در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

بنابراین، هدف حیات انسانی چیست؟ همه فیلسوفان متفقاند که آن رسیدن به کمال ممکن انسانی است؛ کمالی که فراتر از تجربیات معمولی و آگاهیهای از آن دست است. اگر رومی بیان فلسفی این هدف را برنمیتابد به آن دلیل است که منطق و فکر استدلالی در نظر او قدرت کافی برای رسیدن به چنان هدفی را فراهم نمیآورد. گرایش فیلسوفان و متکلمان مسلمان بر آن بود تا عمیقا درگیر روشهای خود باشند. آنها اغلب بیان میکنند که رسیدن به کمال انسانی بدون بهکارگیری آن روش خاص عقلانی که آنها خود بر مبنای سنت یونانی توسعه دادهاند، ناممکن است. رومی پاسخ میدهد که روش آنها، پایی نیست که با آن از کوهها صعود کرد. تنها پایی که طالب را به قله کوهیخی تعالی میبرد، آتش مبدل عشق است.
حرف من این است که تاکید بر بیتمکینی پا، به معنای رد جهانبینی برآمده از سنت فلسفی نیست. دلیل آن است که رومی خود از همین جهانبینی سخن میگوید، هرچند به زبانی شعری.
هادی نخستینم به مطالعه رومی، مرحومه شیمل، نسبت به این سخن من که رومی نهتنها عقل را ابزاری مهم، بلکه منبعی ضروری در سلوک الیالله میداند انتقاد کرده است. پاسخ من آن بود که دلیل این سخن در ابیاتی است که رومی آنها را صرف وصول به کمال عقلانی کرده است. نمیتوان چنین پنداشت که این ابیات در مقابل ابیات دیگری که به کنارنهادن تفکر استدلالی تاکید میکنند، حروف مردهای بیش نیستند. واقعیت این است در بسیاری از ابیاتی که رومی در آن آدمی را به فرونهادن برهان و فرانشاندن عشق دعوت میکند، نشان آن است که فهم عقلی در میان معاصران و شاگردان وی، کانون نخستین بوده است. رومی از جایگاهی که فرانتز روزنتال1 در اثر جالبش با نام «غلبه معرفت»2 درباره نقش علم و عقلانیت در تمدن اسلامی اعلان کرد، مستثنا نیست. او چنان که خود کرارا گوشزد میکند، مخالف تفکر استدلالی نبود. اصرار او صرفا بر آن بود که عقل و آگاهی به تنهایی نمیتوانند توان لازمه سیر الیالله را فراهم آورند.
رومی نقش ضروری عقلانیت را در چندین عبارتی که به قیاس عقل با جبرئیل امین میپردازد ـ که هادی شب معراج پیامبر(ص) بود ـ روشن میکند. پیامبر(ص) بدون راهنمایی جبرئیل قادر به سفر به عوالم فرشتهای نبود. در تصویر رومی، جبرئیل در عالم بیرونی، نقشی همسان عقل در عالم درون دارد. حضرت محمد(ص)، اعظم پیامبران، برای معراج نیاز به هدایت جبرئیل(ع) داشت. این دستکم نشانگر آن است که اگر دیگران از خودخواهی و کمبصیرتی بگریزند، به فهمی از حقیقت اشیا میرسند.
منکر آن نیستم که عشق در نگاه رومی مهمترین نقش را در سلوک الیالله دارد. عشق به تنهایی قدرت فعالکردن فهمی درست از اشیا را دارد. عقل آدمی را تا دورها میبرد، سپس عشق باید مسئولیت کامل را به عهده بگیرد. وقتی جبرئیل، پیامبر(ص) را تا سدرهالمنتهی برد، به ایشان عرضه داشت که باقی راه را تا وصول حق، او خود باید بپیماید. اگر جبرئیل با او همقدم میشد، فروغ تجلی بالهایش را میسوزاند.
خلاصه این که، عقل و فهم درست اشیا، آدمی را به سدرهالمنتهی میرساند، اما آنجا جای وقوف نیست، چرا که درخت سدره سمبل دورترین جای دسترسی مخلوقات، فهم، آگاهی و هر چیزی است که با وجدان آدمی به دست میآید. اگر وجود جبرئیل برای وصول پیامبر(ص) به سدره ضروری است، این به آن معناست که عقل و فهم درست، بایسته سالک در وصول به مرز میان زمان و جاودانگی است. تنها عقل، که نور ودیعه نهاده شده الهی در درون آدمی است، امکان فهم وحدت حقیقت و حجاب و وهم بودن هر آنچه غیر خداست را به وی میدهد. با همه اینها، حتی شهود عقلی هم که بالاترین نوع شهود در عالم است، سالک را به حضور خدا نمیرساند.
در بحث از عقل در اسلام باید یک نکته دیگر را هم مد نظر داشت و آن هم تفاوت نهادن میان آنچیزی است که رومی آن را عقل جزئی (partial Intellect) در برابر عقل کلی (Universal Intellect) نام مینهد.3 مولوی معتقد است که عقل از همان نوری آفریده شد که فرشتگان آفریده شدند، اما عقل ما جزئی است، چرا که مهجور و در حجاب است. عقل جزئی گرچه با نور فرشتهای منور شد، اما خودخواهی نفس آدمی، او را کور کرد. عقل جزئی بر زیرکی خود متکی است، نه بر خدا. این همانی است که او از مربی خود، شیطان آموخته است. شیطان از آن گونههای بسیار خوداتکاست که از پیامبران ـ که تنها ساده انگاران بدیشان مومنند ـ کمکی نمیطلبد.
اگر سالک خدا بخواهد از جهل، ابهام و نفسمحوری بگریزد باید در پی نور عقل کلی باشد که در عالم بیرونی در جبرئیل متجسم شده است. نخست این جبرئیل است که وحی الهی را به پیامبران میرساند و باز هموست که آنها و پیروانشان را به مسیر الیالله بازمیگرداند. در عالم اسلامی، جبرئیل هم در وحی و هم سلوک روحانی نقش محوری دارد. یعنی هم در نزول حکمت الهی و هم در صعود نفس به سوی حق. به وسیله او قرآن نازل شد و باز همو رهنمای پیامبر در معراج بود. همانند همه مسلمانان دیگر، مولوی التزامات این سخن را میفهمد که برای وصول به حق، راهی جز تمسک به هدایتی که با پیامبران داده شده، وجود ندارد. قرآن نقشه راه الهی و سنت نبوی، مسیر واقعی به هدف را مینمایاند. در جهان مولوی مسیر معنوی شخصی وجود ندارد.
خلاصه مولوی معتقد است که جستجوی معرفت و فهم، نقش اساسی در طلب خدا دارد. گرچه، باید میان دو گونه علم فرق نهاد. برای بحث کنونی من یکی را «شهودی» Visionary و دیگری را «عقلی» Rationalنام مینهم. علم شهودی نوری است که مستقیما از عقل کلی میآید. علم عقلی نور محجوبی است که به عقل جزئی معروف است. بیعلم شهودی، صعودی به جانب حق نیست، چرا که این علم همذات نورالهی متجسم در جبرئیل است. همو که سرچشمه حکمت و هادی راه است. مولوی میگوید:
هر پری بر عرض دریا کی پرد
تا لدن علم لدنی میبرد4
علم عقلی از نور مهجور عقل جزئی میجوشد. به مانع بیشتر میماند تا کمک. زیرا که عمیقا در نقایص نفس فرد فرورفته است. رومی، به همین دلیل هماره به مخاطبانش فراموشی ایدههای خود درباره چگونگی امور و تسلیم بر حکمت انبیا و اولیا را گوشزد میکند.5
پس از بیان اینکه چرا در نظر مولوی فهم بایسته اشیا برای وجود کمال انسان ضروری است، اکنون میخواهم بر نحوه پدیداری فهم بایسته تمرکز کنم. تمرکز ابتدایی فیلسوفان بر تبیین و توضیح سه حوزه بنیادین حقیقت مبتنی است. آنها عبارتند از: خدا، هستی و نفس انسانی. بحث در این حوزهها در سه بخش از فلسفه با عناوین متافیزیک، هستیشناسی و معرفتالنفس پیش میرود. متافیزیک، با حقیقت غایی سروکار دارد، هستیشناسی وضع هستی از آغاز تا انجام را بیان کرده و معرفتالنفس مبدا و تقدیر نفس انسانی را شرح میکند.
باید در نظر داشت که همه این اصول سهگانه در دوران مدرن در سطح وسیعی محدود و ممنوع شده است. منظورم این نیست که عبارات مورد استفاده قرار نمیگیرد، مرادم آن است که آنچه امروزه بر این عبارات میرود ربط بسیار کمی ـ اگر نگوییم هیچ ـ با مباحثی که در دوران مولوی، چه در عالم اسلامی و چه در غرب مورد تامل بود، دارد. با این همه، «تاملات» مصطلح ساختار بینش عقلانی مستتر در تصویرسازی مولوی از خدا، هستی و نفس انسانی را میدهد.
حتی در بهترین تحقیقات معاصر [غربی] درباره مولوی، فرضیهای نهفته است که آموزههای هستیشناسانه وی و ارتباط درونی و ذاتی آن با نفس انسانی را تزئینی میداند. تصویر عمومی موجود در آثار دست دوم و مفروضات بسیاری از ترجمههای [انگلیسی] شاعرانه از مولوی است که میتوان نظریات قرون وسطایی آن را حذف کرد. در نهایت چنین شده است که آنها نهتنها از قرن هفدهم به بعد مفاهیم کاذبی را اثبات کردهاند، مولوی [آنها] هم درباره عشق حرف میزند، نه معرفت نظاممند عقلانی. نتیجه چنین گرایشی آن است که بسیاری از مفسران مولوی، نقد وی از علم برهانی را وسیلهای برای نادیده انگاشتن ساختار تمام آموزههای متافیزیکی، هستی و نفسشناسیای دانستهاند که بینش او نسبت به چیزها را شکل داده است. اگر این مفسران خود عمیقا ریشه در جهانشناسیهای گوناگون از هستی نداشتند که ضمن ساختارمندی و عقلانی بودن، عمیقا با هر آنچه که مولوی آن را صادق و بدیهی میپندارد مخالف است، آنگاه شاید توجیهی برای این تفاسیر وجود داشت.
یکی از نتایج رد کردن جهانبینی رومی آن است که بسیاری از مفسران مولوی را گمان بر آن است که میان عقلانی و علمی بودن به معنای امروزین با معنوی و روحانی بودن، حسب آموزههای مولوی، تناقضی وجود ندارد. به نظرم پاسخ مولوی آن است که نمیتوان بخشی از ذهن را به [باور به گزارههای سکولار] علوم عقلی و بخش دیگر آن را به عشق الهی اختصاص داد. روح انسانی ـ که قلب انسانی هم نامیده شده است ـ حقیقتی واحد و بدون تفکیک است. قلب پیش از آنکه قفل خود را به سوی خدا بگشاید، باید معرفتی بسنده از این گشودگی داشته باشد. فرد نمیتواند عاشق شیء مجهول باشد. علاوه بر این، همه خداشناسی مبتنی بر معرفت ما از هستی و نفس است. ما اگر هستی و خود را آنچنان که هستند نشناسیم، خدا را هم آنگونه که هست نخواهیم شناخت و بیشناخت او چگونه میتوان عاشقش شد؟
خلاصه اینکه قلب باید اشیا را آنچنان که واقعا هست بشناسد و این به آن معناست که اشیا را باید آنگونه که جبرئیل، عقل کلی، میبیند، ببیند. مشاهده اشیا با شرایط زیرکانه عقل جزئی، موجب انسداد راه عشق میشود. چنان که رومی میسراید:
عقل جزوی کرکس آمد ای مقل
پر او با جیفهخواری متصل
عقل ابدالان چو پر جبرئیل
میپرد تا ظل سدره میل میل6
از نگاه مولوی و سنت حکمی اسلامی، نور توحیدگرای عقل، قابل تقسیم نیست. تنها میتواند تیره و تاریک شود. طلب روحانی مستلزم حرکت متوالی صعودی از نردبان خداست؛ صعودی که وجه اسطورهای آن در معراج نبوی ترسیم شده است. در هر قدم از نردبان صعود، نور عقلی کلی که ساکن در وجود هر آدمی است، شدیدتر میشود. در مراحل اولیه که نوزادی و کودکی است، نور عقل بیش از قوه و امکان نیست.
[عقل بالقوه] مولوی میگوید: برای به فعلیت درآوردن آن نور فطری، آدمیان متفاوتند، یکی شمع را میماند، دیگری شعلهای است، یکی چراغ، یکی ستاره، یکی ماه و یکی آفتاب ظهر. تنها کسی که شعاع آفتاب ظهر را فعال کرده میتواند متصف به «عقل» در معنای کاملش شود. این آفتاب نیمروز در جبرئیل متجسم شده و در مرتبه انسانی تنها در پیامبران و برخی اولیا به کمال خود رسیده است.
از نظر مولوی، عقل و فرشته، مظاهر درونی و بیرونی یک حقیقت واحدند. این حقیقت واحد تابندگی خداوند یا روح اوست. در مقابل، نفس ـ که خودآگاهی معمول روزانه ماست ـ اگر از آتش تمرد شیطانی بگریزد، در تیرگی حاکم بر ماهیت حیوانی سهیم است. وضع آدمی، بیانگر ازدواج نور فرشتهای و ابهام و تاریکی حیوانی یا دیو و پری است. هدف حیات، کمک به فرشته برای غلبه بر شیطان است. رومی در فیه مافیه این نکته را چنین بیان میدارد:
وضع آدمی چنان است که اگر بال فرشتهای به دم استری بسته شود، شاید استر از همراهی و تابندگی فرشته پرواز کند و شاید خود فرشته شود. استر را ممکن است که رنگ فرشته گیرد.7
بنابراین آدمیان چون استرانیاند که مسیر ماهیت فرشتهای خود را گم کردهاند. وظیفه آنها نگاه فراحیوانی و یافتن بالهای فرشته است. کمکم با کمک بال آنها مشابه فرشته میشوند. آن موقع است که میتوانند پرواز کرده و از مرتبهای به مرتبه دیگر بروند. آنها وقتی به رنگ فرشتهای درآیند، آنگاه است که به قله ساحت آفرینش میرسند. آنجاست که تمام معجزات عشق بهکار میافتد.
پینوشتها:
1 ـ Franz Rosenthal
2 ـ Knowledge Triumphant
3 ـ رومی باوجود تاکید بر ضرورت علم خیالی در سلوک، معتقد است که عشق بر همه چیز چیره میشود. این عشق است که پیامبران و اولیا را از محدودیتهای فردی و عقلی و حتی نور عقل کلی اگر حجاب باشد، پرواز میدهد. عقل کل ممکن است همان شعاع خدا باشد، اما همهویت با او نیست. تنها عشق میتواند اتحاد مطلق بیافریند.
4 ـ مثنوی معنوی، دفتر سوم.
5 ـ Rumi Mathnawi 4:4138-4139,
6ـ مثنوی معنوی، دفتر ششم، 4152
7ـ فیه مافیه.
ویلیام چیتیک / مترجم: سیدامیرحسین اصغری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: