مجموعه‌ای از 6 دوره داستان‌نویسی جشنواره امام رضا (ع) منتشر شده است

چشم مرا روشن کن

کتاب «چشم مرا روشن کن»؛ برگزیده شش دوره داستان‌نویسی جشنواره بین‌المللی امام رضا(ع) است که ساسان ناطق گردآوری و انتشارات سوره مهر منتشر کرده است.
کد خبر: ۵۷۴۸۹۴

این داستان‌ها که تعدادشان شصت و هشت عدد است، از میان حدود دویست و بیست داستان انتخاب شده‌اند که معیار انتخاب داستان‌ها هم براساس شاخصه‌هایی چون ایده‌های نو با درون‌مایه قوی، پرهیز از کلی‌گویی و تنوع زاویه دید بوده است.

گردآوری داستان‌ها از تمام گروه‌های سنی و حضور پررنگ آثار نویسندگان زن از دیگر ویژگی‌هایی این کتاب است.

یکی از داستان‌های این مجموعه «پرواز شماره 808 استامبول به مقصد مشهد» به قلم احسان رحیم‌زاده است که فرازهایی از آن را با هم می‌خوانیم.

25 خرداد 1390

آیدا بالاخره کار خودش را کرد. چند بار تهدید کرده بود که می‌روم ترکیه و پشت سرم را هم نگاه نمی‌کنم؛ ولی من هیچ‌وقت حرف‌هایش را جدی نگرفتم. پریروز مثل همیشه او چند بار گوشه و کنایه زد و من هم چند بار فریاد کشیدم. مثل همیشه همسایه واحد روبه‌رو برای ریش سفیدی پیش قدم شد و من ردش کردم. مثل همیشه آیدا هر چیزی را که جلوی دستش بود به سمت من پرتاب کرد و...

اما این بار سکوت لحظات پایانی دعوا مثل همیشه نبود. امروز صبح وقتی برگه چسبانده شده روی در را دیدم تا آخر ماجرا را خواندم: «من از فرودگاه مشهد می‌رم تهران. بعدش هم می‌رم استانبول پیش مهراوه، معلوم نیست کی برگردم.»

برگه چسبانده شده روی در را کندم و مچاله کردم. بعد یک راست رفتم سراغ کمد آیدا. همه مدارکش ر ا بیرون ریختم. خبری از گذرنامه اش نبود. شناسنامه و کارت ملی‌اش را هم با خودش برده بود.

31 خرداد 1390

در خانه را که باز کردم، بوی تعفن حالم را به هم زد. اول از همه در کیسه زباله را گره زدم و پرتابش کردم داخل شوتینگ. بعد همه محتویات داخل یخچال را بیرون ریختم. آیدا دیشب ای میل زد. قهر کردنش با بقیه فرق دارد. وقتی بود صدایش را مثل خسرو شکیبایی سریال خانه سبز می‌کرد و می‌گفت: قهریم ولی حرف که می‌زنیم.در جواب ای میلش نوشتم: تب دیوانه بازی‌های تو خیلی زود سرد می‌شود و فروکش می‌کند. وقتی برگشتی درباره همه چیز حرف می‌زنیم.

وقتی برگشتی را با شک و تردید نوشتم. آیدا علاقه‌ای به برگشتن نداشت. اوایل زندگی پایش را توی یک کفش کرد که باید زندگی مان را ببریم تهران. می‌گفت من از مشهد هیچ خاطره‌ای ندارم. راست می‌گفت. با خیابان‌ها و بازارهای اینجا غریبه بود. خاطره‌های محوش مربوط به چند باری بود که با خانواده برای زیارت به اینجا آمده بود. از عکاسخانه‌ها و بازارهای اطراف حرم یک چیزهایی یادش می‌آمد. می‌گفت من با ضرباهنگ زندگی در تهران بزرگ شده‌ام. در مشهد همه چیز را روی دور کند گذاشته‌اند. وقتی در جوابش می‌گفتم من از ضرباهنگ مزخرف تهران متنفرم، دعوایمان کلید می‌خورد.

15 تیر 1390

امروز ای میل سوم آیدا رسید. نوشته بود که همه دلارهایش را چینج کرده و کفگیرش دارد به ته دیگ می‌خورد. ترک‌ها سرش را کلاه گذاشته‌اند و یک مغازه را همزمان به دو نفر اجاره داده‌اند. از صاحب مغازه شکایت کرده بود. از من خواسته بود که بروم حرم امام رضا(ع) و برایش دعا کنم. نوشته بود ده هزار تومان گندم بخر و بریز برای کبوترهای صحن قدس. به آقا بگو در رابطه با آن نذری است که جوابش را گرفتم. در جواب ای میلش نوشتم هر چه سرت بیاید حقت است. آدم باید خیلی پررو باشد که مردش را تنها بگذارد و بعد انتظار دعا هم داشته باشد.

حرم مثل آهنربایی بود که نیروی مغناطیسی‌اش آیدا را در مشهد نگه می‌داشت. هر بار که وسوسه رفتن به تهران به دلش می‌افتاد، فکر زیارت آرامش می‌کرد. حرم رفتن آیدا عجیب و غریب بود. می‌نشست و چند ساعت با آقا صحبت می‌کرد. سوال می‌پرسید و منتظر جواب می‌ماند. می‌خواست از سیر تا پیاز همه چیز دنیا سر در بیاورد. از کودکان گرسنه شهر خودمان شروع می‌کرد و به قحطی‌زدگان آفریقا می‌رسید. بعد می‌پرسید مورچه‌هایی که زیر پای ما کشته می‌شوند، چه گناهی کرده‌اند؟ آیا تقدیرشان کشته شدن است یا این که می‌خواهند ظلم و هرج و مرج این دنیا را به ما یادآوری کنند؟ هر وقت می‌گفتم این‌ چه جور دعا کردن است در جوابم می‌گفت: «زان یار دلنوازم شکری ست با شکایت». من اما اهل شکایت نبودم. در زیارتم فقط خدا را شکر می‌کردم. بابت نعمت‌هایی که داده و نداده است.

آیدا عاشق زیر زمین صحن قدس بود. راه رفتنش را جوری تنظیم می‌کرد که از روی هیچ قبری رد نشود. روی سنگ قبرها را می‌خواند و ترین‌ها را پیدا می‌کرد. پیرترین، جوان‌ترین، باسواد ترین، خوش خط ترین، بد خط ترین و...

آنجا برایش نقطه‌ای از دنیا بود که زمان را متوقف کرده بودند. در سکوت مطلق آنجا حس شعر و شاعری اش گل می‌کرد. بعدش می‌رفت سر قبر آدم‌های غریبه و برایشان فاتحه می‌خواند.

30 تیر 1390

امروز بعد از دو سال برای اولین بار تنهایی رفتم زیارت. حرم رفتن با آیدا مزه دیگری داشت. او آداب و رسوم خاصی داشت که آنها را مو به مو اجرا می‌کرد.هر بار می‌گشت و یک زاویه متفاوت را پیدا می‌کرد و می‌نشست و از آنجا به گنبد طلایی آقا خیره می‌شد. یک مصراع شعر می‌خواند و بعد برای من تفسیرش می‌کرد. می‌گفت: می‌دانی این که «دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی» یعنی چی؟ این قدر می‌نشست و شعر می‌خواند که پلک‌هایم سنگین می‌شد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها