زندگی​ادامه دارد

تو رفته‌ای، اما زندگی ادامه دارد. آسمان همچنان مهربان است. آفتاب از بلندترین قله، مثل همیشه طلوع می‌کند و مشرق را تا مغرب سلانه‌سلانه طی می‌کند. باد همچنان در گل‌های پیراهنم آرام می‌گیرد، با گره روسری‌ام بازی می‌کند و مسیر موهایم را نشان می‌دهد.
کد خبر: ۵۸۹۶۱۳

زندگی ادامه دارد؛​ چرا که هنوز باران را بدون چتر دوست دارم و دلم می‌خواهد بدوم تا ته باران. از دیوارهای بلند، پنجره‌ای باز کنم به کوچه‌ای که این روزها بن‌بست نیست.

تو رفته‌ای اما من نمی‌روم. من می‌مانم مثل صخره‌ای در برابر بارش بی‌امان آفتاب، سیلی‌خور​ بادهای حوادث می‌شوم، اما لگدکوب تو نه. من را به خودم بسپار با دلی که این روزها زخم‌های فراوان خورده است.

من سا‌ل‌ها به سمت تو آمده بودم. با دلی که سرد و گرم نچشیده بود، با دلی که فقط به دانه تو عادت کرد و انگار به دام افتاد.

به من گفتند کبوتری باش که در دام نیفتی و من سینه سپر کردم که نه، می‌روم تا دانه از دام نجات دهم و آمدم، اما تو آن دانه‌ای نبودی که در دام باشی، دامی بودی که دانه می‌نمودی. دامی بودی که خود را دانه نشان می‌دادی، جوفروش گندم‌نمایی بودی و من ساده‌دل و سالم به چشم‌هایی که با خودم از بهشت آورده بودم، با دلی که در گرو هیچ کس نبود، تو را دانه دیدم.

آری، من برای دیدن و نجات تو از دام آمدم و تو خود دام بودی نه دانه. افسوس که من دانه‌ات پنداشتم و دیر فهمیدم. روزی فهمیدم که دیگر نه پای رفتن بود نه بال پریدن و نه دست دام باز کردن.

اما همیشه بعد از آخرین جمله، بعد از آخرین کلام کلمه‌ای هست و این​گونه است که سخن آغاز می‌شود و پایان نمی‌پذیرد. همیشه بعد از هر افتادنی برخاستنی هست. پس باید برخیزم. یادت هست روزی در گوشت زمزمه کردم:

مهربانم بگیر دستم را

دوست دارم دوباره برخیزم

تو دستم را گرفتی و من را به دامی بردی که سال‌ها گرفتارش شدم. امروز با خودم می‌گویم درست است که:

افتادم و شکستم و برخاستم که تاب

مردی که ناز چشم تو را می‌خرد، شدم

ولی دیگر توان خرید ناز تو را ندارم. گرانفروشی کردی عزیزم. امروز تمام جوانی‌ام را که نه، تجربیاتم را برمی‌دارم با بخشی از زندگی‌ام که مانده است و می‌روم. می‌روم تا آنجا که خودم باشم و دلم و خدایم. می‌روم به سمت فردایی که آفتابش گرم‌تر می‌تابد و بادهایش در لابه‌لای گیسوانم آرام می‌گیرند، به سمتی می‌روم که آسمان در لابه‌لای انگشتانم تخم بگذارد و جوجه خورشیدها از سرانگشتانم به آسمان قد بکشند.

مرا ببخش ولی باید بروم. زندگی ادامه دارد، فقط بگذار خودم را بردارم و روزهای باقیمانده از زندگی‌ام را و خدایی که همین نزدیکی است. باید بروم. زندگی ادامه دارد، پس بگذار من نیز با زندگی ادامه داشته باشم. مرا تمام نکن.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها