مرگ در یک قدمی است

«موی سپید را فلکم رایگان نداد.» این مثل سائره را که می‌شنوم دستی به موهایم می‌کشم، می‌نشینم در کنار خودم و زل می‌زنم به آینه‌ای که صادقانه با من حرف می‌زند. حرف می‌زند از خاطراتی که مرا مرور می‌کنند، حرف می‌زند از شیارهای روی پیشانیم. چین زیر پلک‌هایم. ناخودآگاه زمزمه می‌کنم:
کد خبر: ۶۰۶۴۹۴

چینی که پای پلک پایینم نشسته/ مال تو بانو/ می‌خواهم از امروز/ خاقان چین من/ زنی باشد.

لبخند می‌زنم، آینه چین و چروک صورتم را ضرب در دو می‌کند. بلند می‌شوم، آه کوتاهی می‌کشم، سعی می‌کنم فراموش کنم در آینه چه گذشته است.

خیابان مرا به خود می‌خواند. حالا در پشت سرم بسته می‌شود. با خودم می‌گویم چقدر این «ریموت»ها در بستن درها خوب کار می‌کنند و شاعر چقدر خوب گفته ​: «درها برای بسته شدن باز می‌شوند. »

نه هنوز پیر نشده‌ام، هنوز حافظه‌ام می‌تواند بیت بیت حافظ و صائب را ورق بزند، برود تا روزهایی که صائب با عصایی نه سپید می‌سرود:

به انگشت عصا پیری اشارت می‌کند هر دم-

که مرگ اینجاست، یا اینجاست، یا اینجاست یا اینجا

مرگ در دو قدمی من راه می‌رود. گاه دست روی شانه‌اش می‌گذارم، برمی‌گردد بر و بر مرا برانداز می‌کند، فاصله می‌گیرد و زیرلب زمزمه می‌کند: «نوبت تو هم می‌رسد»، «تو لختی صبر کن چندان‌که قمری بر چنار آید» یادم می‌آید: «و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت.» با خودم می‌گویم این که ترسی ندارد. مرگ هم بخشی از زندگی است. مرحله‌ای از زندگی است، از این فکرم خوشم می‌آید، برای خودم لبخند می‌زنم، یادم می‌آید که قبلا گفته بودند:

«از جمادی، مردم و نامی شدم» لبخندم را می‌خورم. دختر دانشجویی که از مقابلم رد می‌شود با نگاه‌های مردد و مشکوک مرا برانداز می‌کند. جلو می‌روم با انگشت اشاره می‌کنم و می‌خوانم:

خمیده پشت از آن گشتند پیران جهاندیده

که اندر خاک می‌جویند ایام جوانی را

دانشجوی دختر لبخند می‌بارد و می‌گوید: من که حرفی نزدم. فقط نگاه کردم به لبخندی که تا لب‌هایت آمد و ناکام برگشت. این بار با تمام سلول‌هایم لبخند می‌زنم و می‌گویم:

آنچه در آینه جوان بیند

پیر در خشت خام آن بیند

دختر خانمی که حالا احساس می‌کنم خیلی متعجب شده سری می‌تکاند و مرا با تمام مرگ‌اندیشی‌ام تنها می‌گذارد. تنها می‌مانم و خودم را مرور می‌کنم که «از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود» و این‌که الان در کجای جهان ایستاده‌ام، در کدام لحظه تاریخ و به کدام ثانیه لغزان تکیه داده‌ام.

بوق ماشینی مرا به یاد خودم می‌اندازد. حالا به دنبال عصایم راه افتاده‌ام. دیگر از هیچ چیز، حتی خودم هم نمی‌ترسم. با خود می‌خوانم:« راه باید رفت، حرف باید زد، خنده باید، مرگ در یک قدمی است. »

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها