در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی به خانه میرسید یکراست میرفت سراغ آشپزخانه و ناخنکی به غذا میزد. مادرش همیشه میگفت: حامد جان! الان ناهار آماده میشه عجله نکن. تا تو سفره رو بچینی من هم غذا رو آوردم.
ولی او همیشه نگران بود که مبادا دقیقهای از برنامههای کودک را از دست بدهد. خانم مجری را خاله صدا میکرد. گهگاهی هم با برنامه تماس میگرفت و پیغامهایش را به گوش خاله نرگس میرساند. علاقهاش به برنامههای کودک زبانزد معلمهایش بود و اخطارهایی هم از جانب آنها میشنید که بچه جان درست را بخوان. ولی او باز هم گوشش به این حرفها بدهکار نبود. تلویزیون تنها همدم روزهای کودکیاش بود تا حدی که حتی انشاهایش را با این جمله آغاز میکرد: خانم مجری میگه...
از این که زنگهای تفریح گوشهای از حیاط در خلوت خودش بنشیند و دیالوگهای دوقلوهای افسانهای و ماجراجوییهایشان را مرور کند ابایی نداشت. حتی اگر زنگ فوتبال را از دست بدهد و به جایش به شوتی فکر کند که یک هفته طول میکشد به دروازه کاکرو برسد. نمیشود گفت از سر کودکی بود که به این برنامهها دلمیبست یا خودش را جای قهرمانهای داستان قرارمیداد و بیشتر مکالمات روزمرهاش با همکلاسیها درباره برنامههای کودک دیروز بود. آن روزها بزرگترها هم اوشین میدیدند و از ناراحتی جودی ابوت میگریستند. وقتی یک روز برنامه بچههای دیروز را نشان میداد بازهم دستش به سمت تلفن رفت، این بار از نوع همراهش. آمد شمارهای را بگیرد اما یادش آمد که عصر ارتباطات است و تکنولوژی مرزهای تعامل را در نوردیده. متن مورد نظرش را تند بر صفحهکلید لمسی موبایلش تایپ میکرد. سرعتی شبیه به دویدنهای از مدرسه تا خانه، درست مثل همان شتابی که لقمههای غذا را دولپی وارد دهانش میکرد تا یکراست برسد سر وقت مشق هایش و کارتونها را بیدغدغه ببیند.دستش از حرکت باز ایستاد. متن پیامک مورد نظر این بود: یاد کودکی بخیر...
رکسانا قهقرایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: