در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چرا سرقت کردی؟
میخواستم ازدواج کنم. خانواده ما وضع مالی خوبی نداشت. باید کمی پول تهیه میکردم تا جهیزیه بخرم. دختر داییام سارق حرفهای بود؛ همه در فامیل این را میدانستند و حتی یک بار هم به زندان رفته بود. او که میدانست من چه مشکلاتی دارم، به من گفت حاضر است کمکم کند. البته بیشتر به فکر این بود که کار خودش راه بیفتد. خلاصه اینکه آنقدر در گوشم خواند تا وسوسه شدم. ما با هم به دو مغازه طلافروشی رفتیم و با گرم کردن سر فروشنده دزدی کردیم اما در مغازه سوم من گیر افتادم و دختر داییام را هم معرفی کردم.
زندان چطور بود؟
اصلا نمیشود حرفش را زد. هرچه بگویم بیخود است. آدم تا خودش تجربه نکند متوجه نمیشود؛ البته امیدوارم هیچوقت برای کسی پیش نیاید. از رفتارهای بد دیگران، دلتنگی، نگرانی، رفتار بد خانواده خود آدم، ناامیدی ... چه بگویم. بیشتر نمیتوانم توضیح بدهم.
گفتی رفتار بد خانواده. اعضای خانواده خودت چه واکنشی نشان دادند؟
برادر بزرگم پیغام داده بود میخواهد سرم را ببرد، بویژه اینکه خواستگارم برادرزنش بود و آبروی او هم رفته بود. پدر و مادرم هم همینطور، هر چه از زندان تلفن میزدم، گوشی را قطع میکردند. من همه اینها را به روانشناسم گفتم، او هم نصیحتهایی کرد اما خیلی طول کشید تا اول مادر و بعد پدرم آشتی کردند و آخر سر هم برادر بزرگم کوتاه آمد.
بعد از آزادی چه کار کردی؟
موقعیت ازدواج که از بین رفته بود. چارهای نداشتم جز اینکه خانهنشین شوم و هر وقت فامیل میآیند زخم زبانهایشان را بشنوم، از همان حرفها که زمانی خودم هم به دختر داییام میزدم. راستش اوایل خانه هم فرقی با زندان نداشت. داشتم دق میکردم.
چرا دنبال کار نگشتی؟
در خانواده ما رسم نبود زنها کار کنند. تازه کاری هم بلد نبودم. بعد از چهار ماه به سرم زد درس بخوانم. دیپلم نداشتم. مادرم میگفت به دردم نمیخورد، اما پدرم مخالف نبود. من هم درسم را ادامه دادم و دیپلمم را گرفتم.
حالا دیپلم واقعا به دردت خورد؟
آدم هر چقدر هم که درس بخواند، حتی اگر به دردش نخورد باز هم خوب است. یعنی حتما به درد میخورد حالا شاید به خاطرش کار یا پول ندهند اما عقل خود آدم بیشتر میرسد و میفهمد دور و برش چه خبر است.
الان متاهل هستی. چطور شد که ازدواج کردی؟
ماجرای مفصلی دارد. همسایه کناری ما خیاطی زنانه داشت. او با مادرم صحبت کرد و قرار شد من هم روزی چند ساعت پیشش بروم. خیاطی بلد بودم یعنی قبلا پیش خود همسایهمان یاد گرفته بودم و در بعضی کارها کمکش میکردم. پول زیادی نمیداد اما سرم گرم میشد. یکی از مشتریهای همسایهمان برای برادرش دنبال همسر میگشت، از من خوشش آمد و به همسایهمان گفت. او هم اول مرا خبر کرد و بعد مادرم را. من با اینکه داماد راندیده بودم، مخالفتی نداشتم. میخواستم سر و سامان بگیرم. دیگر از آن عاطل و باطلی خسته شده بودم. خلاصه پدر و مادرم هم موافقت کردند و بعد من به خواستگارم گفتم زندان بودهام. همه چیز را از سیر تا پیاز تعریف کردم، او هم ماجرای تقریبا مشابهی داشت یعنی قرار بود با دختری ازدواج کند اما همان روزهای آخر به هم خورده بود، حالا دلیلش را اینجا نگویم بهتر است. بالاخره ما ازدواج کردیم.
زندگی مشترک چطور است؟
اولش خیلی سخت بود. شوهرم در یک رستوران بین راهی کار میکرد و هفتهای دو روز به خانه میآمد. ما هفت، هشت سال اول خیلی سختی کشیدیم بویژه وقتی دو بچهام به فاصله یک سال به دنیا آمدند؛ البته مادرم هم کمکم میکرد. شوهرم کمکم پول جمع کرد. از این و آن هم قرض گرفت و در یکی از رستورانهای بین راهی اتاقکی را اجاره کرد تا نانوایی راه بیندازد، اتفاقا درآمد خیلی خوبی هم داشت و بالاخره الان دوسال است توانسته در تهران مغازه فلافل فروشی اجاره کند. خدا را شکر همه آن سختیها تمام شد. مهم این است که در همه این مدت، یک بار هم فکر نکردم سراغ کار خلاف بروم.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: