گزیده‌ای از اشعاری که در دیدار با رهبرمعظم انقلاب قرائت شد

راه عشق است، اگر همسفری، بسم‌الله

هفته گذشته همزمان با میلاد خجسته امام حسن مجتبی (ع) شاعران کشور دیداری با مقام معظم رهبری داشتند که در زیر گزیده‌ای از اشعار قرائت شده در این دیدار ارائه می‌شود.
کد خبر: ۵۸۴۵۱۲
راه عشق است، اگر همسفری، بسم‌الله

حمید سبزواری

مگو که کشتی از این موج بر کران نرود

که بر دماغ خرد هرگز این گمان نرود

در آن سفینه که سکان به دست نوح در است

امید ساحل مقصود از میان نرود

حرامیان ره صد کاروان زدند و هنوز

ز گوش بادیه آوای کاروان نرود

قدم به صدق و صفا نه به راه دوست که جان

اگر ز دست رود بر کسی زیان نرود

مباش در پی دعوی که رهرو ره عشق

بر آستان وفا جز به پای جان نرود

سراب داعیه‌داران به مدعی بگذار

نهنگ لجّه ز عمّان به آبدان نرود

فروغ خلوت روحانیان نیفزاید

چو شمع هر که در این بزم سرفشان نرود

چنین که رهسپران چابکانه می‌تازند

غبار عرصه ز سیمای آسمان نرود

ز بس که خون شقایق به دشت و هامون ریخت

بهار از دمن و دشت و بوستان نرود

اگرچه شب‌پرگان آرزوی شب دارند

سحر به بویه خفاش از جهان نرود

بجز حدیث محبت که جاودان سخنی است

بسا فسانه که از نامه بر زبان نرود

مرید رهبر عشقیم و در گذرگه عمر

حمید را خط عشق است و جز بر آن نرود

علی موسوی گرمارودی

منم که می‌رسدم نو به نو ز خویش غمی

ز دست خویش نیاسوده‌ام به عمر، دمی

گیاه آبزی‌ام، بی بهار می‌رویم

مگر همان گذرد گاه از سرم بلمی

در این صحیفه رنگین و پر نگار وجود

به قدر سایه نیفتادم از سر قلمی

به کوه نیز نسنجیده‌ام غم خود را

هنوز با غمم ای کوه سرفراز کمی

چو فجر کاذبم انگار و هیچ سوی نی‌ام

نه در پگاه وجودی نه در شب عدمی

چو موج هرچه سر خود به سنگ می‌کوبم

ز پای خویش فراتر نمی‌نهم قدمی

محمدکاظم کاظمی

بادی وزید و دشت سترون درست شد

طاقی شکست و سنگ فلاخن درست شد

شمشیر روی نقشه جغرافیا دوید

این‌سان برای ما و تو میهن درست شد

یعنی که از مصالح دیوار دیگران

یک خاکریز بین تو و من درست شد

آن حله‌های بافته از تار و پود جان

بندی که می‌نشست به گردن درست شد

آن حوض‌های کاشی گلدار باستان

چاهی به پیشگاه تهمتن درست شد

آن لایه‌های گچبری رو به آفتاب

سنگی به قبر مردم قزنین و فاریاب

سنگی به قبر مردم کدکن درست شد

سازی بزن که دیر زمانی‌ست نغمه‌ها

در دستگاه ما و تو شیون درست شد

دستی بده که گرچه به دنیا امید نیست

شاید پلی برای رسیدن درست شد

شاید که باز یک نفر از بلخ و بامیان

با کاروان حله بیاید به سیستان

وقت وصال یار دبستانی آمده‌ست

بویی عجیب می‌رسد از جوی مولیان

سیمرغ سالخورده گشوده‌ست بال و پر

بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان

ما شاخه‌های توام سیبیم و دور نیست

باری دگر شکوفه بیاریم توامان

با هم رها کنیم دو تا سیب سرخ را

در حوض‌های کاشی گلدار باستان

بر نقشه‌های کهنه خطی تازه می‌کشیم

از کوچه‌های قونیه تا دشت خاوران

تیر و کمان به دست من و توست هموطن!

لفظ دری بیاور و بگذار در کمان

علی عباسی

وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را

شاهی که شکسته‌ست مصیبت کمرش را

پروانه به هم ریخته گهواره خود را

تا باز کند از پر قنداق، پرش را

تلخ است پدر گریه کند، طفل بخندد

سخت است که پنهان بکند چشم ترش را

دور و برش آنقدر کسی نیست که باید

این طفل در آغوش بگیرد پدرش را

مادر نگران است، خدایا! نکند تیر

نیت کند، از شیر بگیر پسرش را

هم چشم به راه است که سیراب بیارند

هم دلهره دارد که مبادا خبرش را...

ای وای از آن تیر و کمانی که گرفته‌ست

این بار سپیدی گلویی نظرش را

وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را

مردی که شکسته‌ست مصیبت کمرش را

سارا سادات باختر

راه عشق است، اگر همسفری، بسم‌الله

اگر از غربت ما باخبری، بسم‌الله

عشق، صاحبدل بی‌نام و نشان می‌خواهد

تو اگر پیرو صاحب‌نظری، بسم‌الله

جبل‌النور به اعجاز تو دل خوش کرده‌ست

راه طور است، اگر شعله‌وری، بسم‌الله

شهر از قصه بت‌های دغل، پر شده است

هر که در قافله دارد تبری، بسم‌الله

«کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش»

ای که از قافله جامانده‌تری! بسم‌الله

حسنا محمدزاده

صدایت می‌کنم در ظهر مردادی عرق‌ریزان

صدایت می‌کنم در گیر و دار باد پاییزان

به لحن سربه‌داران و به سوز بی‌قراران و

به یاد قلب‌های در هوای سینه آویزان

ورق خورده‌ست تاریخ از رضاخان‌ها و برگشته

به نادرها، به افغان‌ها، به خواب تلخ چنگیزان

به چشمم می‌کشم با سرمه این خاک مقدس را

که دیگر نیست حتی لحظه‌ای پامال شبدیزان

بیا و استخوان‌های سر دلداده‌هایت را

شبی از خواب بازوی پر از مهرت برانگیزان

برای خالی آغوش دخترهای بی بابا

عروسک‌های خون‌آلود را از خاک برخیزان

چه آتش‌ها که افتاده‌ست روی دامن صحرا

کنار رود رود تو، کنار فصل گلریزان

فقط می‌آید از این عرصه بوی نامرادی‌ها

که بازار رقیبان خورده بر پست کسادی‌ها

تمام خشت‌هایی را که می‌چینند روی هم

به ویرانی مبدل می‌شود از کج‌نهادی‌ها

هلا خانه‌خرابان! آتش‌افروزان این میدان!

که می‌کوبید بر دف‌هایتان با شور و شادی‌ها

اگر گلدسته‌ها را باز هم ویران کند توفان

پر از الله اکبر می‌شود بغض منادی‌ها

قلم بردار همسنگر بزن در جوهر جانت

که ظلمت گم شود پشت مداد بامدادی‌ها

هادی سعیدی کیاسری

به یاد استاد محمد قهرمان

به زیرکان برسان مشت این دکان خالی است

ز جنس عربده کشکول شطح‌مان خالی است

سبوی زمزمه از شرم و شوکران لبریز

بهار میکده از باده مغان خالی است

شبی‌م، شب، شب محروم از ترانه و تاک

شبی که از نفس ماه مهربان خالی است

نه از ستاره نصیب و نه شعله‌ور گل سیب

زمین فسرده، زمان مرده، آسمان خالی است

دلی که محرم اسرار آفرینش بود

ز هرچه غیر از سودای آب و نان خالی است

بنال بلبل اگر با منت سر یاری است

که باغ از آتش آواز و ارغوان خالی است

طفیل هستی عشق‌اند آدمی و پری

اگرچه زین هر سه آخرالزمان خالی است

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش

که این هنر چو نباشد جهان و جان خالی است

همای گو مفکن سایه شرف هرگز

بر آن دیار که از رند نکته‌دان خالی است

بگو به هدهد هادی که آخرین سیمرغ

ز قاف بال‌فشان رفت و آشیان خالی است

اگرچه میدان گسترده، مدعی بسیار

در این میانه ولی جای قهرمان خالی است

ز قند پارسی آخر نشان نخواهد ماند

چنین که چنته آواز طوطیان خالی است

سیدمحمد‌حسینی (وزیر‌‌‌ارشاد‌)

چو ماه چاردهی رهبرا به نیمه ماه

گرفته‌ام من از این شب به صدق گفته گواه

دراز باد شب بیدلان در این محفل

دروغ باد اگر صبح صادق است پگاه

بساط شعر بسیط است از عنایت دوست

که شاعران صله خواهند یک کرشمه نگاه

شرافتی که به شعر و ادب کرم کردی

نگر به جوهر تیغش نگر به خیل سپاه

غرور شعر شده غیرتی که بخشیدی

امید شعر نباشد به جز در این درگاه

به جد اطهرتان رحمتی است «لنت لهم»

کرم نموده شما را کریم مهر گیاه

اگر قبول کنی خادمانه می‌گویم

که بی قبول شما اجر رنج گشته تباه

نشانه‌ای است ز «بالأخسرین أعمالا»

که در ولایت عشقت نمی‌شوم گمراه

قسم به حُسن حَسن کاین شب ولادت اوست

نصیب خصم مبادا به غیر روز سیاه

دلی که آینه‌سان وقف امتت کردی

خطاست گر که مکدر شود ز هاله آه

کنون که چشمه و طالوت و یک کف آب است

به امتحان همه آماده‌ایم بسم الله

نشانه‌ای که ز «کم من فئه» نشان دادند

بصیرت است و وفا ای زعامت آگاه

درازگویی‌ام از فرط شوق دیدار است

ز بخل وقت شما قصه می‌کنم کوتاه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها