کلاه ورزشی

یک روز بعدازظهر مجید همراه دوستانش در زمین فوتبال پارک محله‌شان مشغول بازی بودند و همگی خیلی با ذوق و شوق به دنبال توپ می‌دویدند و هر تیم سعی می‌کرد به تیم دیگر گل بزند. البته مجید با روزهای قبل یک تفاوتی داشت. او با یک کلاه ورزشی لبه‌دار بازی می‌کرد. مجید این‌قدر به مادرش اصرار کرده و گفته بود که هوا گرم است و نور خورشید اذیتش می‌کند تا او بالاخره صبح همان‌ روز راضی شد و کلاه را برایش خرید.
کد خبر: ۵۷۵۷۱۰

مجید با وجود کلاه روی سرش احساس خیلی خوبی داشت و حتی فکر می‌کرد که بازی‌اش بهتر شده است. چند دقیقه‌ای که از بازی گذشت به نظرش آمد سرش خیلی عرق کرده و کمی هم گرمش شده است. پیش خودش گفت که شاید کلاه قشنگش خراب بشود. برای همین کلاه را از روی سرش برداشت و روی یکی از شاخه‌های کوتاه درختی در کنار زمین گذاشت. اولش مدام حواسش به کلاه بود، اما بعد از مدتی با خودش فکر کرد جای کلاه که امن است پس بهتر است به فکر بازی باشد.

طبق معمول روز‌هایی که به پارک می‌آمدند بعد از یک ساعت و نیم بازی کردن باید زمین را به گروه دیگری تحویل می‌دادند و به این ترتیب بازی‌شان به پایان رسید و هرکسی به خانه‌اش رفت. مجید از بازی آن روز خیلی لذت برده و خسته هم شده بود. در خانه پس از این‌که دست و صورتش را با آب خنک شست تصمیم گرفت خوراکی بخورد و تلویزیون تماشا کند. تلویزیون فیلمی نشان می‌داد که پسر کوچکی در آن بازی می‌کرد.

پسرک یک کلاه شبیه کلاه مجید بر سر داشت و همین باعث شد که مجید یاد کلاه خودش بیفتد و به اطرافش نگاه کند تا ببیند کلاه را کجا گذاشته است، اما هر چه این طرف و آن طرف را گشت خبری از کلاه نبود. یک دفعه یادش آمد که کلاهش را روی شاخه درخت جا گذاشته است برای همین با نگرانی از جایش بلند شد و بدون این‌که به کسی حرفی بزند از خانه بیرون رفت و به سمت پارک به راه افتاد. توی راه دائم به کلاهش فکر می‌کرد و امیدوار بود کسی آن را برنداشته باشد، اما می‌دانست که حتما آن را برداشته‌اند، چون جایی بود که کاملا دیده می‌شد. با ناامیدی به راهش ادامه داد و مدام به این فکر می‌کرد که جواب مادرش را چه بدهد و این‌که حتی یک روز هم نتوانسته بود از کلاه استفاده کند و چقدر بد شانس بوده از اینجور فکرها؛ اما باز هم به خودش می‌گفت: شاید شانس بیاورم و کسی آن را ندیده باشد. از خدا می‌خواهم کمکم کند و کلاه را برگرداند. قول می‌دهم اگر پیدایش کنم از این به بعد حسابی مواظبش باشم.

وقتی به پارک رسید به طرف زمین فوتبال رفت و از دور نگاهی به درخت انداخت ولی کلاه را ندید. ناراحتی و دلهره تمام وجودش را گرفته بود و نمی‌دانست چه کار کند. آرام‌آرام به درخت نزدیک شد و به شاخه نگاه کرد و توی دلش ‌گفت​که ‌ای‌کاش اصلا کلاه را با خودم نیاورده بودم و این فکر که حالا باید بدون کلاه به خانه برمی‌گشت خیلی ناراحتش می‌کرد.

برای آخرین بار به شاخه نگاه کرد و راه افتاد تا به خانه برگردد که ناگهان پایش به چیزی خورد و بی‌اختیار پایین را نگاه کرد؛ آن چه را ​می‌دید باور نمی‌کرد. کلاهش روی زمین افتاده بود و انگار منتظر او بود! سریع آن را برداشت و محکم میان دو دستش گرفت و از شدت خوشحالی چیزی نمانده بود که گریه‌اش بگیرد. چند بار خدا را شکر کرد و با سرعت به سمت خانه دوید تا ماجرا را برای مادرش تعریف کند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها