داستان زندگی زنی که به سارق حرفه‌ای تبدیل شد

سرِکار می​روم که دزدی کنم

نام و تاهل: مونا ـ ب، مطلقه سن: 40 سال تحصیلات: راهنمایی اتهام و محل دستگیری: سرقت ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس آگاهی
کد خبر: ۵۹۰۳۱۷

مونا وقتی کودکی سه ساله بود مادرش را از دست داد. او می‌گوید مرگ مادر لطمه بزرگی به زندگیش وارد کرد: «خواهری دارم که دو سال از خودم بزرگ‌تر است. پدرم نمی‌توانست ما را جمع و جور کند. ما در شهر کوچکی زندگی می‌کردیم و پدرم کشاورز بود. او تقریبا هیچ وقت خانه نبود. صبح‌های زود بیرون می‌رفت و وقتی برمی‌گشت ما خواب بودیم، البته این‌طور نبود که همه‌اش سر کار باشد. او اعتیاد هم داشت و خیلی از وقتش را برای مصرف مواد می‌گذاشت.»

 

زن زندانی دوست ندارد از گذشته‌اش حرف بزند و می‌گوید خاطرات کودکی آزارش می‌دهد: «وقتی پدرم دوباره زن گرفت اوضاع بدتر شد. نامادری اذیت‌مان می‌کرد. بعد هم که خودش بچه‌دار شد من و خواهرم دیگر در آن خانه زیادی بودیم.»

مونا تا کلاس اول راهنمایی بیشتر درس نخوانده است. او دلیل ترک تحصیل را این‌طور توضیح می‌دهد: «پدرم نگذاشت. گفت مدرسه به درد نمی‌خورد. پانزده ساله بودم که ازدواج کردم و شوهرم یک سال بعد مرد. او وانت داشت و با آن کار می‌کرد. یک روز در راه برگشت به خانه در جاده تصادف کرد و مرد. از آن به بعد روزگار من سیاه شد، چون نامادری خیلی اذیتم می‌کرد و می‌گفت حق نداشتم به خانه پدرم برگردم، اما من هم جای دیگری برای رفتن نداشتم. یک سال زجر کشیدم و هر روز گریه کردم. خواهرم ازدواج کرده و بچه‌دار شده بود و دیگر کسی را نداشتم با او درددل کنم. همین هم کارم را سخت‌تر می‌کرد.»

مونا یک سال بعد از فوت همسر اولش دوباره ازدواج کرد. او توضیح می‌دهد: «برادر شوهرم سربازی را تمام کرده بود و قرار شد من با او ازدواج کنم. هرچه بود از زندگی کردن پیش نامادری بهتر بود.»

مراسم عقد و عروسی خیلی ساده و مختصر برگزار شد و زوج جوان به تهران مهاجرت کردند: «شوهرم خانه‌ای در پاکدشت اجاره کرده بود. او سربازیش در تهران بود و خیال داشت همین جا زندگی کند. همان دو سه ماه اول فهمیدم شوهرم اعتیاد دارد. من که پدر معتاد داشتم می‌دانستم این مواد لعنتی چه بر سر آدم می‌آورد. خیلی سعی کردم کاری کنم شوهرم ترک کند، اما اصلا گوشش بدهکار نبود و حتی دو سه بار کتکم زد. سه سال از ازدواج‌مان گذشته بود که یک شب به خانه نیامد. هر چه منتظر شدم فایده‌ای نداشت. تا چهار روز از او خبری نبود. می‌خواستم پلیس را خبر کنم که سر و کله‌اش پیدا شد و وقتی پرسیدم کجا بودی به جای این‌که جواب بدهد، سیلی زد. از آن به بعد هر از گاهی غیبش می‌زد و بالاخره یک روز گفت می‌خواهد طلاقم بدهد.»

مونا بعد از جدایی دیگر به خانه پدری برنگشت. او می‌گوید: «می‌دانستم آنجا آب خوش از گلویم پایین نمی‌رود. اصلا به پدرم نگفتم شوهرم طلاقم داده است. او هم به خانواده‌اش حرفی نزده بود. ما از وقتی به تهران آمده بودیم اصلا ارتباط زیادی با خانواده‌هایمان نداشتیم.

شوهرم از آن خانه رفت، اما من آنجا ماندم و پیش خودم گفتم کار می‌کنم و هر طور شده گلیمم را از آب بیرون می‌کشم. مرتب به تهران می‌آمدم و در خانه‌های مردم کارگری می‌کردم. شرکتی را پیدا کرده بودم که به من کار داده بود، اما کار هر روز نبود و خیلی وقت‌ها پول کم می‌آوردم تا این‌که یک بار که داشتم خانه پیرزنی را تمیز می‌کردم چشمم به پول افتاد و آن را برداشتم.»

مونا از آن به بعد دزدی‌هایش را شروع کرد و تا قبل از دستگیری اخیر سه بار به زندان افتاده است. او می‌گوید: «همیشه جرمم سرقت از خانه‌ها بود. الان هم همین است. دیگر حرفه‌ای شده‌‌ام. اوایل دزدی می‌کردم تا لنگ نمانم، اما الان سرکار می‌روم تا بتوانم دزدی کنم.»

زن زندانی توضیح می‌دهد: «از خانواده‌ام خیلی وقت است خبری ندارم. آنها هم سراغی از من نگرفته‌اند وگرنه می‌توانستند پیدایم کنند. زندگی من خراب شد و از بین رفت. سنم زیاد شده و دیگر فکر نکنم بتوانم اوضاع را رو به راه کنم. همه این اتفاق‌ها تقصیر پدرم است. اگر به من بیشتر رسیدگی می‌کرد به این حال و روز نمی‌افتادم. بدشانسی هم زیاد آوردم مرگ مادر و شوهر اولم کمرم را شکست و باعث شد سارق سابقه‌دار شوم.»

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها