در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به چه جرمی زندانی شدی؟
لجبازی. جرم اصلی من لجبازی با پدرم بود. از همان نوجوانی رابطه خوبی با او نداشتم و همیشه دعوایمان میشد. بعد از اینکه از سربازی برگشتم، دیگر به هیچ عنوان نمیتوانستیم همدیگر را تحمل کنیم. او اصرار داشت من در کارگاهش که کابینتسازی بود مشغول شوم، ولی دوست نداشتم. او میگفت مثلا باید فلان کار را بکنی، اما من دلم میخواست کار دیگری را انجام بدهم.
خلاصه اینکه همیشه دعوا و درگیری بود تا اینکه تهدیدم کرد و گفت، حالا که به حرفهایش گوش نمیدهم باید روی پای خودم بایستم. ماجرای مفصلی دارد، اما در نهایت من با یکی از دوستانم به خانه پیرمردی که مقدار زیادی طلا داشت، رفتیم و دزدی کردیم. میخواستم با پولی که گیر میآورم برای خودم زندگی راه بیندازم اما دستگیر شدم و به زندان افتادم.
اینطور که تعریف میکنی پدرت باید برخورد تندی با تو کرده باشد.
اصلا حاضر نبود مرا ببیند و کارهایم را پیگیری کند. گفته بود خودش کرده، خودش هم باید تاوانش را بدهد. مادرم این وسط خیلی اذیت شد. دو خواهرم هم سختی زیادی کشیدند. من به یک سال و نیم زندان و رد مال محکوم شدم؛ سر یک سال بالاخره مادرم، پدرم را راضی کرد پول شاکی را بدهد، چون خودم مقداری از آن را خرج کرده بودم. بعد از آن هم از زندان بیرون آمدم یعنی ماههای آخر را نکشیدم. حبسم بخشیده شد.
وقتی بیرون آمدی چهکار کردی؟
من در زندان خیلی فکر کرده و به این نتیجه رسیده بودم درست است که پدرم نباید مرا به بعضی کارها مجبور کند اما من هم نباید بعضی رفتارها را از خودم نشان بدهم، رفتار هر دو نفرمان غلط بود. من این را قبول کرده بودم، اما بعید میدانستم پدرم هم کوتاه آمده باشد. حقیقتش همان شب اول خیلی میترسیدم به خانه بروم. از زندان که بیرون آمدم دور و اطراف را نگاه کردم، دیدم یکی از خواهرهایم با شوهرش آمده است. آنها مرا به خانه خودشان بردند و گفتند خودشان با پدر صحبت میکنند. روزهای پر اضطرابی بود، مخصوصا اینکه من در آن یک سال حبس خیلی سختی کشیده بودم و اصلا اعصاب درست و حسابی نداشتم.
بالاخره رابطهات با پدر بازسازی شد؟
پدرم زیربار نمیرفت، میگفت همین که پول شاکی را داده خیلی لطف کرده البته راست هم میگفت. خواهرها، دامادها و مادرم وساطت کردند، ولی فایدهای نداشت. من بیشتر از شش ماه آواره و سرگردان بودم. میخواستم کاری را شروع کنم، ولی نمیتوانستم. هر دو دامادمان با پدرم کار میکردند. آنها بالاخره زورشان را زدند و پدرم را راضی کردند من هم به کارگاه بروم، البته بهعنوان کارگر ساده نه پسر صاحبکار.
تو که قبلا نمیخواستی به آن کارگاه بروی. چرا تسلیم شدی؟
فکر کردم مدتی در آنجا کار کنم تا به خودم بیایم و ببینم برای آینده چه برنامههایی میتوانم بریزم. پدرم در کارگاه خیلی به من سخت میگرفت، اذیتم میکردند. از همه بیشتر کار میکردم اما از بقیه کمتر پول میگرفتم البته خوبیاش این بود که شبها هم همانجا میخوابیدم و سربار دیگران نبودم. این ماجراها ادامه داشت تا اینکه یک روز دستم را خیلی بد بریدم، یعنی نزدیک بود دو انگشتم قطع شود. از همان روز رابطه پدرم با من خوب شد. او گفت در همه این مدت هم بد مرا نمیخواست، من هم اشتباهاتم را قبول کردم و این طور آشتی کردیم.
بعد از آن، همه چیز رو به راه شد؟
تقریبا. راستش من خیلی کارها میخواستم انجام بدهم که به دلیل سابقهدار بودن نتوانستم. مادرم دوبار برایم به خواستگاری رفت و خانواده هر دو دختر جواب رد دادند. خیلی ضربهها خوردم اما سعی کردم تحمل کنم.
الان حال و روزت چطور است؟
خدا را شکر میکنم، گلهای ندارم. اگر به جایی که میخواستم نرسیـدم به دلیل خــــطای خودم بود. سه سال قبل ازدواج کردم و حالا پسری یکساله دارم که باید خیلی مراقبش باشم. دوست دارم او به هرکجا که میخواهد برسد و من هم تا جایی که بتوانم کمکش میکنم.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: