در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
من چشم دوختهام به تختهسنگهایی که سالهای سال باران بیامان آفتاب را به تحمل نشستهاند و هزار ابر سیاه را میزبانی کردهاند.
تو چشم دوختهای به دیروزهای دوری که به خوشی گذراندیم. روزهایی که دستهای تو بهارآورتر بود، روزهایی که چشمهای من تو را بزرگتر میدید.
من چشم دوختهام به ... تو چشم دوختهای به ... اما دلهایمان به یاد هم میتپد. این بالا و پاییننشینی فاصلهای نیست، این سنگهای فاصله نمیتوانند تو را از من بگیرند یا من را از تو دور کنند.
در این هوای درخشان، در اینآفتابی روشن، چرا باید دلهامان کدر باشد، چرا باید ما در درون خودمان بباریم، چرا باید من زانوی غم در بغل بگیرم و تو هزار ابر اندوه بر چهره آفتابیات داشته باشی.
مرد من! مرد اسطورهای من، اسب سپیدت را زین کن. پاشنه گیوههایت را ورکش، من، زن افسانهای تو در دو قدمیات انتظارت را آه میکشم.
مرد من نگذار این دیوارهای سنگی فاصلهای باشد بین دلهامان که به یاد
هم سرخ میشوند، تند میزنند.
نمیدانم من باید پایین بیایم یا تو بالا، ولی برخیز دستهایت را به من بده، فردایمان روشنتر است.
علی بارانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: