در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نیک و مایک دو دانشجوی رشته کامپیوتر بودند که فقط چند روز آغازین دانشگاه را لازم داشتند تا بفهمند میتوانند دوستان خوبی برای هم باشند و تصمیم بگیرند هم اتاقی شوند. هماتاقیشدن این دو دوست خیلی رویداد مفیدی بود، زیرا باعث میشد اکثر اوقات تا پاسی از شب روی پروژهها و دروس خود بحث و گفتوگو کنند و به نظرات یکدیگر گوش دهند. اما همیشه همه چیز خوب پیش نمیرفت. مشکلاتی هم وجود داشت که به سلایق و سبک زندگی شخصی آن دو بستگی داشت. نیک آدمی مرتب و منظم بود در حالی که مایک زیاد به این موضوع اهمیت نمیداد و وسایلش همیشه در کف اتاق پخش و پلا بود. بینظمی و سر به هوایی مایک یک روز کار دستش داد و او را مجبور کرد تا حدود یک ساعت به دنبال دسته کلیدش بگردد. دسته کلیدی که سرانجام و به کمک همه بچههای خوابگاه در یخچال پیدا شد و در نهایت هم باعث تاخیر مایک و نرسیدن به موقع او به جلسه امتحان گردید. این رویداد گرچه برای مایک تلخ و ناگوار بود، اما اسباب تفریح نیک را فراهم کرد و او که دل پری از بینظمی هماتاقیش داشت، تا توانست آن را برای همه تعریف کرد. آنقدر که این خاطره به بخشی جدانشدنی از ذهن و روح این دو رفیق درآمد.
پس از فارغالتحصیلی، مایک یک مهندس نرمافزار و نیک یک مهندس سختافزار شده بود که هر دو به دنبال کار به این در و آن در میزدند. یک روز که برای یافتن کار به شرکتی تازه تاسیس رفته بودند همه پرسنل از رئیس تا کارمندان را بسیار جوان یافتند و در طول مصاحبه فهمیدند که کل این مجموعه برپایه ایدهای نو شکل گرفته است. پس از اتمام مصاحبه چشمان براق آن دو خبر از تصمیم جدیدی داشت. آنها هر دو در کامپیوتر تخصص داشتند، بیکار بودند و حتما صدها ایده ناب در ذهنشان منتظر کشف شدن نشسته بودند.
ایده
اینکه بخواهید کسب و کاری دانش بنیان راه بیندازی و بعد به دنبال ایده بگردی مثل این میماند که دکمهای پیدا کنی و بخواهی برایش یک دست کت و شلوار بدوزی. ایده خوب ساده به دست نمیآید. این همان نخستین چالش مایک و نیک بود. اما همیشه بهترین ایدهها از دل سختترین مشکلات بیرون میآیند. به همین دلیل آنها تصمیم گرفتند سختترین مشکلات زندگیشان را بنویسند. در آن دو فهرست مجزا یک مشکل مشترک و خندهدار وجود داشت. دسته کلیدی که در یخچال جا مانده بود و سرانجام همکاری گروهی بچههای خوابگاه آنرا به مایک برگرداند. لبخند ناشی از یادآوری آن روز به یاد ماندنی با خوشحالی یافتن راهحلی برای کسب و کار آیندهشان توام شده بود.
تصمیم این بود. آنها میخواستند ابزاری دیجیتالی بسازند که بتواند با استفاده از قدرت شبکه اجتماعی هرچه را که گم میشود به صاحبش بازگرداند. تا آن زمان راهکارها و دستگاههای زیادی جهت پیداکردن برای مثال یک گوشی یا یک فرد گمشده ساخته شده بود. برای نمونه سال هاست که شرکت اپل سرویس «آیفون مرا بیاب» را در اختیار کاربرانش قرار داده تا در صورت گمکردن یا به سرقت رفتن دستگاه، بتوان از آن برای پیداکردن گوشی کمک گرفت. با این حال این سرویسها معمولا از جی.پی.اس و اینترنت استفاده میکنند که توان زیادی را از باتری میگیرد، ضمن اینکه فقط برای یافتن گوشی یا تبلت یا لپتاپ ربوده شده کاربرد دارد. همچنین برنامکهای زیادی هم وجود داشتند که برای نمونه با نصبشدن روی گوشی هوشمند میتوانند مکان آن را به شخص دیگری در آن سوی دنیا اطلاع دهند. اما نیک و مایک فکر خود را فقط به ابداع راهکاری برای مقابله با گمکردن یا به سرقت رفتن گوشی موبایل محدود نکرده بودند؛ در حقیقت آنها به دنبال بسط دادن این ایده و اختراع چیزی بودند تا بتوان تک تک اشیای موجود در زندگی را ردیابی و پیدا کرد. آنها دوست داشتند کاری بکنند که دیگر هیچکس دسته کلیدش را داخل یخچال جای نگذارد!
چالشها
برای این کار آنها باید چیزی تولید میکردند تا بتوان آن را درون هر نوع وسیلهای جاسازی کرد، به این ترتیب آن چیز نهتنها باید کوچک میبود، بلکه باید به یک گیرنده و فرستنده و منبع تغذیه هم مجهز میشد. ضمن اینکه آن گیرنده و فرستنده باید از یک ارتباط بیسیم برای اعلام مکان خود استفاده میکرد؛ از همین رو راهحلهای پیش روی نیک و مایک امواج رادیویی عادی، امواج وای فای، تکنولوژی بلوتوث و جی.پی.اس بود. به غیر از این راهکارها به فکر استفاده از شبکههای موبایلی اعم از 2G، 3G و 4G نیز افتادند. با توجه به اینکه آنها قصد داشتند چیزی بسازند که بتواند درون هر وسیلهای جاسازی شود، مصرف باتری در نقشه آنها حرف نخست را میزد، زیرا نمیتوان باتری چنین وسیلهای را زود به زود شارژ یا عوض کرد. با توجه به همین معضل بود که پس از بحث و گفتوگوهای فراوان در نهایت تصمیم گرفتند از کممصرفترین راهکار ارتباطی در بین فناوریهای موجود یعنی بلوتوث استفاده کنند.
آنها دست به کار شدند و چیپی را ساختند که با یک باتری کوچک تغذیه میشد و میتوانست از طریق بلوتوث سیگنالهایی را دریافت و ارسال کند. از سویی هم برای بالابردن کارایی و به حداقل رساندن مصرف انرژی به سراغ آخرین نسخه از بلوتوث یعنی نسخه چهارم آن رفتند. پس از کمی کنکاش روی این ایده به این نتیجه رسیدند که جاسازیکردن این چیپ در دل هر نوع وسیلهای عملا غیر ممکن است، زیرا آنها نمیتوانستند فرم و ابعاد آن چیپ را متناسب با انواع و اقسام وسایل گوناگون تغییر دهند؛ اجراییکردن این کار نهتنها به سرمایه بسیار بالا و تجهیزات پیشرفته و گوناگون نیاز داشت، بلکه در عمل هم غیرمنطقی و نشدنی به نظر میرسید.
با توجه به همین محدودیتها بود که نیک و مایک به این فکر افتادند تا به جای جاسازیکردن یک چیپ در دل هر وسیلهای، چیزی بسازند که بتواند به هر وسیلهای متصل بشود. با توجه به همین فکر جدید بود که پس از بحث و تبادل نظرهای بیوقفه و همفکریهای فراوان در نهایت وسیلهای ابداع شد که نیک و مایک آن را تایل (Tile)، به معنای کاشی، نامیدند. در حقیقت تایل شبیه یک جاسوییچی به شکل مربع با ابعاد 36 در 36 میلیمتر با قطر 2/4 میلی متر با یک سوراخ در گوشه آن است که میتواند به هر شیئی آویزان یا چسبانده شود. در درون هرکدام از این کاشیهای کوچک، پردازندهای کوچک به همراه یک باتری با طول عمر یک سال، یک بلندگو و دکمه ظریفی وجود دارد. به همراه این کاشیها یک برنامک مکمل هم تهیه شده که با نصب روی تلفنهای هوشمند (در حال حاضر فقط آیفون و آنهم چون فقط آیفونها به بلوتوث 4 مجهزند) میتوان محل هر کاشی را روی صفحه گوشی مشاهده کرد. در حقیقت کاشی دائم سیگنالی را از طریق بلوتوث از خود منتشر میکند. گوشی هوشمند با دریافت این سیگنال میتواند فاصله خود با کاشی را تشخیص بدهد. در برنامک ساخته شده امکانی وجود دارد که به مانند دستگاههای فلزیاب هر چه فاصله با کاشی کمتر باشد فرکانس سوتهایی که گوشی میکشد بیشتر میشود تا اینکه به سوت ممتد در میآید و این یعنی وسیله گم شده باید کنار شما باشد.
با استفاده از بلوتوث نسخه چهارم حداکثر تا فاصله 45 متری سیگنال رد و بدل میشود. اما نیک و مایک به همین مسافت اکتفا نکردند، زیرا در آن صورت کاربرد کاشی انتزاعی و استفاده اش محدود به یک فضای کوچک میشد ضمن اینکه بازار هدف آنها همانند برد بلوتوث بسیار کوچک میشد. آنها از تجربه دستهکلید گم شده مایک و کمک گروهی دوستانشان برای یافتن آن بهره بردند و مجموعه دارندگان تایل در سراسر دنیا را از طریق یک شبکه تحت اینترنت به هم وصل کردند. حال اگر چیزی مثل دوچرخه، اتومبیل یا لپتاپ مجهز به تایل خود را گم میکردید، فقط کافی بود یک گزارش مفقودی از طریق برنامک روی تلفن یا وبسایت تایل بدهید. بلافاصله تلفن همه دارندگان تایل در سراسر دنیا دست به کار میشوند و در شعاع 45 متری خود به جستجوی گم شده شما خواهند گشت. به محض دریافت سیگنال، پیامی برای شما ارسال خواهد شد و موقعیت دقیق وسیله گمشده به شما گزارش میشود.
نیک و مایک دریافتند این تفکر کار دسته جمعی نهتنها قدرت و امکانات دستگاه اختراعیشان را افزایش میدهد، بلکه باعث میشود شبکه دوستان و اقوام یکدیگر را تشویق به خریداری و نصب برنامک کنند تا در صورت مفقود شدن یک شیء، شبکه بزرگتری از یابندگان خودکار در خدمت آنها باشد. به این ترتیب با یک تیر، دو نشان را میزدند.
سرمایه
گرچه آمریکا مهد رویش ایدهها و استارت آپهای بی نظیری بوده و هست، ولی برخلاف تصور خیلیها که فکر میکنند در آن کشور ناگهان دستی از غیب میآید و جیب ایدهپردازان را یک شبه به دریا متصل میکند شرایط در واقعیت بسیار متفاوت است.
اگرچه ایده نیک و مایک بکر و بسیار کاربردی بود، ولی سرمایهگذاری را جذب خود نکرد. به همین دلیل آنها خود دست به کار شدند و پس از مدتی کارکردن در شغلهای نامرتبط و دشوار پول لازم برای ساخت نمونههای اولیه کاشیها را جمع کردند. این دو دوست به جای یافتن یک سرمایهگذار دست و دلباز تصمیم گرفتند تا بیشمار آدم بخشنده پیدا کنند که حاضر بودند برای به سرانجام رسیدن یک ایده دانشبنیان، خیرات کنند. آنها با برپاکردن یک سایت برای این ایده و به اشتراکگذاری آن در شبکههای مختلف اجتماعی، توانستند حدود 60 میلیون تومان اعانه به عنوان سرمایه اولیه برای تولید انبوه سریاول کاشیها جمع آوری کنند. کمتر از چهار ماه دیگر این کاشیها که الان پیش فروش میشوند به دست خریداران آن میرسد و در مرحله نخست فقط صاحبان گوشی آیفون میتوانند از تایل استفاده کنند.
آینده
نیک و مایک بسیار به ایده شان امیدوار هستند، زیرا اعتقاد دارند که با این کاشیها میتوانند نیازی را برطرف کنند که بسیار فراتر از یک نیاز ساده است. به این دلیل که بارها اتفاق میافتد که هر کسی در زندگیاش وسایلش را گم میکند یا به سرقت میرود. از همین رو آنها مشتریان خود را نهتنها افراد سالخورده و فراموشکار، بلکه تکتک انسانهای کره زمین میبینند. با توجه به همین موضوع آنها شعار «قدرت در کثرت» را برای کاشیهای خود برگزیدهاند، زیرا هر چه کاربران بیشتر باشند، قدرت یابندگی اشیای گم شده بیشتر میشود.
نیک و مایک بر این باورند که ایده تصادفی و خیلیراحت به ذهن میآید، ولی اگر زرنگ نباشیم به همان راحتی از ذهن میرود.
رامین فتوت
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: