او خودش از این ماجرا خیلی راضی بود و احساس خوبی داشت، اما مادرش چند باری به او تذکر داده بود که اینطور وقت گذراندن کار خوبی نیست و بهتر است از این روزهای تعطیل استفاده بهتری کند، ولی هلیا فکر میکرد الان فقط موقع بازی و تفریح است.
این ماجرا ادامه داشت تا اینکه یک روز مادرش، هلیا را صدا زد و گفت: هلیا جون درباره حرفهایی که بهت زدم فکر کردی؟
هلیا کمی ساکت شد و چون یادش نمیآمد مادرش درباره چه چیزی صحبت میکند، گفت: ببخشید، مامان جون یادم نمیاد شما چی به من گفتی.
مادر با تعجب نگاهی به دخترش انداخت و گفت: همون موضوعی که بهت گفتم. یک وقتی هم برای کتاب خوندن و مطالعه بذاری.
هلیا با بیحوصلگی گفت: مامان! الان مدرسه نمیریم که کتاب بخونیم؟!
ـ عزیزم کتاب خوندن که فقط برای موقع مدرسه رفتن نیست.
ـ آخه مامان خستهام، تابستون برای بازیه و استراحته.
ـ بله شما درست میگی، اما کتاب خوندن هم خیلی کار خوبیه و میتونی کمی براش وقت بذاری.
هلیا ساکت بود و حرفی نمیزد و فقط نگاه میکرد. برای همین مادر دوباره گفت: اصلا هلیا جون یه فکری.
هلیا با تعجب پرسید: چه فکری؟!
ـ ببین شما میتونید یه بازی خوندن کتاب راه بندازید.
ـ آخه چه جوری مامان؟
ـ الان برات میگم؛ شما میتونید روزی دو ساعت وقت بذارید، بعدش یه جایی رو در نظر بگیرید مثلا همین جا جلوی در ورودی توی راه پلهها یک فرش کوچولو میاندازید و میشینید و بازی را شروع میکنید.
ـ مامان، اینجا که نمیشه.
ـ میشه دخترم، شما که تا حالا اونجا نشستید، خیلیام خوبه چون ما دوتا طبقه آخریم، رفت و آمدی نیست و ساکته؛ میتونید هر روز عصر یه کتاب بردارید و مثل بازی چند خط شما بخون و چند خطم مهدیس تا تموم بشه، تازه میشه خوراکی هم ببرید و وسط بازیتون بخورید؛ میبینی چه بازی خوبیه. هم پیش مهدیس هستی هم کتاب میخونین.
وقتی حرفهای مامان تمام شد، هلیا کمی فکر کرد و به نظرش رسید پیشنهاد مادرش خیلی خوب است و میتواند برای او و مهدیس یک بازی جدید باشد. او با خوشحالی به مادرش گفت که حرفهایش را قبول کرده است و از او اجازه خواست تا برود و ماجرا را برای مهدیس تعریف کند و بگوید یک بازی خوب پیدا کرده است.
رضا بهنام
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم