زندگی به همین سادگی است

آسمان پشت‌سرمان راه می‌رود با تمام ابرهای باریده و نباریده خودش، با خورشیدی که سلانه‌سلانه از مشرق تا مغرب می‌رود و فردا صبح برمی‌گردد تا نظاره‌گر گل‌های آفتابگردانی باشد که سرگردانی ارث خدادادشان است.
کد خبر: ۵۷۵۷۱۲

ما نشسته‌‌ایم در دامان دشت زیر سقف آسمان و همدلی‌مان را در سکوت زمزمه می‌کنیم.

ما نشسته‌ایم روی سبزه‌هایی که از تیرگی خاک تا آبی افلاک قد می‌کشند، تا امید ریشه بدواند در دل سنگ چرا که:

سنگ هم لایق پروانه شدن هست،‌ ولی ـ

نفس گرم مسیحای تو را کم دارد.

من، مادرم و زنی که زندگی را در دست گرفته است زیر تیغ خورشید نان می‌پزیم تا گرسنگی زمین را نخورد. خمیر در دست‌های من و زن همسایه گلوله می‌شود و مادرم با دقتی که ضمیمه نامش است خمیرها را شایسته تنور می‌کند.

تنور، آتشی که از دل خاک تا آسمان زبانه می‌کشد،‌ خاک را سرخ می‌کند تا خمیر را به سفره‌مان بیاورد برشته. تنور که یادآور آتشی است که قرار است ناخدایان تاریخ را ببلعد.

حالا من سادگی و کودکانگی‌ام را با خمیر گلوله می‌کنم و دو زانو می‌نشینیم روبه‌روی مادرم تا شکوه و جبروتش خدشه‌دار نگردد.

حالا زن همسایه، من و مادرم گندمزاری در مشت به استقبال برکت خدا می‌رویم که مهمان هر شبه سفره پدری‌مان است. چه حرکت دایره‌واری؟ چه دور و تسلسلی؟ انگار داریم روی محیط دایره می‌رویم.

زندگی به همین سادگی جریان دارد. بسادگی آرد شدن گندم، بسادگی خمیر شدن آرد، بسادگی نان شدن خمیر در تنور. بسادگی نگاه دقیق مادرم در آماده کردن نان و بسادگی من که تکه نانی به دندان می‌گیرم و لی‌لی کنان می‌روم تا فردا.

زندگی به همین سادگی جریان دارد. بسادگی ابرهای سترونی که در آسمان آبی راه می‌روند بسادگی رویش سبزه از خاک و له شدنش زیر پای من، زیر مجمع خمیر مادر، زیر نگاه زن همسایه.

زندگی به همین سادگی است. هرچند عده‌ای در گوش تنهایی خودشان زمزمه می‌کنند:

آنقدر هم فکر می‌کردیم

زندگی ساده نیست ای مردم

از درون چون درخت می‌میرد

هر کس افتاده نیست ای مردم

زندگی به همین سادگی است. به سادگی گلوله کردن خمیر، نشستن روی سبزه، درست کردن آش و پختن نان. زندگی به همین سادگی است.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها