علی، 28 ساله، در پی یافتن پدر و مادر واقعی​اش است

هویتم را گم کرده‌اند

غم چشم‌های علی دو بال کوچک دارد که وقتی روی صورت آدم‌ها خیره می‌شود، بال‌بال می‌زند و قصد فرار از چشمخانه‌اش را دارد. علی، هم علی است هم نیست، مردی است وامانده میان حال و گذشته که غم چشم‌هایش سوغات این بلاتکلیفی است. پانزدهم آبان 64، تنها چیزی است که از گذشته برایش مانده است. نیمه پاییز آن سال که سرمای زمستان در آن روزهای جنگ زودتر از هر سال به سراغ تهران آمده بود، زنی ناشناس نوزادی ده روزه را به حمامی در خیابان مرتضوی آورد و به زنی داد که سال‌ها در حسرت بچه‌دارشدن بود. این تنها تکه زندگی علی است که دیگران حاضر شده‌اند برایش فاش کنند.
کد خبر: ۵۷۶۲۴۷

سکینه، زنی که نوزاد را تحویل گرفت، همسر مردی بود که دلش بچه‌ای از نسل خودش می‌خواست، اما فکر می‌کرد اگر به نوزادی طردشده ترحم کند و به او سرپناه بدهد روزی خدا هم گوشه‌چشمی به او خواهد کرد.

این که در خانه سکینه و مرتضی چه می‌گذشت و سکینه چطور دل شوهرش را با نوزاد نرم می‌کرد، تاریک‌ترین بخش داستان زندگی علی است که شاهدان ماجرا فکر می‌کنند، فایده‌ای ندارد اگر او از آن باخبر شود. عکس‌های کودکی علی اما چیزهایی برای گفتن دارد. او تصاویری دارد که نشان می‌دهد مرتضی درست مثل یک پدر که هوای کودکش را دارد، او را محکم در آغوش گرفته و لبخندی به نشانه رضایت بر لب دارد، سندی بی‌چون و چرا که ثابت می‌کند اگر علی در خانه این زن و شوهر پاگیر شده است به خواست هر دو آنها بوده و اجباری در میان نبوده است.

علی چیزی از آن روزها به یاد ندارد، فقط یادش است که نامش سیدعلی مهدی بوده و کسی در خانه با او بدرفتاری نمی‌کرده است. با این حال، جدال‌های مرتضی و سکینه را که بابا و مامان صدایشان می‌کرد، خوب به یاد دارد. این که کشمکش‌ها برای چه بوده علی چیزی در یادش نمانده، اما می‌گوید سایه‌روشن‌هایی از پله‌های دادسرا، صندلی‌های دادگاه و چهره قاضی در یادش نقش بسته است.

تقویم سال 82

آن روزها دور و دورتر شد و علی با این که می‌دید از مرتضی که پدرش بود در خانه دیگر خبری نیست، اما همین که دست مهربان سکینه بر سرش کشیده می‌شد راضی بود. علی و مادرش در تهران اگرچه سخت، اما زندگی می‌کردند و با پولی که سکینه با فیلمبرداری از مجالس به دست می‌آورد روزگار می‌گذراندند.

حالا علی تازه پا به مرز جوانی گذاشته بود. رسیدن جوانی برای او همپای سربرآوردن حس نیاز به داشتن همسر بود. سکینه اما برای علی آرزوها داشت و نمی‌خواست تنها فرزندش را به این زودی‌ها داماد کند. جدال‌های علی و سکینه از همین جا شروع شد.

علی می‌خواست زندگی تازه‌ای برای خودش شروع کند، اما سکینه از این که علی از او دور باشد واهمه داشت. علی از مادرش می‌خواست کمک کند معافیت تک‌فرزندی برایش بگیرد، اما سکینه که غمی در چشم‌هایش لانه داشت طفره می‌رفت. دعوا، دعوا، دعوا؛ این پررنگ‌ترین خاطره زندگی علی است که فکر می‌کند چه خوب شد که پیش آمد.

یک روز دعوای آن دو بالا گرفت، مادربزرگ هم در خانه‌شان بود، علی بر سر مادرش هوار کشید و گفت بدبخت است که چنین مادری دارد، سکینه دندان روی جگر گذاشت، علی دوباره اعتراض کرد، سکینه باز هم دندان روی جگر گذاشت، علی جسورتر شد، اما این بار سکینه دیگر ساکت نماند و هق‌هق‌کنان رو به مادرش گفت چه حیف که بچه‌ای سر راهی را بزرگ کنی و بعد این طور رودررویت بایستد و مادربزرگ گفت «هیس می‌فهمد».

دنیا روی سر علی خراب شد، رشته‌های او همه پنبه شد، او از تک‌فرزند عزیز مادر به کودکی سر راهی تبدیل شد، اما علی چیزی به روی خودش نیاورد، انگار که هیچ چیز نشنیده است، خودش را به آن راه زد و ترجیح داد به خود بقبولاند حرف‌های مادرش از سر درد و رنج بوده است.

اما از آن به بعد دیگر سکینه، سکینه نشد، علی هم دیگر علی. او با زنی که انتخاب کرده بود ازدواج کرد، ولی سکینه که مخالف سرسخت این کار بود آنها را از خانه بیرون انداخت، علی هم به خرمدره، زادگاه همسرش رفت تا دور از همه این ماجراها سقفی برای خانواده جدیدش دست و پا کند.

رابطه شکراب مادر و پسر چند سال طول کشید تا روزی که دختر علی به دنیا آمد. سال 82 بود. سکینه از تولد نوه‌اش باخبر شده بود. با این که کسی انتظار آمدنش را نداشت، اما او آمد، با هدیه‌ای در دست و لبخندی که خیال پسر و عروسش را راحت کرد. از آن به بعد رابطه علی و سکینه بهتر و بهتر شد بدون این که هیچ‌کدام درباره گذشته حرفی بزنند، اما باز هم گذشته دست از سر آنها بر نداشت.

همه‌چیز از گم‌شدن شناسنامه علی شروع شد. او همه جا را دنبال آن گشت، اما وقتی ناامید شد برای گرفتن المثنی به ثبت احوال رفت. کارمند اداره به علی گفت مشکلی پیش آمده و نمی‌شود برای او شناسنامه صادر کرد مگر این که به تهران برگردد و اشکال را رفع کند. علی حدس هم نمی‌زد که مشکل از کجاست، اما سکینه شستش خبردار شده بود و اضطراب داشت. علی به تهران آمد، به اداره ثبت احوال رفت و از کارمند چیزی را شنید که چند سال پیش از جمله‌های آمیخته با هق‌هق سکینه چیزهایی دستگیرش شده بود.

موضوع این بود: مرتضی، مردی که همراه با سکینه زندگی می‌کرد و علی با این که او را پدر خود می‌دانست یکدفعه از زندگی آنها محو شد در همان سال‌هایی که علی از پله‌های دادسراها بالا و پایین می‌شد و نمی‌دانست علت این همه سرگردانی چیست، سکینه را به علت نازا بودن طلاق داده بود و بعد از این که حکم طلاق را در دست گرفت دادخواستی تنظیم کرد تا علی را هم از زندگی‌اش برای همیشه بیرون کند. مرتضی حکم نفی ولد می‌خواست؛ یعنی دنبال این بود که اسم این بچه سرراهی را از شناسنامه‌اش پاک کند و بدون دلنگرانی دنبال آینده‌اش برود که همین‌طور هم شد.

صدور حکم نفی ولد برای مرتضی یک پیروزی بود. او سال 75 موفق به گرفتن این حکم شده بود، اما علی نه آن زمان که یازده ساله بود و نه تا قبل از این که شناسنامه‌اش گم شود از این ماجرا خبر نداشت. برای همین روزی که کارمند ثبت احوال حکم را نشانش داد دنیا دور سرش چرخید، مردی شد که هیچ کس نبود، کسی بود که مرتضی هویتش را از او پس گرفته بود. آن روز علی دوان‌دوان به خانه برگشت، سکینه هم آنجا بود. تا علی را دید قلبش لرزید، علی فریاد زد، می‌خواست بداند مو‌ضوع چیست، از سکینه می‌پرسید چرا مرتضی این بلا را سرش آورده، آیا سکینه خبر داشته و اگر باخبر بوده چرا در تمام این سال‌ها که او خودش را سیدعلی مهدی می‌شناخته ساکت مانده است.

سکینه اما دوست نداشت حرف بزند، او از گذشته می‌ترسید و از این که علی را از دست بدهد و جای عشق او را کینه و نفرت بگیرد دلهره داشت، اما مجبور بود پرونده پوسیده زندگی‌اش را برای علی باز کند.

سکینه تعریف کرد که بعد از سال‌ها زندگی با مرتضی بچه‌دار نشد و برای این که مرتضی طلاقش ندهد، آن روز که زهرا صاحب حمام خیابان مرتضوی آن نوزاد ده روزه را به او داد با کمال میل بچه را به خانه آورد و مرتضی را راضی کرد که این پسر را برای خودشان نگه دارند و با گرمای وجود او زندگی‌شان را گرم کنند. اوایل هم کار خوب پیش رفت و علی به زندگی آن دو گرمی داد، سه ماه بعد هم سکینه شناسنامه‌ای برای علی گرفت که در ستون پدر و مادرش نوشته شده بود مرتضی و سکینه، تا این که مرتضی تصمیم به ازدواج مجدد و طلاق دادن سکینه گرفت.

سایه‌روشن‌هایی که علی از حضور در دادگاه و صحبت‌های قاضی در ذهن دارد مربوط به همان روزهاست که مرتضی برای طلاق‌دادن سکینه تلاش می‌کرد. علی حالا که تکه‌پاره‌های خاطراتش را کنار هم می‌گذارد، یادش می‌آید چرا آن روز قاضی انگشتش را به سمت سکینه گرفت و از علی پرسید آیا از این زن محبت می‌بینی یا نه که علی گفته بود، بله و بعد از آن روز مرتضی از زندگی‌اش محو شد و فقط سکینه ماند و سکینه. او حالا می‌فهمد چرا همه کودکی او با زنی سپری شد که از چیزی ناپیدا می‌ترسید و او را مجبور می‌کرد مدام از این محله به آن محله اسباب‌کشی کنند. این را هم خوب می‌داند چرا سکینه با گرفتن کارت معافیت علی مخالفت می‌کرد، چون او که از حذف نام علی از شناسنامه مرتضی و بی‌هویت‌شدن علی خبر داشت، می‌دانست ورود به هر گونه کار اداری پته این ماجرا را روی آب می‌ریزد و علی را با هزاران سوال بی‌پاسخ رودرروی سکینه قرار می‌دهد.

به من بگویید کی هستم

درماندگی تنها وصفی است که می‌شود از حال و روز علی داشت. او می‌گوید می‌ترسد از این که کسی نیست، دلش هری می‌ریزد از این که تا قبل از این ماجرا سیدعلی بوده و حالا علی مهدوی‌طلب است. اشک در چشمانش حلقه می‌زند از این‌که فامیلی مهدوی‌طلب را از روی آلبوم اداره ثبت احوال برای خودش انتخاب کرده و نام پدرش را هم به نیت قمر بنی‌هاشم، ابوالفضل گذاشته است؛ پدری موهوم که در شناسنامه تازه علی نه شماره شناسنامه دارد و نه تاریخ تولد.

علی از دو خط تیره‌ای که جلوی اسم پدر موهومش نقش بسته می‌ترسد، پدری خیالی که نامش کنار سکینه که هیچ وقت همسر او نبوده، نوشته شده است. علی برای این‌که بداند کیست محله مرتضوی را کوچه به کوچه، خانه به خانه و وجب به وجب گشته است، اما تنها نقطه‌ای که در آن جوابی شنیده در خانه زهرا خانم حمامی بوده که از زنی به نام اعظم نام برده و گفته او مادر واقعی علی بوده است. زهرا نمی‌داند اعظم کجاست و بعد از پانزدهم آبان 64 چه بلایی بر سرش آمده است، اما علی فکر نمی‌کند زهرا همه حقیقت را گفته باشد. او شک دارد دو نفر همدیگر را نشناسند و یک روز بی‌مقدمه بچه‌ای میان آنها رد و بدل شود و به نفر سومی داده شود.

علی فکر می‌کند باید او را دزدیده باشند و شغل مرتضی که در یکی از بیمارستان‌های مخصوص کودکان است نیز شک او را به این موضوع بیشتر می‌کند. علی دنباله این ظن را هم گرفته و چند بار مرتضی را به دادگاه کشانده است، اما چون نتوانسته چیزی را ثابت کند و مرتضی هم به بچه‌دزدی اعتراف نکرده است، شکش راه به جایی نبرده است. سکینه هم چند سالی است که مرده است و رازهای این پرونده را با خود به دنیای دیگر برده است، مرتضی هم درباره گذشته سکوت کرده و از علی خواسته شرایط او را بفهمد و او را درک کند که چرا نام او را از شناسنامه‌اش خط زده است. علی می‌گوید مرتضی مثل کسی است که به گدایی نان بدهد، اما ناگهان پشیمان شود و نان را از او پس بگیرد.

غم چشم‌های علی دو بال کوچک دارد که وقتی روی صورت آدم‌ها خیره می‌شود، بال بال می‌زند و قصد فرار از چشمخانه‌اش را دارد. او مدام از خودش می‌پرسد در سال 64 چه اتفاقی افتاد که اعظم مجبور به رها کردن پسرش شد، آیا بابت دادن او به سکینه پول گرفت، سکینه چطور مرتضی را راضی کرد و اگر مرتضی به پدرخواندگی نوزاد رغبت داشت و موافقت کرد سکینه برای او شناسنامه بگیرد، چرا وقتی او هفت ساله شد علی را از شناسنامه‌اش بیرون انداخت، اصلا سکینه چطور موفق شد برای نوزادی که متعلق به او نبود و گواهی تولد نداشت شناسنامه بگیرد، آیا او بابت این کار به کسی رشوه داد و صدها سوال دیگر مثل این.

مریم خباز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها