خانه بر و بچه‌ها

منع رطب

1-معلم گوشی را از دستش گرفت و از کلاس بیرونش کرد. پشت میزش رفت. زنگ موبایل [خود]ش توی کلاس پیچید.
کد خبر: ۵۷۵۶۹۹

2-با خط خوشی نوشت: «به اندازة تمام گلها دوستت دارم». دستی به درخت کشید و چاقویش را توی جیبش گذاشت.

زهرا فرخی، 32 ساله از همدان

از درون گود

می‌گویند شاد بنویس؛ ما را از ناراحتیها دور کن. اینها خود بیرون گود ایستاده‌اند و قلمی بر دست نمی‌گیرند. فقط تماشا می‌کنند. می‌خواهم از خوبیها بنویسم ولی کنارش بدی وجود دارد؛ از دوستیها بنویسم که کنارش دشمنی هم هست. [آخر] چگونه از خوشبختی بنویسم وقتی در دست پسرک کنار خیابان، گلهایی است پژمرده و کسی آنها را نمی‌خرد و در عمق چشمانش از من یاری می‌طلبد؟ یا از آرامش بنویسم [در حالی] که زندگی خودم را اضطراب و دغدغه فرا گرفته است؟ اگر از اینها بنویسم با خودم رو راست نیستم و دل و دستم با هم یکی نیست[...] من حرفهایی را که در دلم وجود دارد به قلمم منتقل می‌کنم: بدون کم و کاستی.

برتینا

الو یک دو سه، شروع می‌کنیم...

[...]برادر یا خواهر سین! گفته‌ای: «این رو همه از قدیم می‌دونن و قبول دارن که توبة گرگ مرگه». قدیمیها برای خود گفته‌اند عزیز. آن قدیمیها که تو برای اثبات حرفت به آنها پناهنده می‌شوی اشتباهاتشان خیلی افزونتر از درستهایشان بود و با توجه به همین نادانی که هم‌اکنون هم دائر است، احتمال نادرست بودن قضیه‌ای که همگان آن را درست می‌پندارند بیشتر است تا عکس آن (گالیله را همان قدیمیها به دادگاه بردند تا حرفش را انکار کند). تفکر غلط گذشتگان، چونان کابوسی بر مغز زندگان سنگینی می‌کند و این هم از بدبختیهای عصر ماست که دچار فرهنگ ایستایی شده‌ایم و هنوز هم این بیچاره خلق و کوتوله‌های عصر ما سردرگم تفکرات منسوخ و مبتذل ارسطویند و در میان اشتباهات آن دور باطل می‌زنند.

[...به هر حال،] دربارة «نگید و تکرار نکنید که از خودتون شروع کنید» می‌خواهم تکرار کنم و بگم: من می‌خواهم خودم باشم و خودم شروع کنم، حتی اگر دنیا با من مخالف باشد[...].

(اما تو پاسخگو! قسمت می‌دم خسته نشو، خسته از مغزهای بسته نشو. متعهد بمان برادر من، متعهد به کاکتوس بودن).

امید، بچة بیست‌وچن ساله از کرج

این مغزای بسته‌ن که خسته‌ن. کسی که از فکر کردن و کشف کردن و نو شدن لذت می‌بره به این سادگیا خسته نمی‌شه که. زمان هرگز توقف نکرده امید، تو بخواه و تکرار کن زندگی و پویایی و پیشرفت خودت و دیگران رو، حرکت زمان با انتخاب طبیعی خودش همة اونایی رو که جای ساعت دیجیتال، ساعت شنی می‌بندن به مچشون و توی شیشه‌ش سنگ و کلوخ می‌ریزن تا در واحد مگاژول‌ثانیه بر قرن، برگردن به عصر یخبندان مخها و بمونن توی دورة دایناسورای مُخ‌خوار، متوقف و بعدشم به سنگواره‌هایی فراموش شده در بین گل و لای تبدیل می‌کنه. (فقط غصه می‌خورم که از اون همه جوابت با همچی بیان خوبی، همین اندازه‌ش رو تونستم چاپ کنم؛ به بلندای مرامت ببخش دیگه. گفتی کاکتوس... هاااا؟ ناراحت نشو اگه تیغش دامن خودتم گرفت. چی‌چی؟! دامن نداری؟ خُ همون کُت‌وشلوارت! حواس نمی‌مونه واس آدم که!)

عمق ماجرا

روز رفتن رو یادت می‌آد؟ همون روزی که چشمای من پر از گریه بودن و لبای تو پر از خنده؟ همون روزی که دستای من می‌لرزیدن و پاهای تو می‌دویدن؟

یادت می‌آد؟ روزی که با خنده گفتی برمی‌گردم، مطمئن باش؟! برگشتی، اما دستات پاکیِ روزِ رفتن رو نداشت.

مینای مهتاب

حالا باز دو حالت داره

در جواب ناشناس مرموز باید بگم: تو پرسیدن نظر، دو حالت داریم: 1-یا نظرت رو می‌پرسن، 2-یا نمی‌پرسن. اگه نپرسیدن، دو حالت داره: 1-چیزی نگی که بهترین کاره، 2-نظرت رو بگی و بذاری بهت بگن «به تو ربطی نداره»! اگه نظرت رو پرسیدن بازم دو حالت داره: 1-تو اون کار یا موضوع اطلاعات کافی نداری، پس بهتره نظر ندی، 2-گاهی هم نظراتت به پشتوانة اطلاعات، تجربه و دانشت می‌تونه طلایی باشه.توصیه می‌کنم فقط و فقط و فقط، (چی شد پَ؟) فقط تو این شرایط آخری نظرت رو بگی. مطمئن باش جز تشکر چیز دیگه‌ای نمی‌شنوی.

نشمیل نوازی

احوالپرسی

می‌گوید: حالت خوب است؟ با چهره‌ای متعجب و پر از سوالهای بی‌پاسخ نگاهش می‌کنم، لبخند تلخی می‌زنم و می‌گویم: خوبم...! (خوب واژه‌ای[ست] که سالهاست به دنبال معنایش می‌گردم ولی نمی‌دانم چرا نه حسش می‌کنم نه درکش) و این کار هر روز من است: دروغ گفتن و تظاهر کردن به واژه‌ای که حتی تجربه‌اش نکرده‌ام!

دوستدار عزرائیل

رفیق فابِ عزی‌اینا! گمونم بلد نیستی چطور دنبال معنای خوبی بگردی‌یااا! هوم؟ فک کن یکی خودش شیرجه بزنه توی استخری پُر از میکرب، از اون‌ور توقع داشته باشه سلامتی رو هم پیدا و حسش کنه! حالا تُو، عشق به سیاهی و مرگ و تیرگی رو کردی اسم مستعارت، انتظار خوبی و خوشی هم داااریییی؟! (مامان بزرگم می‌گه: اینا چه جوونایی‌اند ننه؟! نری باهاشون دوس شی یه‌وخ!! ما تو بدبختی و نداری و هزار و یه مشکل دسّ‌وپا می‌زدیم، دلمون شاد بود اصاً برا همه‌م آرزوی صدوبیس‌سالگی می‌کردیم! چه‌جوری نیگا می‌کنن اینا به زندگیشون؟)

بپیچ که جاده پیچید

1-بدترین عذابه... تکرار کردن روزایی که فکرت ذره‌ذره تو خاطراتت له می‌شه و وجودت برا پیدا کردن یک روزنه برا خالی شدن از بودن له‌له می‌زنه.

2-خیلی دوست دارم به آدما بگم زندگی مثل یه جاده‌ست. آهای تو که فکر می‌کنی بدبخت‌ترینی، این پیچی که داری ازش می‌گذری همون راهیه که تموم عمر حسرتش رو می‌خوری!

چشم سوم، 18 ساله از قائمشهر

ملوانه کجاس پس

بیرق اولین نگاهت سالهاست که در سیلاب اشکهایم شناور است اما حال این سیل رو به خشکی جریان دارد. فکری به حال قایقت کن.

بدون نام

بر باد رفته

چقدر سخته که یه روز چشم وا کنی و ببینی همة آرزوهات بر باد رفته. اون‌وقته که احساس پوچی می‌کنی. انگار این همه سال از عمرت بیهوده تلف شده و همة اون اعتمادها و اعتقادات از بین رفته. روبه‌روت دریه که با کلیدهای حسامی نه، با شاه‌کلیدهاشم باز بشو نیست. [این‌جاست که] یاد اون جملة پاسخگو می‌افتم که می‌گفت: «تفو، تفو به این...»!

(به علت کم بودن پهنای بال کبوتران خیال و سرعت کم مرغان اندیشه و تلف شدن خروسان با چاپار، یه خسته نباشی مَشت به پاسخگوی عزیز توسط بلبلای خپلو می‌فرستم).

نیما از کرمانشاه

پهنای بال کبوترات تو چِشَم! باز خوبه بلبلای خپلو هنوز برات کار می‌کنن! واس ما که حلزونامونم اعتصاب حرکت کرده‌ن! (پس باس به همون روش غارنشینی با دود بگم: پُف، پی‌پاف‌پُف، پاااحفف! که ترجمه‌شم می‌شه: نیما، ما مُخلصتیم، شَدیییید!!)

فلسفة امید

می‌گن امید رو از هیچ‌کسی نباید گرفت چون شاید امید تنها چیزی باشه که اون آدم داره. وقتی بدشانس باشی، وقتی سال به سال، روز به روز، بد بیاری، وقتی همة درهای عالم به روت بسته باشه، امید بیهوده دیگه به چه درد آدم می‌خوره؟ کاش فقط یه بار روزگار بر وفق مراد بود.

من که می‌دونم، این حسامی باز مثل همیشه اون حرفهای تکراری رو می‌گه که باید همیشه نیمة پُر لیوان رو دید، باید به زندگی مثبت نگاه کرد، همین که تنت سالمه، سرطان خون نداری و... خودش خیلی خوبه، در ناامیدی بسی امید است و از این جور حرفا. بابام جان، دیگه این حرفا کهنه شده، منم بلدم بگم فلان دانشمند، بهمان فیلسوف، چنین گفته و چنان، ولی آدم باید واقعگرا باشه. بعضی آدما اصلاً به دنیا اومدن که بدبخت باشن. واقعاً چرا این‌جوریه.

رضا حاج منافی، 27 ساله از مشگین‌شهر

من؟ من؟ من گفتم نیمة پر و مثبت؟ نه دیگه... ببیییین حااااجیییی! برداشت خودت رو از حرف من به حرف من نسبت نده. من می‌گم باس واقع‌بین بود و هم نیمة پر رو دید، هم نیمة خالی رو، هم مثبت و هم منفی رو... آمممماااا... خودتم جواب خودت رو دادی‌یاااا: «شاید امید، تنها چیزی باشه که آدم داره». آخه می‌دونی، این امیده که آدمِ متولد شده در بدبختی رو به خوشبختی می‌رسونه، اگرچه بسختی، با بدبختی، با تلاشی مضاعف؛ فقط یکی خسته می‌شه و رها می‌کنه خودش رو، می‌مونه تو همون گل و لای بدبختی، یکی هم با هر بار زمین خوردن و زخمی شدن، باز بلند می‌شه و از لجن درمیاد. یادته دوچرخه‌سواری رو چطو یاد گرفتی؟ انتخاب با خودت: یا بشو دوچرخه‌سوار زندگی یا بشین گریه کن و هی بگو: عه‌ههه...عوه‌هو... ماماااان، من خوردم زمین! از پامم داره خون می‌یاااد!

واجب‌النظر

باور کن هیچکی دنبال تو نیست، همه دنبال خودشونن. باور کن دنیا انقدر بیکار نیست که با تو لج بیفته، خودش کلی کار داره. باور کن مردم انقدر بیکار نیستن که دائم به اذیت کردن تو فک کنن، فکری‌تر از این حرفان! فکر می‌کنی هیچ‌کس تو رو نمی‌فهمه ولی این تویی که بشدت داری جلو فهمیدن مقاومت می‌کنی. عاقل باش! کی به زندگیت خط می‌ده؟ جز این‌که هیچی نیستی غیر از سعی و تلاش [خود]ت؟ دروغگوترین آدم کسیه که به خودش دروغ بگه.

دنیا انعکاس دقیق از کارای خودته، ببین داری چی‌کار می‌کنی! بیا بیرون از دلیل‌تراشی. با تراشیدن اگه کار کسی راه می‌افتاد فرهاد الان رسوای عالم نشده بود. یه نگاه بکن به دنیا، به خودت، ببین چند چندی باهاشون؟ یه نگاه دقیق! حالش رو نداری؟ حداقل یه نظر بنداز! به خودت، به خدا یه نظر حلاله!

س. سعید -ر ​

پع! چی‌چی فتوا می‌دی واس خودت؟ واسه یه همچی منظورایی، یه نظر که هیچ، نگاه دقیق و طولانیشم حتی، واجبه! (پرسیده‌م که می‌گم!)

طبیب سنتی

برای بعضی دردها، «گذشت زمان» بهترین التیام است. بگذار زمان بگذرد، هر چقدر طولانی و بیرحم؛ شاید سهم تو از این جنگل هولناک، برگ سبزی باشد.

حدیث مطالبی

خوبان و بدان

افکارم رو به دو دسته تقسیم کردم: خوبها و بدها؛ درست عین دوران دبستان که مبصر کلاسمون روی تخته سیاه اسم خوبا و بدا رو جدا می‌نوشت و جلوی بدها یه چند تا ضربدر می‌زد و وقتی معلم می‌اومد، بدها رو بعد از کلی تنبیه و تهدید و مؤاخذه پاک می‌کرد و از توی خوبها، مبصر هفتة آینده رو انتخاب می‌کرد.

جلوی افکار بدم یه عالمه ضربدر زدم و آخرشم پاکشون کردم رفت پی کارش. حالا دارم سعی می‌کنم از توی خوبها بهترینش رو انتخاب کنم که مبصر مغزم بشه.

جوجه تیغی

دفترچة راهنما

من حاوی زمستانهای سختی‌ام که مرا به بی‌حسی نشانده‌اند. گرچه بهارزاده‌ام اما وجودم را قندیل‌های برنده‌ای ا‌ست از جنس حرف‌هایی که در نطفه خفه شده‌اند.

رضوان

تزریقات

1-امشب، چه غریبم میان گچبری‌های سقف و گلهای قالی. کسی هست که بالشی زیر سرم بگذارد و مرا لالایی بخواند؟ خستگیهایم را می‌خواهم بخوابم اما نمی‌دانم کجای قصه بیدار شوم که تکرار شبها به روز ختم شود. چقدر بهانه دلم می‌خواهد تا نگاهت کنم. اگر روز را هم بخوابم، قول می‌دهی به خوابم بیایی؟

2-حتی دریغ از یک سوزن، تا فرو کنی، و بترکد بغضی که سالهاست مرا می‌خورد!

نسترن‌ترین دختر دنیا

انگاری عاشقترین رفته به ستارة خودش و بروبچ رو فراموش کرده، جاش نسترن‌ترین به دنیا اومده جو سیارة ما رو عوض کنه! (اگه نوشته‌های دیگه‌ت هم خوب باشن و از اون دنباله‌دارا باشی که در یه مدار مشخصی ظاهر می‌شن، دفعة بعد یه آففرین داری به عظمت دنباله‌دار هالی!)

در برابر باد

1-می‌خواهم توصیف کنم اما چه بگویم؟ گفتنی‌ها که کم نیست. اصلاً می‌دانی چیست؟ سکوت صدای رساتری‌ست... این را زمان اثبات کرده است.

2-همچنان ایستاده‌ام. باید ایستادگی کرد در مقابل توفان. بعد از آن بی‌شک، همه جا آرام خواهد بود.

شادی اکبری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها