در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قلب یخی: 1-تنهایی را با تمام وجود حس میکرد. با خود اندیشید گناه من چیست؟ ناگهان کلمة مطلقه در گوشش زنگ زد. او مطلقه بود. انگاری اطرافیانش او را هم با همسرش به خاک سپرده بودند[...]. 2-به هر طرف که نظر میکنم آدمهایی را میبینم که همچون آفتابپرست هر لحظه رنگ عوض میکنند. خسته شدم از این همه ریا و دورنگی. هر قدر جستوجو میکنم انگار نایابتر میشود. پس کجاست سادگی و یکرنگی؟
مرتضی مقدم از اهواز: آهای مجهول! چرا اسمم رو گذاشتی توی تلگرافخونه؟ ها؟ چرا پیامم رو نچاپیدی؟ نذار قاطی کنم روزنامهت رو هک کنم.
جناب آقای معلوم! جای هک کردن، پاشو برو یه قیچی بیار که از بسگفتن این جملة تکراریِ آثار خودتون رو بفرستین نه کپی نوشتههای دیگرون رو، دیگه باس برم آگهی مزایده بدم واسه صادرات نخ کاموا به فرانسه، با مارکِ تجاریِ «زبونَمالیسیون د مو دَقاوَقدِلاسیون بِچی بولندی»! (توی سودش شریک: قیچی از تو! موی بلند واهواهواهشم از من!!)
تانیا 20 از ساری: باشه، شما راست میگی. من کپی کردم، ولی دو ساله که از طرفدارای این صفحهم و دیدهم متنای خیلی خیلی زیادی رو که کپی بودن ولی شما چاپیدی. تازه کلی بهبه و چهچه هم کردی.
پس باس هزار بار بیشتر خونده باشی که هی تأکید کردهم منم مث شما آدمیام که محاله همة نوشتههای عالم رو خونده باشم تا بدونم چی کپیه چی نه. یه سرچ میزنم رو وب، اگه نبود یا نیافت، به خودتون اعتماد میکنم و خلااااص (اونایی هم که بعد از چاپ معلوم میشه کپی بودن، دفعات بعد میرن تلگرافخونه و ترمزززز!).
لوک بدشانس: درسته که صد بار پیام دادم نچاپیدی، ولی خیلی باهات حال میکنم. معلومه خیلی بامعرفتی. نه مث دوستای من که با تموم شدن مدرسه ها، رفاقتشونم تموم شد.
صـــــد باااار؟ پ کوشن؟! من هر چی دستم برسه و کپی نباشه خبرش رو میدمااااا (کپی هم باشه تازهش، بازم اسم فرستندهش رو میچاپم، به جان همون جانی و بوشوِک).
بدون نام: امشب آسمان دلم ابریست. یاد شبهای پرستاره با تو بودن به خیر. تو همچون ماه میدرخشیدی و من با تیرگیام زیباییات را دو چندان میکردم ولی نمیدانستم که همین ستارهها که دلیل بودند برای شادی ما، روزی مرا از شبهایت کنار خواهند زد.
همقرن: یه سوال تخصصی داشتم. چرا خودت اندازة دو نسل مینویسی نوبت ما که شد نمیشه. بعد میگه پارتیبازی نمیکنم. راستی منم یه چیزایی نوشتم. نمیگم چاپش کن چون اهل پارتیبازی نیستم ولی نگاهی همچین بنداز.
من پارتیبازی نمیکنم؟ همچی خوبم پارتیبازی میکنم! البته واسه مطالب طنز! آمممماااا... اونا که میبینی اندازه دو نسلن، از قانون «یه چی بگو به درد دیگرانم بخوره» پیروی میکنه و از نظرسنجی نامحسوس اساماسها مبنی بر این که وقتی جواب نمیدم میگن: این دفعه صفحه حالی نداد چون جوابات کم بود! (اون یه چیا رو بفرست، میخونم خوب باشن، نگاه چیه؟ چاپشون میکنم اصاً)
تنهاترین خزان از کرمانشاه: مشهدی هستی. درسته؟ یه پله از معمای هویت شما بالا رفتم. البته اگه تو همون پله اول مار نیشم نزنه! میدونی چطور حدس زدم؟ یکی ازت پرسیده بود شیرازی هستی؟ جواب دادی شیرازی هم نیستم اما چند خط بالاتر گفته بودن مشهدی هستی. نگفته بودی نیستم و این بدان مفهوم است که بله... مشهدیام!
غلطه آی غلطه! (معنا و مفهوم «هم» را در نظر نگرفتهای جانم).
سایه از نوشهر: من کنار این پنجرهها بیشتر دلم میگیرد. زمانی پنجرهها با عقربههای ساعت و آمدن تو هماهنگ بودند اما حالا چه؟ از این پنجرهها رد پای تو حتی پیدا نیست (اصلاً برام مهم نیست مردی یا زن، چاقی یا لاغر، کچلی یا مودار؛ فقط پاسخهایی که میدی رو خیلی دوست دارم و خیلی چیزها یاد میگیرم. در ضمن جواب بعضیها رو خوب میدی، کم نمیاری. ایولللل).
اسیر عشق، 17 ساله: [...]خیلی کار خوبی کردی که خودت رو معرفی نکردی چون [بعضی از] ما ایرانیها جنبه نداریم. اگه بفهمیم پسری دخترا اسیرت میکنن اگه دختر باشی پسرا اسیرت میکنن. افتاد؟
ققنوس: 1-چند سالی است تنها مرحم زخمهای خوردهام، تنها آرامش شوکهای حاصل از رفتن و تشنج نبودن تو، دلنوشتههای بیارادهایست که پشت ورقهای باطله و تراکتهای آگهی مینویسم و به قول دوستم بیشتر شبیه به دعای دعانویسان میمونه. 2-حال و هوایم را حتی برای دقایقی عوض میکند؛ درست مثل آمدنش؛ صفحة کوچیک چاردیواری کاهگلیات که از درددلها و... بروبچ میچاپی[...] یه چیزیه مثل دلستر با طعم مالت، یا نسکافه تلخ داغ، یا یه چیزی تو این مایهها؛ هر چند تلخ، اما گوارا.
بروبچ رو بروبچ بروبچ کردهن، نه من (حال کردی کلمهها و جملات تازه رو؟ پس بگو بینم، الان این سه تا کلمة بروبچ که جمله ساختهن با یه همچی طعمی، کدومشون دلستره، کدوم نسکافه، کدومم یه چی تو این مایهها؟!)
چشم بادومی 20 از اهواز: در جواب «شانس خاموش از تبریز»، وقتی اسم خودت رو «شانس خاموش» انتخاب کردی و همهش به بدشانسی فکر میکنی، دیگه جایی برای امیدواری نذاشتی که بخواد بهت ثابت کنه گاهی وقتا میتونه کارت رو راه بندازه.
هستی از اهواز: ایول داره پشتکارت! کاش ما پشت کنکوریها هم یخده (بابا میگم یخده...!) از این پشتکار تو رو داشتیم! [...] تو این همه جواب بچهها رو میدی چطوره که خسته نمیشی؟ من جات بودم هر ده تا که جواب میدادم یه هفته میرفتم سفر، پیش خودم میگفتم اوووه ده تا جواب دادهم...!
همین کار رو میکنم. فقط نمیدونم چرا هر وخ از سفر برمیگردم میبینم یکی با روپوش سفید جلوم واستاده میگه: برگشت! برگشت! دستگاه شوک رو بذارین کنار!
بدون نام: آقای پاسخگو، چطوری میشه اشتباهات گذشته رو از یاد برد؟ جوری که دیگه به فکرت نیان؟ جواب کامل میخوام، نه آبکی!
اینطوری که یا مث من همون اولش همچی تیمیـــــسسس، آلزایمر بگیری و رااااحت! یام که یه نفر استخدام کنی با این وردنة مامانبزرگم بکوبه توسسسس...! در غیر این صورت، به جای از یاد بردن فقط باس ازشون یاد بگیری و دیگه تکرارشون نکنی! (در مواردِ غیرِ غیرِ این صورتم که دیگه شرمنده، به راه غیرآبکی رسیدی، حتی اگه خاکی یا سنگلاخ بود، به منم بگو! ابوالمعالی میگه: همه اشتباه میکنن، اگه قرار باشه قفل شی رو اشتباهات قبل که خودش یه اشتباه جدید دیگهس)
ستاره سهیل: خیلی باحالی بابا. یه محله توی صفند نگاهشون کنم اون وقت بعد یک ماه حتی اسمم چاپ نکردی که دلم خوش باشه! البته تقصیر تو نیست، جای اینکه درد دل صادقانه چاپ کنی به فکر قشنگی شعری. فرقی نداره چاپ کنید یا نه چون دیگه
نمیخونم.
مامانبزرگم میگه ننه جون، اگه اون یه محله رو نگاه نمیکنی، این حرف تکراری نوة منم نمیبینی که هی داد میزنه پیامکا زیادن، بیشتر صبر کنین، کپی نفرستین و از این چیا، فک کنم قبل از ارسال پیامک باس به یه چش پزشک حاذق مراجعه کنی عجالتاً! (میگه البته از باب پیشنهاااادهاااا! وگرنه از بیحالی خودته!)
نیما از کرمانشاه: خواستم یه انتقاد از پاسخگو بکنم. امیدوارم جنبهش رو داشته باشه: ببین آخه لوتی، بامرام، بامعرفت، باصفا، ادیب، عالم،[...] دهع، انتقادم یادم رفت! اصلا بیخی. خیلی باحالی!
چون طنز بود پارتیبازی کردم، وگرنه این همه پوست موز و هندوووونه، خودش کار صد تا انتقاد رو یهباره انجام میده.
مسیح 21 ساله از تهران: [...]بچهها ما هم زخم خوردیم ولی به جای یادآوری این چیزا یه کم امید، یه کم تنوع، یه کم شادی بدین. زندگی که همهش باخت نیست. چیزای دیگه هم دارههاااا.
هعیهعی! من اگه شانس داشتم و مردم شادیها و خندههاشون رو میفرستادن وضعم خوب بود. فک کن رفتهم واسه جبران محبت و تعریف نیما مرغ عشق خریدهم براش، عوض چهچه، صدا ترمز دستی ماشین میده مرغه!! (موندهم همینُ بدم بهش؟ یا وسیله نقلیة دفعه پیش بومعالی رو بخرم بفرستم واسهش)!
پیچک: (منظورت اینه که به دستت نرسیده؟ بفرما اینم متن:) گفت «ف» منم تند و تیز تا تهش رفتم و فداش شدم. ولی اشتباه فهمیده بودم. میخواست بگه فراموشم کن. من تیز نبودم اما خوشحالم که فداش شدم چون نمیتونستم فراموشش کنم.
از نظر ساختاری خوبه که با ف، فهمیدن، فدا شدن و فراموشی بازی کردی، اما محتواش... کجاست آن ساعت شنی عشق که بیگیرم همچی محکم بککوبمش به سرم و رااااحت شم!
بچه پررو: خیلی حال کردم. واقعاً دلم میخواس با یکی کلکل کنم (همون درد دل). زیاد ذوق نکن ولی قول میدم هفتهای یه تماس داشته باشم. خرج بالاس.
همون یه تماس هفتگیت رو تخمِ چشِ پیامگیر جامجم! ذوق که هیچ، شارژم میشم.
اسما: تو که مال زمان دایناسورایی، دوران مزوزوئیک یا سنوزوئیک تا عصر یخبندان، چطور خط ما رو میخونی؟ واللا حرف درمیارن. تو هم که دچار تهاجم فرهنگی شدی و خط میخی رو گذاشتی کنار. ای روزگار نامرد! با حسامی هم آره؟
این که تهاجم نیس، هر جا دیدی یه چی به کارت نمیاد و یه چی دیگه بیشتر و راحتتر کارت رو راه میاندازه، تعصب نداشته باش و معطل نکن... سریع به کار بگیرش. الکساندر فلمینگ هم اگه همچی تفکری داشت، الان پنیسیلینی در کار نبود و با یه سرماخوردگی کوچیک میدیدی جزو اموات شدیم خودمون خبر نداریم! (مرگ به خاطر سرماخوردگی فقط توی دوران دایناسورا بدیهی بود، الان دیگه خندهداره! کلاس هم نداره!)
بدون نام: دیگه داره حالم بد میشه از این جمله معروفت: «بقیه هم که اسمی از خودشون نمیبینن...»، اما به جاش اسم پیمان مجیدی معین رو سه بار میبینن! (دوشنبه 4 شهریور).
آففرین. این شد انتقاد درست: با ذکر مصداق. فقط یه چی رو در نظر نگرفتی، پیمان شونصد تا نثر و ترانه و... اینا میفرسته پشت سر هم. یه عاااالمش رو با اینکه خوبه میذارم کنار. انصافاً خودت بگو، اگه تو باشی و جای اون شونصد تا نوشتهت حالا سه بار اصلا، فقط اسمت دیده شه، یعنی اینقد غیر قابل تحمل میشه واسه بقیه؟
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: