خانه بر و بچه‌ها

جدال نمک ها

ای حسامی مانده‌ام در کار تو/ از کجا می‌آید این افکار تو؟/ حرفهایت شور و شیرین با هم است/ یانگومـ[ـی] شاید شده همکار تو/
کد خبر: ۵۸۷۴۸۴

 ای فریدون، ای فهیمه، ای فرید/ هر کسی از ظنّ خود شد یار تو/ با چنین ذوق و ملاحت می‌شود/ بیشتر هم رونق بازار تو/ موجبات شادی ما را فراهم می‌کنی/ از خدا توفیق می‌خواهیم در آزار تو!

سلسله جبال نمک

درویشی بر چارسوق بنشسته بودی و خلایق هرچه لایق همی نگریستی! گاه نظر کردی بدین سو (الو! می‌گم این سو!) گول له نمک بدیدی و گاه نظر کردی بدان سو (آن سو آقاجان ! پرته کلا !) بازم گول له نمک بدیدی سعدیا مرد نکونام از آنجا می‌بگذشت. انگشت حیرت وی بدید. بگفتا: به چه می‌اندیشی؟ گفت: دس رو دلم نذار بالاغیرتا که خونه !

بیت شاهکار (نقل از نسخه تصحیح نشده): سعدیا هر چه بگندد از دیو و دد ملولم ! / بگرد تا بگردیم ای آدمیان مردم آزار !

غارنشین‌ها در شهر

سهم کلاغ از مترسک، گرسنگی است. سهم گندم از ملخ، تباهی است. سهم آهو از شیر، ترس و گریز است. سهم طعمه از تمساح، اشکی دروغین است؛ اما آیا شنیده‌ای که در جایی از دنیا کلاغها با مترسکها دشمنی کنند یا کرگدنها به ستیز با تمساح‌ها برخیزند یا شیری شیر دیگر
را بدرد؟

در جنگلها و بیابانها و مراتع، همچنان «زندگی جاری است» بدون کینه و عداوت. در شهرها چطور؟ سهم ما انسانها از یکدیگر چیست؟ بهتر است از عروسکی خون‌آلود در خرابه‌ای بپرسیم!

زهرا محمدی از خرم‌آباد

حالا امکانات سفر به جنگلای آمازون و بیابونای آفریقا فراهم نیس که بشه از نزدیک کینه و عداوت شیرا و تمساحا رو ببینی! بهتر نیس فعلا عروسکه رو هم ول کنی یه چن تا فیلم مستند ببینی؟! اولش انگار با آخرش تناقض داره‌ها...! نع؟! پس یهو بگو من متوجه نمی‌شم
و خلاص!

لغتنامة اقبال ادیبهوری

خانه اقبال همین‌جاست. همین‌جا میان آدمهای کور، آدمهای تکراری. نگران اقبال نباش، همانی نخواهد شد که می‌خواهی. اقبال می‌دانی چیست؟ دو الف‌ش آرزوهایی که هرگز به آن نمی‌رسی. قاف‌ش قلب شکسته‌ات. ب‌اش باورهای دروغین و زشت و لام‌ش لبهایی که همیشه سکوت کردند تا صدای شکسته شدن غرورت را کسی
نشنود.

(اولندش که قهرم. هیس! ساکت! خیلیم جدی‌ام. الانه‌س که دیگه خشم اژدها بشم. دومندش حداقل جواب آدم رو که بدید. تا جواب ندید قهرم).

فاطمه ادیبی

(بروس‌لی! چی ببخشید... خشم اژ.... عَـــح! حواس نمی‌ذارین که! این همه پیام... اگه به همه جواب بدم، جایی واس خودتون نمی‌مونه که! می‌مونه؟)

مَحکمه

خواستن یا نخواستن، بودن یا نبودن، همیشه نبض این سوال می‌زند.

نمی‌خواهم به برگ‌برگ سوختة دلم اشاره کنم. چه خوشباورانه آرزو کردم که هر روز خورشیدم از بام تو طلوع کند. نمی‌دانم، شاید حرفی برای گفتن نداشتی اما من دوست نداشتم نی‌لبکی باشم که دست هر چوپانی بیفتد و از من برای روزگار، ساز خودش را بزند یا ضمیری باشم برای هر بیگانه‌ای[...]. این سادگی می‌تواند بادبادک کودکی‌ام را به دست تو به باد دهد و روزگار، مرا خانه‌نشین صبوری‌ام کند. من باور کرده‌ام که چرخ روزگار، «محکوم» می‌کند، حتی اگر «محبوب» باشی.

احمد از بابل

گوشت رو بیار نزدیک بقیه متوجه نشن! هر چی فکر کردم دیدم تا این جاهاش خودتی و اون جاها که حذف شد، یکی دیگه! اگه دوس داری این‌جور مواقع به جای چاپ همون قسمتای خوب خودت کُلا بیخیال کُلش بشم و ببرمش تلگرافخونه، یه ندا بده که فردا به هزار چیز دیگه متهم نشم!

خاطرات آتشین

1-آن‌قدر دلم را برای این و آن سوزاندم تا آتشش دامن خودم را هم گرفت! می‌شود کمی آب به من بدهید تا این آتش را خاموش کنم؟

2-دربدر، تنها، خسته‌تر از همیشه، دفتر خاطراتم را ورق می‌زنم. همة برگها سفید است. من دفتر خاطراتی ندارم

شاکی عشق

هنوز از قفس نپریده

فرداهایم را در بازار بی‌حوصلگی به حراج گذاشته‌ام و رؤیاهایم در آتش بی‌ارادگی می‌سوزند و خاکستر می‌شوند. آرزوهایم را به بهای ناچیز تنبلی به کلاهبردار فرصت‌طلب زمان فروخته‌ام. لحظه‌هایی که روزی میهمان همیشگی آفتاب بودند، در انجماد زندگی بی‌هدفم یخ می‌بندند و افسوس؛ منی که برای فرار از زندان ترسها و شکستها به امید آرامش به خواب غفلت پناه برده بودم، اینک در قفس تنگ دلمردگی و سردرگمی، خود را میزبان افسردگی و ناامیدی می‌بینم.

آناهیتا بابااحمدی از اهواز

(همین‌جا تو پرانتز بگم که دیگه نخوام کروشه وا کنم! از نظر من مشکلی نداشت اسم مستعارت؛ البته چه بهتر که حالا واقعیش رو رو کردی!)

پُلِتیک هوشمندانه

باید از تموم فرصتهایی که تو زندگی وجود داره استفاده کنیم تا به زندگی اجازه ندیم از فرصتهای ما استفاده کنه! اون‌وقت ما می‌تونیم زندگی رو اون‌طوری که می‌خوایم پیش ببریم نه اون‌طوری که زندگی می‌خواد ما رو پیش ببره!

چشم سوم از قائمشهر

یک نفر هست

همیشه کسی هست که شبیه من نیست؛ شبیه هیچ‌کدام از اسمهایی که مرا با آن می‌شناختی!

تمام دستی که از تو کوتاه شده را برای رؤیاهایم قدغن کرده تا یادم باشد اعترافهایم را پیش کسی ببرم که سرش برای خوابهای من درد می‌کند. همیشه کسی هست که می‌خواهد مرا بردارد، ببرد زیر یک چتر، مرا از رفت و آمد عابران خالی کند، می‌خواهد حماقتهای هر روزه‌ام را یک وجب آن‌طرفتر پرت کند و بگوید: ببین! دنیا بیشتر از تو هم گلیمش را دراز کرده! تو قدمهایت را کوتاه بردار! همیشه یک من هست که اصلاً به خودم نمی‌آید! به هیچ‌کدام از حرفهای رسوب‌شده روی لبم نمی‌خندد. حتی پای یک قاصدک لال را وسط نمی‌کشد تا به دو جین حرف نگفته از تو دلخوش شوم!

این‌جا یک «من» هست که عجیب با تمام آنچه از من دیدی فرق می‌کند. یادت باشد وقتی می‌آیی کمی جا بخوری!

نرگس، عاشقترین ستاره

تعلقات

عریانی نگاهم را به هیاهوی چشمانت می‌سپارم؛ همهمه‌ای خواهد شد، می‌دانم. بیتابی آرزوهایم را به صبوری رؤیاهایت می‌سپارم؛ آرام خواهد گرفت، می‌دانم. شوره‌زار دستانم را به بهار قلبت خواهم سپرد؛ شکوفه خواهد کرد، می‌دانم. شکوفه‌هایش را به باد می‌سپارم؛ کوچ خواهند کرد... آن‌گاه شکوفه‌ها را نشانه خواهم گرفت؛ با لبخندم آبیاری‌شان می‌کنم تا یقین کنم هر جا که گلی رویید، به یاد کویر دستانم لبخندی چهره‌ات را شکوفا خواهد کرد... تا دلم آرام بگیرد و بدانم گوشه‌ای از قلبت، هر چند کوچک، هنوز متعلق به من است.

فرحناز نیک‌بین از تهران

* آقا یه کارگر استخدام کن خُ... این همه کاااار، یه نفره از پس همه‌ش برمیای؟! تعلقت معلقت نکنه یه‌وخ! (چم‌دونم وال‌لا! خودت نیک ببین!)

درد مشترک

ما همه‌مون مثل همیم. همیشه پی نداشته‌هامون هستیم. همیشه تو زندگیمون یه چیزی رو کم داریم. به نبودنها به سردرگمی‌ها، به فاصله‌ها عادت کرده‌ایم. متوجه شده‌ای که همة بروبچ گله‌مندند از تکرار، از گم شدن، از عشق‌های بی‌سرانجام؟ اگه دقت کنی و همیشه متنای ارسالی رو بخونی و خوب آنالیزشون کنی، متوجه می‌شی که همه از یک چیز مشترک دردمندند: تنهایی و تنهایی.

نظر تو چیه؟ موافق گفته‌هام که هستی!؟

رضا حاج‌منافی، 27 ساله از مشگین‌شهر

وقایع اتفاقیه

ما هم واس رفتن به شهرای بزرگتر با این پیشرفتای هر روزشون دردسری داریما!

چن سال پیش با مامانم رفتیم تهرون. خواستیم از روی یه پل رد شیم، دیدیم پله برقی داره. همین که خواستیم راحت رد شیم یه خانوم دیگه اومد. اونم ترسیده بود. چن نفر بهش گفتن: مادر چیزی نیس، رد شو، قبول نمی‌کرد! تا یه جوونی اومد کمکش کرد رفت. حالا مامان منُ بگو! اون رو که دید، بیخیال شد! مدام می‌گفت: الان زمین می‌خورم می‌شم سوژة ملت! منم خنده‌م گرفته بود اساسی. خلاصه کلی دردسر کشیدیم تا از یه پله برقی رد شدیم.

نیلوفر از خرم‌آباد

عاشقانه

تازه دندونش رو کشیده بود. حالش اصلاً خوب نبود. تمام دهنش پر از خون می‌شد اما با همة دردی که داشت، پای گاز ایستاده بود و تمام سعیش رو می‌کرد که نهار ظهر خانواده بموقع آماده بشه. واقعاً مادر شخصیه که اگه همة دنیا رو هم به پاش بریزی بازم انگاری کاری نکردی.

جوجه تیغی

ارشمیدس در بیابان

می‌گن هر کسی رو به اندازة ظرفیتش تحویل بگیر یا براش ارزش قائل شو. منتها از کجا باید فهمید ظرفیتش چقده؟ این‌جوری که باید همه رو زیاد تحویل بگیری تا بدونی![...]

ناشناس مرموز

سوال مطروحه: براستی چگونه آیا؟ دفعة پیش گفتم هر کی جواب بهتری بده نونش تو روغنه، مامان‌بزرگم گفت: ننه می‌گن روغن ضلر داره! پس تا اطلاع ثانوی و رابعی، شما سعی کنین بهترین جواب رو بدین، من می‌رم دنبال این‌که ببینم چی تدارک ببینم واسه صاحب جواب برتر! (دس بجنبونین که دیر نشه‌واااا! فردا نیاین بگین: آی ما از قافله عقب موندیـــــم و کسی دیگه شترش رو توی بیابون امانت نمی‌ده‌هاااا! گفته بااااشم!)

شکاک

کاری کرده‌ای که به خودم شک کرده‌ام. فکر می‌کنم یک ابلیس مؤنثم. می‌ترسم در آیینه نگاه کنم. انگار که دست برده‌ای و ناغافل ماسک چهره‌ام را برداشته‌ای! چهره‌ای که سوخته، تاول زده، کش آمده، کج و معوج شده! اما نه... من که خودم را بی‌نقاب دیده‌ام. زیر نقابم چیزی نیست. شاید کمی غم، مقداری حسرت و دو چشم نمناک و... دیگر هیچ. من که نمی‌ترسم اما... کاری کرده‌ای که به تو شک کرده‌ام.

شیوا

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها