در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هستم که شورش بامدادی این گنجشکها، از هستی من خبر میدهد.
هستم که نسیم سحرگاهی مرا با شاخساران این درخت پیر تکان میدهد.
هستم که رودخانه روانم در همهمه هستها میپوید و میجوید.
هستم در آن جاودان و بیکرانگی روان کیهان؛ در این دقیقه لطیف دریافتن جان جهان و جهان جان.
همواره باد و بسیار این دیدار؛ این درخشش یکتایی هستی در آیینه پندار.
پیوسته باد و پایدار این خاموشی لبریز از اسرار که روانم را به آیین آیینه همه چشم کرده است.
میبینم که میبینم؛ پایدار باد این دیدار دیدار.
ای ذات بینام و نشان که در این بامداد لطیف در شریان روانم جریان داری؛ ای حس حیرتانگیز که در هیچ نامی نمیگنجی و در تمام نامها روانی؛ در این لحظه بیکرانگی، کبوترانگیام را آشیانه باش.
ای بیچرای بیچگونه! چه حلاوت هراسانگیزی در دقیقههای سخن گفتن با تو نهفته است.
با تو که سخن میگویم، کلماتم چنان لطیف میشوند که میشکنند و در رودخانه خاموشی از دست میروند؛ بگذار با تو سخن بگویم تا خود را در این خاموشی درخشان دریابم.
سراپا سوز و گدازم، مرا بشنو تا نجوای رودخانگی خود را ـ که ستایش پیوسته توست ـ بشنوم.
مرا بشنو تا بدانمت ای راز، ای پیدای پنهان و ای پایان و ای آغاز.
ای بیرنگ روان در ضربان رنگها، ای خاموش جاری در شریان آواها، ای بیزمان نهان در دیروز و امروز و فرداها، بگذار تو را در رنگها، آواها و آنها دریابم.
لطیفا که تویی در این دم سبکباری جان و شیدایی روان؛ بمان که اوج بگیرم به سوی بیسویی؛ بمان که رنگ ببازم؛ بمان که بگدازم.
میستایمت با زبانی شعلهور از شور، ای نور؛ میستایمت با کلماتی گداخته، ای پیدای مستور؛ مبارک این لحظات شریف سرمستی؛ مبارک این جریان لطیف تو در جان.
سپاس ای مهربانی گسترده که مرا به مهمانی آیینگی فراخواندی و بر سفره شناخت نشاندی.
سپاس ای دور که نزدیک شدی و مرا گداختی.
سپاس ای بخشنده که خود را به من بخشیدی و در خانه دلم درخشیدی.
سپاس که هستم و تو را دارم و از ابتهاج دیدار سرشارم.
سپاس که در همه هستها رخ مینمایی و ماتم میکنی.
سپاس که شهید تشعشع ذاتم میکنی.
ای همه تو، سپاس.
قربان ولیئی / شاعر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: