پیام‌های​کوتاه

* کبوتران خیال و مرغای اندیشه‌تون رو به pasukhgoo در جیمیل (دات کام) ایمیل کنید، خروساش رو به نشونی پُستی صفحه بفرستین، این بُلبلای کوچول‌موچول نظر و پیشنهادتونم پیامک کنین به شماره‌ای که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده.
کد خبر: ۵۷۹۴۷۶

لیدا: دیدمت از دوردست. دیدمت آن زمان که آواره و سرگردان، بیابانهای سخت و داغ و تب‌آلودِ دوری از تو را می‌پیمودم[...].

پیکاسو: 1-می‌خواستم اگه بشه از بروبچ قدیم یادی بکنی؛ مخصوصاً برادران دردمندی (البته می‌دونم چن سال پیش یکیشون فوت کرد)، لنگه کفش بیابونی، نرگس عاشقترین ستاره و... جاشون خالیه. 2-دفتر نقاشی‌ام در سیاهی غوطه‌ور است. با مداد طلایی دایره‌ای می‌کشم با خطهای به بیرون تابیده اما چه بیهوده می‌کوشم. دیگر خورشید نقاشی‌ام نایی برای تابیدن ندارد.

یاد خیلیها توی ذهنم زنده‌ست؛ حتی اونایی که شاید اصلاً فکرشم نکنن که اسمی ازشون تو ذهنم مونده باشه. هی...بیوفا دنیا... هی روزگار دیجور! زنهاااار که دی برفت و روز نو شد! (بله دوستان می‌گن: چه ربطی دااااشت؟! هی دوستاااان ریزبینِ پیله‌گر!!)

ا.ب.گلشن: 1-از تو خوندن با تو رفتن. چه شکوهی داره با تو، با تو بودن. همتی کن، در پی این تن خسته. مرهمی باش بهر این پای شکسته 2-در راه بود و خسته. آغوش تو را کم داشت. می‌خواست در پیچ‌وخم جاده نوازشگرش تو باشی. من نیز در تنهایی خویش آغوشت را جست‌وجو می‌کردم. آسوده بخواب که شاید روزی نوازشگر تنهایی‌ات در پیچ‌وخم جادة زندگی‌ات شوم.

بدون نام: (از خودم گفتمش. ذوق بچه رو کور نکنیا! باشه؟ بگو باشه!) رنگ خیال با تو بودن زرد بود/ پاییزی بود، سررشته‌ای از درد بود/ حال[و]هوای عاشقی، افسوس چنان/ دردآور و سخت و سرابی سرد بود/ بودن من، بودن تو، بودن ما/ همچون شبی پر از کبودی رنگ بود/ خواستن تو دست دلم بود نازنین/ نفرین بر آن قلبی که سنگی سرد بود[...].

خواستی ذوقت رو کور نکنم زدی لالم کردی که! رسمشه؟!

یاس: در خلوت خود به این فکر می‌کنم که چرا تمام لحظه‌هایم را صادقانه به پایت ریختم! لحظه‌هایی که آن زمان، ثانیه به ثانیه‌اش را عاشقانه می‌پرستیدم اما حالا تمام ثانیه‌ها و لحظه‌هایم از رد پای حضور تو زنگار گرفته و از آن همه عاشقانه‌ها ویرانه‌ای بیش نمانده[...].

بدون نام: عکسهایی که می‌گذارید باحالند.

آره؟ دم شوما توی این چلّه تابستون گرم! خوب دقت کنی بهشون، پذیرایی و آشپزخونه هم واسه مخچة آدم دارن! (ممنون از نظر لطفت).

امید، بچه بیست‌وچن ساله از کرج: به اون عزیزی که پرسیده بود می‌تونه از مطلبم توی کتابش استفاده کنه بگو مشکلی نیس (با این یکی دو ماه ناقابل تو، فک کنم الان کتابشم چاپ شده باشه دیگه!)

مرضیه جهانگیری از اصفهان: به مادرم گفتم می‌خواهم رئیس‌جمهور شوم. گفت شاعر را چکار با سیاست؟ گفتم می‌خواهم قافیة زندگی مردم را ردیف کنم. مادرم گفت با این حساب این روزها پدرها رئیس‌جمهورترین رؤسای عالمند. حواست هست قافیة زندگی‌ات تا سر برج چطور ردیف شده؟

نگار از اصفهان: مجی جون (مخفف مجهول)! خیلی وقته منتظر چاپ نوشته‌هامم. اگه منتظر سبز شدن علفهای زیر پامی که بگو. اگر نه که پس بچاپش دیگه.

هان؟ نچاپیدم؟ یه نگاه دقیقتر به شماره‌های قبل بنداز، اگه یکی دو ماه (نااااقاااابل) گذشته و اسمت رو ندیدی، بدان و آگاه باش به دستم نرسیده‌ن.

محبوبه، 33 ساله از کرمانشاه: آخر اردیبهشت ماه، جشن الفبای پسرم بود در پایان کلاس اول و یاد گرفتن تمام حروف الفبا؛ یک جشن با کیک و جایزه و فیلمبرداری و کلی دنگ‌وفنگ. بعد از جشن، پسرم خیلی ساده و معصومانه ازم پرسید: مامان؛ جشن الفبای شما چطوری بود؟! یه عالمه خندیدم. یاد خاطرات کمرنگ کلاس اولم افتادم. در اوج جنگ و خون و آژیرهای پی‌درپی[...].

بدون نام: [...]یعنی غیر مستقیم گفتی متنام قشنگ نبود که نچاپیدی؟ اهه‌اهه‌اهه. یعنی غیر مستقیم گفتی بازم تلاش کنم؟

چیچی؟ اسمی، رسمی، یه نشونه‌ای خب... از کجا بفهمم بین این همه پیامک و ایمیل و اسم و رسم و... چی‌به‌چی بوده کی‌به‌کی و من الان کجام اصاً!؟

فروزان: به این نتیجه رسیده‌م که تو نه فقط واسه متنای طنز، که واسه هف‌هش‌ده نفر، اساسی پارتی بازی می‌کنی و متناشون همیشه چاپه. البته حقم داری. این «امید» متناش واقعاً مخ داره![...].

دیدی حالا؟! تا جاده خاکی شد، دستت رفت رو ترمز دستی! (این اسمهای جدید رو هم ببین خُ عزیز مادر. اسم خودتم که دیگه از نوپایی دراومده و دو شماره‌س رفته وسط صفحه نمی‌بینی؟ ایششش... قضاوت یه طرفه می‌کنه بعد می‌گه هلاک‌وپلاکیم! تجدید شدی برو شهریور بیا!)

بدون نام: جاده‌ها یا برای آمدنند یا رفتن. در هر دو صورت یک نفر در انتهای مسیر ایستاده. آن یک نفر انتخاب توست که آیا برای بدرقه‌ات آمده یا استقبالت! انتخاب تو چیست؟

مهران از اردبیل: یه روزی عاشقش می‌شی، یه روزی دلواپسش می‌شی، یه روز فک می‌کنی اگه نباشه دنیا رو سرت خراب می‌شه، یه وقت می‌بینی که از بس عاشقشی خودتُ از یاد بردی، بعد این همه عاشقی و دوست داشتن، یه لحظه چشاتُ باز می‌کنی می‌بینی رفته[...].

انیس 73 از دزفول: خودمونیم، خوبه ناراحت نمی‌شی این‌قد همه تو زندگیت دخالت می‌کنن و حتی درباره دختر و پسر بودنت هم نظر می‌دن! عجب آدمایی پیدا می‌شن! من برام مهم نیست که چه موجودی هستی. همین که هستی برام مهمه مجهولِ بانمک.

ایول! الان این مدح شبیه به ذم بود یا ذم شبیه به مدح؟ خب آخه تو که الان زدی رو دست اونا... (موجود؟ هه‌هه‌هه... نه آخــــه... موجـــــود؟!)!

عاطفه از رودسر: تو که همیشه هستی و می‌شینی/ می‌خوام بگم تا که تو هم بدونی/ مژده بدم دیگه کارم تموم شد/ زندگیتم کنار من تموم شد/ می‌میرم و از توی دنیات می‌رم/ دود می‌شم[و] از توی فردات می‌رم/ تلخ می‌شم[و] از توی فالت می‌رم/ اشک می‌شم[و] از توی چشمات می‌رم/ می‌رم تا تو کنار من نباشی/ می‌رم تا پیش هر کی خواستی باشی/ می‌رم که شاید جون بگیرن دستات/ می‌رم که شاید کم بیاره دنیات[...].

رشید مصری از اردبیل: باز قلبم پی یک پرواز است. پی شهری که در آن سپیده‌دم معنی یک آغاز است.
پی شهری که هر دری بزنی خبر آید که بیا در باز است.
پی شهری که دل مردم شهر پر از احساس و پر از آواز است. پی شهری که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است ولی افسوس که این شهر، هنوز پشت دریا مخفی‌ست. قایق از درد خودش می‌نالد[...].

ناشناس مرموز: ببینم... چرا همه دوست دارن زود بزرگ شن؟ هان؟ هر کی هر چی می‌گه چرا تو دلت می‌گی: بذار بزرگ شم! حالا ببینم بزرگ شدی، می‌خوای چه گلی به سرمون بزنی؟ بابا مامانا می‌گن جوونی کجایی که یادت به خیر! حالا چه اسراریه زود بزرگ شی؟ هان؟

جوجه تیغی: مغزم را مرور می‌کنم. حرفهایی زاییده است که نمی‌توان بغلشان کرد. با تمام جرأتم لمسشان می‌کنم. بیفایده است؛ سر و ته همة‌شان تو هستی.

حسین سبقت‌الهی، 19 ساله از اصفهان: هر احساسی را عشق مپندار. هیچ‌گاه نیز از جست‌وجوی عشق باز نمان. هر گاه عشق را یافتی گرد خویش دار که بهترین زیباییهاست. دلت را پاک کن زیرا هر کس به پاکی دلش به عشق حقیقی‌اش می‌رسد. به امید روزی که صدایی به من بگوید: سلام عاشق.

دِ نه دِ! حواست کجاس؟ نگاه کن! داری از رو خط سبقت ممنوع سبقت می‌گیریاااا... (اون‌وخ که دیگه نباس سلام کنه... باس فاتحه عقل رو بخونه و بگه: خدافظ! یادت هم گرامی!)

پیمان مجیدی معین: (دیدم بچه‌ها درباره موضوع هفته مطلب داده‌ن، خیلی برام جالب شد. گفتم منم دست به کار شم و بگم چرا زندگی ما زندگی نیست!) آدمای رنگارنگ، از هیچ قوم و اصالتی/ زرد مایل به بنفش، سبز مایل به صورتی/ ارزشای بی‌ارزش، نگاههای سرسری/ حرفای پرت‌وپلا، نشنوی سنگین‌تری/ بیشتر از دو سه ساعت، حرف از کیف و لباس/ تا می‌پرسی «چه خبر؟» می‌گن وقت این حرفاس؟/ این‌جا کسی دلش رو، رو دستش نمی‌گیره/ دودستی پولُ بچسب، حرف از دیگ و کفگیره/ یه گوش پر از نصیحت، یه گوششون دروازه/ یا نشنیده می‌گیره، یا پشت گوش میندازه/ زنده بودن یه بحثه، اما این زندگی نیست/ دو اسبه داریم [می‌تازیم] به سمت تابلوی ایست/ سرتُ نکن زیر برف، توی این اوج گرما/ حرفای من سنگینه یا گوش این آدما؟

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها