او یکی از هزاران موتورسواری بود که همیشه در معرض اتهام قرار میگیرند. یکی از همانهایی که دیگران خودش و موتورش را متهم ردیف اول بینظمی و شلوغی خیابانها و تصادفات شهری میدانند. ولی پیرمرد میخواست تافته جدابافته باشد و از زیر این اتهام بینظمی فرار کند. به محض این که سوارموتورش شدم از قوانین مسافرکشیاش برایم تعریف کرد. از این که تحت هیچ شرایطی وارد پیادهرو و خیابانهای ورود ممنوع و خط ویژه اتوبوس نمیشود؛ دو تا مسافر را روی ترک عقبش سوار نمیکند، از چراغ قرمز رد نمیشود و... .
هشت سال از اولین روز اشتغال پیرمرد در این حرفه میگذشت و در این مدت او صاحب تجربههای زیادی شده بود. مثلا میتوانست از قیافه پراضطراب یا آرام مسافران کنار خیابان تشخیص دهد که آنها مشتری موتورش هستند یا خیر. در طول راه برای مسافران لطیفههای متنوع تعریف میکرد تا اضطراب فردی که میخواهد چند دقیقه زودتر برسد کمتر شود. از من خواست که پنج بار پشت سر هم بگویم «چه ژست زشتی»، او از هر مسافری که موفق به گفتن این جمله طاقتفرسا میشد، هیچ کرایهای نمیگرفت! میگفت کسی که این شغل را انتخاب میکند باید روابط عمومی بالایی داشته باشد، دست به آچار باشد تا مسافر بین راه نماند، کوچهها و خیابانهای شهر را مثل کف دستش بلد باشد و... . او برای مسافران هم قواعد و اصولی را وضع کرده بود؛ مسافر خوب کسی است که پشت موتور راحت و آرام لم بدهد، سر پیچ همراه با راننده به راست و چپ بپیچد، زانوهایش را به صندلی بچسباند تا موتور از گذرگاههای باریک راحتتر رد شود و... .
در طول مسیر به مسافرانی فکر میکنم که در ترافیک قفل شده تهران سوار بر موتورها به طرز معجزهآسایی به مقصدشان رسیدهاند. به این که اگر این موتورسواران نباشند، خیلی از مسافران از پرواز هواپیما جا میمانند، پیگیری خیلی از پروندههای اداری به روز بعد موکول میشود، چکهای بانکی برگشت میخورد و... .
پیرمرد موتورسوار از طریق حرفهاش دوستان زیادی هم پیدا کرده بود. مثل جوانی که با همین موتور در دقیقه نود به جلسه آزمون سراسری رسیده و دانشجوی رشته پزشکی شده بود یا امام جماعتی که فکر میکرد به نماز اول وقت نمیرسد؛ ولی همزمان با نماز مغرب به مسجد مورد نظر رسیده بود.
موتورسوارهای مسافربر در خیابانهایی که بیشتر به پارکینک شبیه هستند، برای مسافران شهری حکم «فرشته نجات» را دارند. آنها بدون این که سهمیه بنزین اضافهای داشته باشند، روزی چند بار طول و عرض تهران را طی میکنند.
احسان رحیمزاده/ جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم