آن موقع من تنها بچه در خانه بودم و دو خواهر و تنها برادرم ازدواج کرده بودند. من با همسرم در محل کارم آشنا و به هم علاقهمند شدیم، اما خواهر بزرگم بعد از چند جلسه نشست و برخاست گفت آنها از نظر فرهنگی با ما خیلی تفاوت دارند و اصلا اخلاقهایمان به هم نمیخورد گفت کسی را که انتخاب کردهام اهل زندگی نیست، اما من حرفهایش را جدی نگرفتم و به خواهرم گفتم حق ندارد در زندگیام دخالت کند.
رضا یک سال بعد از ازدواج به این نتیجه رسید که باید حرف خواهر بزرگش را گوش میداد. او میگوید: سر یک سال زنم بنای ناسازگاری گذاشت. قبل از آن اختلافاتی داشتیم، اما دیگر شدید شده بود.
گفت طلاق میخواهد من هم لج کردم و گفتم طلاقش نمیدهم او هم مهریهاش را اجرا گذاشت و گفت حتی اگر با طلاق موافقت هم بکنم باید مهریهاش را تا ریال آخر بدهم. من دو سال به خاطر این موضوع در زندان ماندم.
رضا بالاخره با توافقات دو خانواده و پرداخت بخشی از مهریه از حبس آزاد شد. او میگوید: برادر و خواهرانم کمک کردند تا آن پول را بدهم وقتی بیرون آمدم بیکار بودم تازه باید بدهیام را به دیگران میدادم. یعنی بعد از آزادی به نقطه زیرصفر رسیده بودم. دیگر زندگی برایم معنی نداشت. دو هفته بعد از آزادیام پدرم فوت شد. چنان شوکه شده بودم که حتی چند باری به خودکشی هم فکر کردم، اما بالاخره به این نتیجه رسیدم که اگر تا به حال اشتباه کردهام دیگر نباید اشتباه بزرگتری انجام بدهم. باید دوباره بلند شوم و روی پای خودم بایستم.
اینگونه بود که زندانی سابق به زندگی بازگشت. او حرفهایش را اینطور ادامه میدهد: دنبال کار گشتم، اما دیگر نتوانستم کار شرکتی گیر بیاورم. دوستی داشتم که از بچگی با هم رفیق بودیم، او ماشینش را به من داد تا با آن کار کنم. هر روز صبح زود در خانهشان میرفتم او را به اداره میرساندم و بعدازظهر دنبالش میرفتم و به خانه برمیگرداندمش و ماشین را هم تحویل میدادم. 25 درصد درآمدم هم برای او بود البته خرجهای ماشین بهعهده خودم بود. بعد از یک سال یک ماشین مدل پایین را با قرض خریدم و از آن به بعد بیشتر کار میکردم. طوری که الان به هیچکس بدهکار نیستم و یک پراید تروتمیز زیر پایم است، اما هنوز کار بهتری پیدا نکردهام و مسافرکشی میکنم ولی در عوض اعصابم راحت است و زندگی را به خودم سخت نمیگیرم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم