در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مهندس آینده از مشهد: چقد خوشحالم که دو تا از همشهریام توی این صفحه حضور دارن. دستشون درد نکنه با نوشتههای خوبشون.
مهندس! کجای کاری؟ دور و بر منم مشهدی زیاده... مثلا همین فردوسی پاکزاد الان اومده هی درِ گوشم میگه: میدونی خارجکیها به مهندس چی میگن؟ میگم چمدونم... اینجینیر یا یه همچو چیزی. میگه: خُ حالا فک کن همشهریای مشهدی خودمون از همچی لغتی وقتی استفاده میکنن که میخوان بگن: یره دووچرخته اینجی نیر!
نیلوفر مرداب از کرج: گل نیلوفرم و تو مرداب آرزوهامی. در تو غرق شدم اما احساسم را نمیفهمی و مرا ناجوانمردانه در حصار تنهایی محبوسم کردهای. کاش عشقم را میدانستی و اندکی با من مهربان بودی.
ماهی از اون بالابالاها: [...]واقعاً در احوالاتت موندهم از بس که هوش هیجانیت بالاست. غیر قابل پیشبینی هستی. نمیشه شناختت!
ماهی جان که از اون بالا مییای با نا... (ببخشید یه لحظه آقای راننده نوار رو اشتباه گذاشت)! توی تاکسی که فال نمیگیرن مادر! بعدشم مث اینا نباش که از کف دست آدم میخوان شخصیت و هوش و آیندهش رو بخونن، مثل اونا باش که با شخصیت و هوش و آیندهنگری خودشون، دست آدما رو میخونن! (وصایای به جا مانده از ایکیوسان هیجانزده! صفحة 23، پاراگرافشم یادم نیس!)
صبا، 17 ساله از ماکو: چه ضد حالیه وقتی دوقلو باشی و همه با اسم خواهر یا برادری که دوقلو هستی صدات میزنن نه با اسم خودت!
آرش: [...]پاسی یهپا پرندهباز شدی رفتهها. کبوتران خیال و مرغ اندیشه، خروس، بلبل، سردبیر میدونه شغل دویومتُ؟! سرناظم چی؟ اونم نه؟! سرمدیر؟ اونم؟
هیس... صداش رو درنیار، نمیگی یهوخ سردبیر و سرمدیر متوجه طنزپردازیت نمیشن، میان همة کبوترا و مرغا رو میفرستن پی کارشون، اون وخ تو میمونی و خودت که باس جور رسوندن نامهها رو بکشی!
فرشیده، دختر دریا: میشه بهم بگی چه جوری با این همه مشکلات روزمره انقد شادی؟ (جواب بروبچ رو میدی، نبینم بیجواب بمونمها!)
مشکلات دو جورن، یا خودم توش نقشی دارم یا دیگران. برا اولی دندهم نرم! اگه قابل حل کردن باشه حل یا حداقل تعمیرش میکنم و اگه به نظرم غیر قابل حل بیاد که میگم لابد دانش و اطلاعم درباره مشکله کمه و باس برم اطلاعاتم رو دربارة هر چی دوروبَرَمِه زیاد کنم حواسمم جمع کنم که دیگه اشتباهم رو تکرار نکنم، در نتیجه یاد میگیرم چطو از شرّشون راحت شم. برا دومی نسخهای داشتی بگو! (تا نسخه پزشک حاذق به دستم برسه، احتیاط شرط عقله! میگم این سوراخه مار داره، یادم باشه از شرّ مار در امان بمونم)!
سحر جدیدی، 16 ساله از ماکو: یه حرفایی تو دلمه که منُ خیلی ناراحت میکنن! یکی اینکه توی مدرسه به ما اصلا ارزشی نمیدن [در حالی که] نه تنبلم نه بیانضباط. مثلا معاون میاد انضباطم را کم میده. چرا؟ چون من یه بار اومده کلاس و بلند نشدهم. خب چرا من این کار را کردم؟ چون واقعا بدون دلیل ترم اول انضباطم را کم داد و هر چی خواست بهم گفت و تحقیرم کرد اما با 200 نفر دیگه تو سالن درس میخوندم که فقط منُ دیدن! عجب دلایلی!
جعفر- م. از قم: 1-تیتر بروبچ کار خودته؟ خ حالا اگه خودشون از تیتری که واس متنشون زدی خوششون نیومد تکلیف چیه؟ 2-باس مرتب هر هفته پایه باشیم و براتون بنویسیم تا چاپ شه؟ یعنی یه خط درمیون باشیم چاپ بی چاپ؟ 3-آخه قربونت برم! دمت گرم (البته یه کم، چون هوا به اندازة کافی گرم هست!) ولی جان من آدم تو دریا دنبال «بیابون» میگرده؟ نه پاسخگو جون، اون بادبانه، «بادبان»! چاردیواری 7 تیر رو میگما!
1-نه جعفرم! هر کی بخواد میتونه تیتر پیشنهادیش رو هم بالا مطلبش بنویسه، یا با همون رخت سفیدی که اومده، با همون رخت سفیدم میره!! یا تغییرش میدم و دیگه اگه خوشش نیومد مهرم حلال جونم آزاد! میفرستمش پیش آقای نوروزی که بدونه حرف حرف کیه! 2-هر وقت خواستی پایه باش، ولی یک: مهم فاصلة ارسال مطلب نیس، مهم اینه که نوشتة خودت باشه؛ و دو: اگه فاصله دادی، دیگه نگو چرا متن بعضیا همیشه هس (چون اون بعضیا زرنگتر از تو، هر هفته شونصد تا مطلب میفرستن و برا در اومدن از زیر بار خجالتشونم شده، یکیش رو چاپ میکنم). 3-بابت بادبان و بیابان معذرت، اشتباه چاپی، یا خستگی تایپی، یا بلا به دور... حواسپرتی بوده! پیش میاد دیگه.
ق. 17: حسامی این آخرین اخطاره. دستات رو بذار روی سرت و آروم خودتُ معرفی کن! با اسم کامل! اینو بدون اطراف همه تحت محاصره است و مقاومت فایده نداره.
قِ.قِ.قِ! دَدَدَس نگهدار. تَ.تَ.تَسلیمم... ش.ش.شلیـــــــک نکن! (عَح! بِ.بِ.بفرما! دیدی چی شد؟ تَ.تَ.ترسیدم و حالا اسمم هم یادم نمییااااد!)
برف و خورشید، 28 ساله از تبریز: واقعاً خسته نباشی پاسخگو. روز دوشنبه رو بدجور حال میکنم. همیشه منتظرم تا یه چاردیواری تازه با بروبچ تازه بیاد. چون حرفاشون به دلم میشینه بیشتر دلم میگیره؛ ولی خیلی عالیه برنامهت. دمت گرم. دم همة بروبچیها گرم با این دلاشون.
پریزاد: چه قناعت نفرتانگیزی است پاک کردن غبار از قاب عکس جاماندهات. (ف عزیز، جدیداً بداخلاق شدی، آره؟ یا من اینجوری حس میکنم؟)
تو اینطور حس میکنی... یه قاشق از حسّت رو باس با سه لیوان نگاه تیزبین قاطی کنی، هر دوشنبه دقیقتر سر بکشی تا درست متوجه حرفام شی... (مواظب خودت و مخت هم باش).
بدون نام: چد شده؟ او روزا با نوشتناد سرحالتر بودی. حالاییا یه ذره که چه عرض کنم، بیشهای چیزا حالدار نمیبینمد. یه کاری نکو دل دشمنات خنک شه. دوستار تو اَ کاشونم آقاجو.
آقا جو ئی پاسی کودو کارش به آدم میمونَ که ئی یکیه سرحالیش باشَ؟! تهرون ما شلوغ پلوغَ گاهی ئی طو میشَد!
فاطمه ادیبی: پیامک من کو؟ کوجاست؟ فرستادیش پی نخود لوبیا یا بارکشی واسه همسایه؟ پیامم پیدا شد که هوچی، نشدم دیگه چیکار کنم؟
بازم هوچی! (ولی اگه اسمت رو همیشه بنویسی، اونوخ تا به دستم برسه و نوبتت شه، نه بین باقالیها، که حتما یه جا توی صفحه میبینیش)!
اسما: من دیگه شک ندارم تو آبجی حسامی هستی! آخه در جواب شیما گفتی: وا!
وا! پَ باس میگفتم بسته؟! (دااااش، داوش، داآش من و... اینا رو هم ندیدی که به بقیه میگم؟!)
فاطمه 18 ساله از تهران: نشستم توی خانه/ فکر یه راه چاره/ میخوندم چاردیواری/ بعدش شدم بیماری/ تب و لرز و بیحالی/ گاهی هم خیلی عالی/ میگن از غصههاشون/ میگن ازخندههاشون/ پاسخگو هم سنگ صبور/ صلوات بر اهل قبور/ مخها همه پریشون/ دنبال چند تا نشون/ پاسخگو چیست؟ کی هستش؟/ مؤنثِس یا مَردِس؟/ هر چی باشه خوب هستش/ سرش به تنش میارزس!/ پاسی جونمون نمونهس/ تو قلبمون یه دونهس.
اتل متل توتوله/ نشسته توی خونه/ یا هندونه بار میکنه/ یا پوست موز میندازه!/ فاطمه دیگه شعر نگو/ شعرای فولکلور نگو/ باعث زحمتت میشم/ هی هم خجالت میکشم!/ بالا رفتیم/ دوغ بود/ پایین اومدیم/ ماست بود/ ارادتمون...؟/ (راس راسَکی:) راست بود!
آخرین ملکه زمین: میخواستم بگم منم خستهام از اینهمه ضمایر غیر مشترک! تو که از اول «تو» بودی اما چطور «من» هنوز «شما» هستم؟! فکر نمیکنی دیگه وقتشه «ما» بشیم؟
حمید از ایلام: حسامی جون تو دیگه چرا؟! نکنه دایناسورا اذیتت کردن خبر نداریم؟[...]
نه برادرم... تا الان که دایناسورا رو پیچوندهم ولی تو همون سرچ رو درباره عشق بزن که اگه نزنی داییناصرا اذیتت میکنن (مواظب خودتم باش. تازگی دیر به دیر پیدات میشه)
حامد از تهران: نمیدونم چرا چسبیدین به این که پاسخگو زنه یا مرد، دختره یا پسر! دوستان؛ به نظرم بهتره مسائل شخصی افراد رو به خود[شان] واگذار [کنیم] و بیشتر به این دقت کنیم که بودنش مهمتره نه جنسیت ایشون. همین که هست و برخلاف خیلیها داره توی شعر، نویسندگی یا هر چیزی که میدونه دونستههاش رو در اختیارمون میذاره و راهنماییمون میکنه (که کمتر کسی تو این دوره و زمونه اینا رو به دیگران میگه) از هر چیزی مهمتره[...]. نیای بگی هندوانه و پوست موز بود که میام جام جم و... به قول خودت: خوددانی!
خب دیگــــــه! گمونم الان مسئله «بودن یا نبودن» هم که سالهای ساااال ذهن فلاسفة معروف رو (حتی!) درگیر کرده بود حل شد و رفت پی کارش! مسئله لاینحلی بعدی؟! (گذشته از مزاح، ممنون از نظر لطفت، ولی پوست موز بودها!).
الهام: تو این همه برا بچههای مردم حرف میزنی و حرفاشون رو گوش میدی، راه حل جلو پاشون میذاری، همون یه نفری هستی که من میگم مث کسیه که آب میپاشه تو صورت آدم وقتی غمها و غصهها دارن بهش فشار میآرن و اون دیگه نا نداره یا مث کسی هستی که سردرگمه و تو دستش رو میگیری و میگی داداش، این طرفی! خودت چی؟ کی مرهم زخمهای توئه؟ کی درد دل تو رو گوش میده؟
هعیییی... هعی! مگه نمیدونی تمام حلقهای زمین با گلوی من قرابتی دیرینه دارن؟ هوم؟ (خودم در حال مکالمه با آنتنهای زمین! پلان اول، سکانس دوم!)
سودا: میگی مجوز ورود به چاردیواری طرز بیانه. یعنی طرز بیان ما خوب نیس که پیاممون درج نمیشه؟
نـــــه... دِهَع! چرا مصادره به مطلوب میکنی؟ کجاش همچی معنایی میده؟
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: