در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او 12 سال قبل جوانی را با ضربه چاقو زخمی کرد و مدت دو سال را در زندان گذراند. این مرد میگوید: «از وقتی از سربازی برگشتم دیگر کاملا بیکار و به قول معروف علاف بودم و از صبح تا شب با دوستان در خیابانها میچرخیدیم. پدرم مغازه کبابی داشت و خیلی اصرار میکرد با او آنجا کار کنم ولی خودم اصلا دلم نمیخواست در مغازهاش کار کنم. کار پرزحمتی بود. من بیشتر به کارهای تجاری فکر میکردم، اما موقعیت و فرصتش نبود ضمن اینکه چون پدرم خرجیام را میداد ترجیح میدادم وقتم آزاد باشد و هر کجا که میخواهم بروم و هر کاری که میخواهم بکنم.»
فریبرز در جمع دوستانش با مشروبات الکلی آشنا و وارد راهی شد که پایانش زندان بود. او میگوید: «خیلی خوش میگذراندم و اصلا به چیز دیگری فکر نمیکردم. هرازگاهی پدرم با من به خاطر کارهایم دعوا میکرد و من هم واکنش تندی نشان میدادم. این رویه ادامه داشت تا اینکه یک روز در حالیکه با دوستانم مشروبخورده بودیم به پارکی در شمال تهران رفتیم و در آنجا با دو پسر دعوا کردیم. موضوع دعوا خیلی مسخره بود. دوستم به آنها گیر داد که چرا ما را بد نگاه کردهاند، بعد زد و خورد شروع شد و وسط دعوا یکی از دوستانم چاقویی را به من داد و با آن یکی از آن دو جوان طرف مقابل را زدم، همان موقع انتظامات پارک سر رسید و همه را دستگیر کرد.»
زندانی سابق ادامه میدهد: «زمان دعوا اصلا به حال خودم نبودم، هنوز تحت تاثیر الکل بودم و نمیفهمیدم چه کار میکنم. ما را به کلانتری و پسر زخمی را به بیمارستان بردند. اوضاع داشت بیخ پیدا میکرد، ناچار شدم با پدرم تماس بگیرم و ماجرا را به او بگویم همینکه به کلانتری آمد و مرا دید به جانم افتاد و شروع به کتکزدن کرد البته ماموران جلویش را گرفتند وگرنه فکر میکنم حتما مرا میکشت.»
فریبرز بعد از آنکه هوش و حواسش را به دست آورد تازه فهمید در چه مخمصهای گرفتار شده است. او دعا میکرد جوان زخمی فوت نشود: «اگر میمرد اعدام میشدم، شانس آوردم که طرف زنده ماند البته حدود دو هفته در بیمارستان بستری بود. در نهایت من را محاکمه کردند و برایم زندان و دیه بریدند. یک سال حبس داشتم. خیال میکردم وقتی تمام شد پدرم دیه را میدهد و آزاد میشوم ولی او این کار را نکرد گفت باید آنقدر در زندان بمانم تا عقلم
سر جایش بیاید.»
فریبرز یک سال دیگر را نیز در زندان گذراند تا اینکه بالاخره پدرش مبلغ دیه را پرداخت کرد. او میگوید: «پدرم کلی شرط برایم گذاشت و همه را به صورت کتبی از من تعهد گرفت. یکی این بود که باید از صبح تا شب در مغازه او کار کنم. قرارمان این بود که با هم برویم و با هم به خانه برگردیم. شرط دیگر این بود که دیگر سراغ رفقای سابقم نروم و هیچوقت لب به مشروبات الکلی نزنم. شرط دیگر این بود که پول دیه را از دستمزدی که قرار بود بگیرم قسطی به پدرم پس بدهم. من همه این شرطها را قبول کردم تا هرچه زودتر آزاد شوم. در زندان خیلی به من سخت میگذشت البته خودم هم تصمیم داشتم بعد از اینکه آزاد شدم رفتارم را اصلاح کنم، اما کار کردن در کبابی
در برنامهام نبود.»
زندانی سابق وقتی به خانه بازگشت به تعهداتش عمل کرد.او میگوید: «بعد از شش ماه خسته شدم و خواستم زیر قولم بزنم، اما پدرم مرا مجبور کرد به کار ادامه بدهم.»
فریبرز سه سال بعد از آزادی از زندان با دخترداییاش ازدواج کرد و اکنون یک فرزند دارد. او میگوید: «هنوز هم در کبابی پدرم کار میکنم. الان دیگر بیشتر کارهای مغازه دست من است و پدرم کمتر کار میکند و بیشتر وقتش را به استراحت میگذراند دیگر سنش بالا رفته و توان سابق را ندارد. خدا را شکر سر به راه شدهام و دیگر حتی یک بگومگوی ساده هم نمیکنم. آدم اگر سرش به کارش گرم باشد هیچ مشکلی برایش پیش نمیآید. رفیق هم خیلی مهم است رفیق خوب باعث پیشرفت آدم میشود، اما اگر با آدم بدی دوستی کنی به حال و روز من میافتی و حتی ممکن است اتفاقات بدتری برایت پیش بیاید.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: