نگاه که میباری، بادامزارهای «برفیان» سپید میپوشند، میوه میدهند. آنگاه تو، زن زلال آبادی با دستهای پر، با کیسهای از بادامهای درختی، به استقبال مهمانانی میروی که در آستانه آفتاب ایستادهاند. آنگاه تو به برکت زمین ایمان میآوری، آنگاه من در کرتهای کف دستت گندمزاری میبینم که قد میکشد، میرود تا آسمان.
حالا تو، بانوی مهر و ماه، تمام قد در چشمهای من قدم میزنی و من جوانیات را میبینم که ذره ذره در آفتاب پیر میشود و قطره قطره میریزد به پای گندمزاری که در چشمهایت میوزد.
آسمان نیز گاه میریزد
قطره قطره به پای گندمزار
به تو که نگاه میکنم زندگی میریزد در چشمهایم، دست به زانو پله پله بالا میروی تا ملاقات جوانیات، تا خانه، تا آن تشک پیری که کنار اجاق لم داده است، حالا مینشینیم در آستانه زندگی، در ابتدای تابستان و میباریم «فراقی»مان را روی پیشانی فرش.
تو لبخند میباری و من شرمندگی و سرگشتگیام را تقسیم میکنم با گلهای گلیم که پا به پایت پیر شدهاند.
حالا کودکانگیام گل میکند. تو نگاه میکنی، من عرق میریزم. تو مرا به اسم کوچک میخوانی و خواهرانگیات را به رخم میکشی و به من میگویی تو شبیه خواهری، خواهری که دوستت دارد و من که تازه تو را یافتهام.
حالا باران بند نمیآید، انگار گلها به استقبالم آمدهاند. دوباره به فرش پیر کهنه اتاقت چشم میدوزم و قاب عکسی در تاقچه که تنهایی تو را به غصه نشسته است.
افسوس! وقتی به دیدارت آمدم که سوگوار تنهاییات بودی و برایم گفتی موهایت را حنا نگرفتهای تا یک سال از رفتن شویت بگذرد.
غصه نخور بانو جان! من وفاداری را از تو میآموزم و زهرا - نوه مهربانت را میگویم- از تو سرشار میشود، آن هنگام که سراسیمه پلههای بالاخانه را گز میکنی تا برایم بادام بیاوری.
بانوی دیرسال، بانوی گلههای گریزان در مه، بانوی بادامزارهای برفیان، در آستانه تابستان به دستهای تو پناه میآورم که بوی آویشن دارد و مرا تا زندگی، تا گذشته شیرین همراهی میکند. حالا به دستهای تو میآیم که هنوز بوی پونههای کوهی میدهد؛ پونههایی که به روی تو لبخند زدهاند، آنگاه که از دامان کوه در دستان مهربان تو نشستند.
بانوی بتول! حالا حیاط را دوره میکنیم دست در دست هم و مینشینیم کنار اجاق پدریمان و لبخند میباریم و تو برایمان شربت میآوری و من میاندیشم مادر چقدر دلتنگ توست و چقدر از اینکه به دیدارت آمدهایم، شادمان میشود، حالا نمیدانم من آسمان را دور سرم میچرخانم یا تو. یا خود آسمان است که به طوافمان ایستاده است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم