در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دلنوازان، داستان زندگی چند خانواده است که به یکدیگر پیوند خورده و داستانکهایی نیز به آن پیوسته است؛ همان روشی که کارگردان در کار قبلی خود (ترانه مادری) نیز از آن استفاده کرد و به نتایج مثبتی نیز رسید. چند قسمت ابتدایی این سریال بهدلیل ناتوانی در معرفی هوشمندانه شخصیتها و گنگ بودن روابط ضعیف از کار درآمده است، اما با رفتن بهزاد و کارمند جدیدش به سفر، اولین نقطهعطف ایجاد میشود و کنش میان شخصیتها به چشم میآید. در واقع نویسنده تا حدودی بر خلاف عرف فیلمنامهنویسی سریالهای وطنی عمل کرده و سرعت بیشتری به سیر وقایع داده است. گم شدن خواهر بهزاد در کودکی و مفقود شدن همزمان پدرش به جرم کلاهبرداری و... داستانکهایی است که ذهن تماشاگر را درگیر و او را به تماشای ادامه کار ترغیب میکند.
سریالهای ملودرام در ذات خود شخصیتمحور است که این امر در دلنوازان نیز کاملا به چشم میآید. سهیلیزاده در ترانه مادری اساس داستانش را برپایه شخصیت پویا بنا کرده بود که در اینجا این وظیفه را بهزاد عهدهدار شده است. شناسنامهای که برای او تدارک دیده شده نقاط گنگ فراوان و غلطهای املایی زیادی دارد که این مساله برای سریالی بشدت متکی بر شخصیتها و روابط حاکم بر آنان، در حکم سم است. شغلی که برای وی انتخاب شده تضاد شدیدی با شخصیت آشفته و سردرگم او دارد و به همین دلیل هم به باور مخاطب نمینشیند. بهعنوان مثال میتوان به لج و لجبازیاش با روشنک و قفل کردن گاوصندوق اشاره کرد که هیچ عقل سلیمی آن را نمیپذیرد!
در واقع پاشنه آشیل مجموعه همین کاراکتر است که از بخت بد در پیشبرد داستان بیشترین نقش را دارد. البته سهیلیزاده این مشکل را در ترانه مادری هم داشت، بهگونهای که پویا، سوهان بر اعصاب بیننده بختبرگشته میکشید. در دیگر شخصیتها مانند مادر بهزاد، روشنک و مهتاب و... ویژگی خاصی نمیبینیم و همان کلیشههای آشنا برای هزارمین بار به کار گرفته شدهاند؛ مادری دلسوز و فداکار، دختر پرجنب و جوش و به اصطلاح نمک داستان! و مهتاب بهعنوان نمادی از دختران مظلوم و رنجکشیده. تا چه حد این کارآکترها برایتان آشناست و چه اندازه به زندگی روزمرهتان نزدیک است؟ پاسخ به این پرسش کار راحتی نیست، چرا که در همه این سالها، این کلیشهها تا حدی به خورد بیننده داده شده که بهعنوان حقیقت در ذهنش جا افتاده است! در اینکه کلیشههایی برگرفته از واقعیت است شکی نیست، اما تکرار آن در بلند مدت باعث ایجاد نوعی دافعه در بیننده میشود.
با این وصف، نویسنده این مجموعه در کنار ضعفهای کارش، نقاط مثبتی نیز داشته که میتوان به ایجاد یک گره داستانی در بخشهای نخستین کار اشاره کرد. ورود پدر بهزاد به ایران و ماجرای گمشدن دخترش و وکالت تام دادن او به دوستش ـ که حالا ناپدری بهزاد است ـ جذابیت فراوانی به کلیت اثر بخشیده و حتی دیدنیتر از ماجراهای دیگر و اصلیتر جلوه میکند! در واقع، این معما که امیدوارم بجا و درست حل شود، ریتم بهتری به دلنوازان بخشیده و بیننده سختگیرتر را هم با خود همراه کرده است.
سهیلیزاده پس از تجربه موفق ترانه مادری به لحاظ جذب مخاطب در دلنوازان بهتر عمل کرده و بسیاری از خامدستیهای کار روتین قبلی را تکرار نکرده است. او در انتخاب بازیگران سلیقه خاصی دارد و آن هم استفاده از بازیگران جوان و تازهکار است. البته برخی از این بازیگران در ادای درست دیالوگهایشان با مشکلات اساسی روبهرو هستند. میدان دادن به جوانها فینفسه کار با ارزشی است و از این نظر باید به سهیلیزاده دستمریزاد گفت، اما این کار مهم نباید به کلیت قصه و فیلم لطمه وارد کند. بدتر از همه اینکه چنین بازیگرانی از بهدست آوردن شهرت (با دیده شدن در قاب تلویزیون و در مدت زمان طولانی)، از یادگیری علم بازیگری سر باز میزنند و همان ایرادات را با خود اینسو و آنسو میکشانند. از این نوع بازیگران میتوان به یکی از بازیگران مکتب سهیلیزاده یعنی سیاوش خیرابی اشاره کرد که با ترانه مادری شناخته شد و کماکان پیشرفت چندانی در بازیاش به چشم نمیخورد! نمونه حاضر و آمادهاش همین مجموعه دلنوازان است و نقش رامین که بازی ضعیف خیرابی کمکی به خلق بهتر آن نکرده است. اما از آنسو شاهرخ استخری که نسبت به دیگر بازیگران جوان تجربه و استعداد بیشتری داشته، شخصیت بهزاد را عینیت بخشیده و میان دیگر جوانان مجموعه آبروداری کرده است. استخری صدای مناسب و بیان نسبتا خوبی دارد که در کنار چهره فتوژنیکش میتواند وی را به یک ستاره (لااقل در تلویزیون) تبدیل کند. هرقدر سهیلیزاده در انتخاب بازیگران جوانش کج سلیقه عمل کرده، در گرد آوردن دیگر بازیگران موفق عمل کرده است. انتخاب پرویز فلاحیپور که در خلق کارآکترهای خاکستری تبحر خاصی دارد، در کنار فریبا کوثری و عبدالرضا اکبری با آن چهره مظلومش، رنگ و بوی خاصی به کار بخشیده و سطح کیفی آن را چند پلهای بالا برده است. با حضور اکبری و فلاحیپور در دو نقش مرموز و خاکستری میتوان بازیهای ضعیف و آماتوری بسیاری از جوانها را نادیده گرفت و از تماشای ریزهکاریهای بازی آنها لذت برد.
بازپخش مجموعههای پربیننده از شبکههای مختلف سیما و استقبال نسبی مخاطبان از آنها در ماههای اخیر، این نکته را هم بازگو میکند که برخی مجموعههای جدید آنچنان که باید در جذب مخاطب موفق نبوده و باید روی اجزای کار خود بخصوص فیلمنامه وقت بیشتری صرف کند.
محمد جلیلوند
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: