در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بازی آنها به این ترتیب بود که قرمز توپ را به هوا میانداخت و نارنجی با چوب به دنبال توپ میدوید و توپ که در حال سقوط بود با چوب ضربهای به زیر آن میزد و دوباره توپ به بالا میپرید و چوب را بر روی زمین رها میکرد و در این مدت قرمز باید خودش را به چوب میرساند و به دنبال توپ میدوید و با چوب ضربه دیگری به توپ در حال سقوط میزد و به همین ترتیب آنها بازی میکردند.
یک روز از این روزها که قرمز و نارنجی داشتند بازی میکردند، ناگهان یک پرنده کوچولو در کنار توپ آنها ظاهر شد. درست همان موقع که قرمز میخواست به توپ ضربه وارد کند، ناگهان اشتباهی چوب را به جای توپ به پرنده زد.
پرنده بیچاره با ضربه چوب به طرف دیگری پرت شد و بر زمین افتاد. قرمز و نارنجی خیلی ناراحت شدند و هر دو به سمت پرنده دویدند. قرمز که خیلی ترسیده بود به نارنجی گفت: بیا فرار کنیم!
نارنجی گفت: نه این بیانصافیه! ما باید کمکش کنیم و نجاتش بدهیم. اصلا نگران نباش...
نارنجی پرنده بیچاره را بغل کرد و به خانه شان برد. بال پرنده شکسته بود و دیگر نمیتوانست پرواز کند. قرمز و نارنجی از ناراحتی نمیدانستند چه باید بکنند و چطور بال پرنده را خوب کنند. پرنده بیچاره هم از درد مینالید. قرمز و نارنجی حالا دیگر تبدیل شده بودند به دو تا پرستار دلسوز. یکی از آنها برای پرنده گرسنه کرمهای کوچولو جمع میکرد تا بخورد. یکی دیگر از آنها هم بالش را پانسمان میکرد و مواظبش بود. چند روز به همین صورت گذشت تا اینکه پرنده خوب شد و قرمز و نارنجی خیلی خوشحال شدند و برای سلامتی پرنده جشن گرفتند و از آن روز یاد گرفتند اول اینکه مواظب باشند و دوم در اتفاقات به دیگران کمک کنند.
گلنوشا صحرانورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: