در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم


سه نسل در یک قاب ایستاده اند؛ پیرمرد مطمئن تر و دل قرص تر از آن دو تا جوانی است که کنارش ایستاده اند؛ هم سن و سال هایش در ممالک دیگر دنبال افزایش حقوق بازنشستگی و بیمه هستند، اما او اینجا ایستاده با یک نیمچه اخم دوست داشتنی، یعنی که حواسم هست روزهای سختی پیش روست، اما من هستم و کنار همین جوان تر ها خواهم ماند... جنگ است دیگر، پیرمرد یک عمر غیرتش را نمی تواند بقچه کند بگذارد کنار گنجه وقتی دشمن بعثی خواب تصرف یک هفته ای ایران را می بیند، وقتی صدام از سخنرانی در میدان آزادی حرف می زند...پیرمرد دنیای غیرت است، سرباز گردان حبیب.

از آن پیرمردهای دنیا دیده است، آز آنهایی که یک عمر با مردم در مراوده بودهاند، حالا اما همه چیز را رها کرده و آمده جنگ...جلوتر از باقی دوستانش راه میرود، آنها جوان هستند و شرط ادب را به جا میآورند، احترام حبیب واجب است.

پیرمرد نشسته پشت خاکریز، با کولهای پر و اسلحهای در دست؛ پشت به خاکریز نشسته، چهرهاش نه ردی از خستگی دارد نه اثری از نگرانی... پوتینهایش دارند داغون میشوند از خستگی، پوتینهایش کم آوردهاند اما پیرمرد ردی از خستگی در چهرهاش ندارد؛ حبیب بیدی نیست که با این بادها بلرزد.

تا دیروز گیوه پا میکرده و سر زمین بیل میزده، جوی آب باز میکرده و زمین سبز میکرده برای روزی گرفتن از خدا، اما امروز روز دیگری است...پیر مرد با آن نگاه پر ابهت با آن چشمهای دنیا دیده قدیمی دارد حرف میزند، انگار میخواهد بگوید ما یک عمر با خدا بودهایم و حالا توی این کانال هم خدا با ماست... او سرزمینش را، خدای مهربانش را و رهبر پیرش را دوست دارد؛ حبیب مرد تنها گذاشتن رهبرش نیست.

انگار قرار است عملیات بشود، شاید هم شده و تمام شده...همه جمع هستند، پشت خاکریز شلوغ است، جوانترها فکری و کمی هم نگران نشستهاند، اما پیرمرد با آن عینک ته استکانی بیخیال همه چیز نشسته و دارد لبخند میزند، لباسهایش معنای واقعی خاکی بودن هستند، برای پیرمردی که پینه دستهایش بهتر از هر سخنرانی حرف میزند، این سختیها شوخی است...حبیب مرد روزهای سخت است، مرد جنگ.

اسلحه را طوری در دستش محکم گرفته که انگار سالهای سال رفیق و همدمش بوده، نه ردی از نگرانی در چهره او دیده میشود و نه اثری از خستگی...انگار نه انگار این اسلحه را جنگ به زور در دستانش گذاشته، انگار نه انگار این اسلحه تازه با دستهای او آشنا شده؛ انگار نه انگار این دستها تا دیروز نوازشگر نوههای شر و شلوغش بودهاند؛ حالا جنگ شده او پیرمرد نیست، سرباز گردان حبیب است، با نگاهی پر صلابت مثل یک چریک کار کشته...حبیب هراسی از مرگ ندارد.

دستش را حلقه کرده دور گردن مردی که قرار است به آب زند، مرد غواص انگار حواسش نیست؛ اما پیرمرد با آن ریش سفید و آن سربند سرخ و آن لباس...مهربانی محض است؛ انگار فرزندش را بغل کرده دارد به میدان میفرستد، سربازهای گردان حبیب خوب میفهمند که در جنگ باید مراقب فرزندان بود...حبیب مهربان است و هوای بچهها را دارد.

فاتحانه بالای جنازه تانک ایستاده، چروک دستهایش نشان از کهولت او دارد، دور سرش دستمالی پیچیده شبیه بناهای قدیمی، با دست راستش یک ژ-3 بلند کرده و دست چپش به نشانه پیروزی بالاست...نگاهش اما آرام است، چشمها پشت ابروهای پرپشتش پنهان شدهاند، پیرمرد در خیال فتحهای بیشمار است، سرباز گردان حبیب میداند که نصر من الله و فتح قریب...

آر پی جی را طوری انداخته روی دوشش انگار بیل است و دارد میرود آبیاری...همه چیز عادی است، با آن قد بلند و آن دستهای زمخت نشان یک عمر زحمت را با خودش جابجا میکند، قدمهایش را محکم برمیدارد، سرباز گردان حبیب ثابت قدم است...حبیب توکلش به خداست، باکی از مردن ندارد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت:
یادشان بخیر خدا حافظ شان باد.
جماعت یه دنیا فرق بین دیدن و شنیدن
برید از اونا بپرسید كه شنیدهها رو دیدن.
با سپاس از اقدام شما