: من دقیقاً از دوم دبیرستان تا الان که سال سوم دانشگاهم خوانندة صفحة شمام. چرا بچه‌ها انقد افسرده شدن؟ آدم اشکش درمیاد![...]

ستاره سهیل: دیگه چه فرقی داره وقت مرگم چند شنبه باشه، یا فاتحه برام چقدر وقتشون رو بگیره، چه کسی سیاه پوشیده باشه یا... خانواده‌ای که می‌تونستن در بودنت هزار کار برات انجام بدن حالا فقط به فکر هر چه باشکوهتر برگزار شدن مراسمتن[...].

بدون نام: به نظرم پاسخگو مردی 35 تا 40 ساله‌س. یار مهربان کامپیوتر و اینترنت. از همه چی سر رشته داره. عاشق پیاده‌روی. اهل مطالعه. مهربون اما جدی! از این منضبط‌ها که جورابشونم می‌شورن! می‌خوره آشغال تولید می‌کنه! ولی تنبلیش میاد بذاره دم در! به قول آرش، هزار تا راه بلده تا مشکلات رو دور بزنه! حرف حرف خودشه! درسته؟

پاسخگوی مورد نظر چند خط پیش مُرد! از آدم مُرده انتظار جواب داری آخه؟

صبا 18 ساله: الان که فکرش رو می‌کنم می‌بینم من «قبل‌ترها» هر دوشنبه کلی حرف داشتم اما «الان‌ترها»... هیچ! کلاً یه آدم بیخود و خنثی شدم نگو و نپرس! سوختم انگار. هیچی دیگه... غرض از مزاحمت: داشتم از این طرفا رد می‌شدم گفتم یه سلام و خسته نباشیدی عرض کنم[...].

نیما از کرمانشاه: (این‌قدر که به فکرتم یه شب تو خواب دوستات رو دیدم و با هم گپی زدیم. قسمتی ازش رو در زیر آوردم:) سلامی عرض کردم خدمت حافظ و سعدی/ بگرفتم احوالی ز پاسخگوی پاسی/ که چگونه آشنا شدید با هم چطوری؟/ بگفتند او را یافتیم هراسان در دل غاری/ چیزی بر تن نداشت جز لُنگی و دمپایی/ گفتیم اهل کجایی از کجا می‌آیی؟/ گفت که می‌زیسته در دوران ژوراسیک/ چو چند خط سخن بگفت با ما/ فهمیدیم که هست عالمی ربانی/ اسمش را که پرسیدیم/ گفت نامم هست ف.حسامی.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها