در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ماجرای این گزارش از ساعت 12 و 30 دقیقه ظهر یکشنبه 19 خرداد شروع میشود و پر است از بازگشت به گذشته؛ گذشتهای تلخ، سیاه و پر از درد و رنج. «هنوز هم باور ندارم.» این را کبری میگوید و خیلیها، پدر و مادرش، دوستان و آشنایان و آنهایی که گزارشهای مربوط به «عروس سیاهبخت» را دنبال میکردند هم همین جمله را بر زبان آورده یا در دل جاری کردهاند. درهای زندان قرچک ورامین در آن ساعت به روی کبری باز شد. «تو آزادی» این را یکی از روانشناسان کبری ساعت 9 و 30 دقیقه صبح همان روز به کبری گفته بود: «به دفتر روانشناسم صدایم زدند و گفتند تو آزادی. آنها میخندیدند من هم خندیدیم و گفتم میدانم آزاد میشوم، اما واقعا نمیدانستم. خیال میکردم شوخی میکنند. قبلا هم بارها گفته بودند آزاد میشوم، اما خبری نشده بود، این دفعه روانشناسم گفت موضوع کاملا جدی است.»
کبری دوان دوان به بند بازگشت و با مادرش تماس گرفت تا تائید خبر را بگیرد: «من و مادرم هر دو گریه میکردیم، اصلا باورم نمیشد. هنوز هم در شوک هستم تا بیرون بیایم طول میکشد.» کبری به سلولش رفت تا وسایل و یادگارهایش را از زندان جمع کند. او روز شانزدهم آبان سال 79 به اتهام قتل مادرشوهر 75 سالهاش به زندان افتاده و به مرگ محکوم شده بود و تقریبا هیچ امیدی به آزادی نداشت. زن زندانی با دوستان و همبندیهایش خداحافظی کرد. یکی از آنهایی را که سخت در آغوش کشید، فاطمه مطیع بود. فاطمه از سال 71 زیر سایه اتهام زندگی میکند. میگویند او دوست شوهرش را که مجید نام داشت، مسموم کرده و کشته است. خودش این را قبول ندارد. دادگاه هم هنوز بعد از این همه سال به نتیجه قطعی نرسیده و این زن چند بار به قصاص محکوم و هردفعه حکم در دیوانعالی کشور نقض شده است. او یکبار هم حکم برائت گرفت که این رای هم به تائید قضات دیوانعالی نرسید. فاطمه حالا در زندان هرچند تنها نیست، احساس تنهایی میکند. او دو هم اتاقی سابقش را در کنار خود نمیبیند. کبری که آزاد شد و شهلا هم که ...
فاطمه؛ نگران از بازی سرنوشت
کبری حالا در خانه نگران همبندیهای سابقش است بخصوص فاطمه مطیع. فاطمه سال 71 بازداشت شد و به قتل اقرار کرد. او میگوید: «مجید دوست شوهرم بود. وقتی مرا گرفتند شوهرم گفت تو اعتراف کن من برایت رضایت میگیرم، من هم اعتراف کردم، اما بعد، از رضایت خبری نشد، برای همین حقیقت را گفتم.»
فاطمه 40 ساله بود که به زندان افتاد. او میگوید: «رفتارهای زندانیان با من بد بود، این رفتارها تا یکسال هم ادامه داشت، اما سعی میکردم با کسی کاری نداشته باشم. دوست صمیمیام زنی به اسم اختر بود که بچه همکارش را کشته بود. او با همکارش رابطه داشت و وقتی فهمید به او خیانت کرده، بچهاش را کشت. بعد از آن با کبری و شهلا هماتاق شدم.»
فاطمه برای تحمل زندان برنامه منظمی ریخته بود. او صبحها ساعت چهار از خواب بیدار میشد و کارهای روزانهاش را شروع میکرد: «نماز میخواندم. ظرفها را میشستم. چای دم میکردم و ساعت 5/7 به بخش فرهنگی میرفتم تا در کلاسهای قرآن شرکت کنم. ساعت پنج بعدازظهر هم به اتاقم برمیگشتم.»
فاطمه از زندان خاطرات تلخ زیادی دارد: «یکبار سال 73 یا 74 یک دختر ارمنی که مرد طلافروشی را کشته بود، در حمام خودش را حلقآویز کرد.
بعد از آن قرار شد زندانیان به نوبت کشیک بدهند تا کسی این کار را نکند من هم از ساعت 12 تا 2 شب کشیک میدادم و فقط 2 تا 4 میخوابیدم اصلا خواب نداشتم و هر چه قرص میخوردم، فایدهای نداشت. یک شب در نوبت کشیک دیدم یکی میخواهد با طناب خودش را خفه کند. او طناب را انداخته بود دور گردنش که من رسیدم و نجاتش دادم.»
خود فاطمه هم در این سالها چند بار اقدام به خودکشی کرده است: «خسته شده بودم. دیگر طاقت نداشتم. من بیگناه هستم. یکبار 24 سوزن را قورت دادم یکبار هم 50 یا 60 قرص خوردم. یک بار هم میخواستم خودم را با روسری خفه کنم. آن موقعها وضع روحیام خراب بود؛ طوری که مرا سه ماه در آسایشگاه امینآباد بستری کردند.»
فاطمه این روزها در انتظار به سر میبرد تا تکلیفش روشن شود. خرمشاهی میگوید: «در پرونده نکات زیادی وجود دارد که نشان میدهد فاطمه قاتل نیست. مثلا او اعتراف کرده در دوغ مقتول مرگ موش ریخته؛ در حالی که پزشکی قانونی نظر داده مقتول با سم گیاهی کشته شده است. مدارک دیگری هم وجود دارد. روزی که کبری آزاد شد، فاطمه او را بدرقه کرد و حال امیدوارم این زن خودش هم آزاد شود.»
و این گزارش ناتمام و خودکار برای تعیین تکلیف نهایی پرونده فاطمه منتظر میماند. آیا روزی آزادی این زن هم سوژه گزارشی دیگر خواهد شد؟
شهلا ؛ پایانی تلخ
ترتیب اولیه نامها را به هم میزنیم تا نوبت اول به شهلا برسد. خدیجه جاهد، معروف به شهلا، زنی که از کودکی عاشق شماره 8 پرسپولیس بود، از روز دهم آذر سال 89 زیر خروارها خاک خوابیده است. شهلا را هم با عنوان متهم به قتل میشناختند؛ متهمی که قتل لاله سحرخیزان، همسر ناصر محمدخانی را انکار میکرد، اما قضات وی را گناهکار شناختند. شهلا دختری باهوش بود که وقتی فقط پنج سال داشت با خواهر بزرگش به مدرسه میرفت و بعد که به هفت سالگی رسید، نشان داد دانشآموز موفقی است و کارنامهاش همیشه درخشان بود؛ اما غیر از درس، چیز دیگری هم او را مجذوب خودش کرده بود، فوتبال. او هر وقت بیکار میشد با توپ پلاستیکی در حیاط خانهشان که جایی نزدیکی بیمارستان شماره دو تهران است، فوتبال بازی میکرد و کمکم پرسپولیس، تیم موردعلاقهاش شد و در جمع 11 قرمزپوش، شماره 8 بیش از دیگران او را جذب کرد.
شهلا 13 سال بیشتر نداشت که تصمیم گرفت برای ناصر محمدخانی هدیهای بخرد. او با پول توجیبی که از پدرش میگرفت، ادکلنی خرید و آن را با واسطه به ناصر رساند و از آن به بعد سایه ناصر بر زندگیاش سنگینی کرد. اتاق او پر بود از پوسترها و عکسهای این بازیکن، اما ملاقات حضوری و دوستی در آن سالها امکانپذیر نشد. شهلا دبیرستان را تمام کرد و در دانشگاه پرستاری خواند و در بیمارستانی مشغول به کار شد. رفتارهای او به نظر اعضای خانواده تغییر کرده بود. حقیقت این بود که او با ناصر دوست و همسر موقت وی شده بود. این دوستی تا هفدهم مهر سال 81 ادامه داشت و روز بعد روزنامهها تیتر زدند همسر ناصر کشته شد. یک سال طول کشید تا شهلا به قتل اعتراف کند. باقی ماجرا تکراری است، دادگاه، انکار، حکم، اعتراض، تائید و... میرسد به آن بامداد زمستانی. فاطمه مطیع میگوید: «من و شهلا و کبری در اوین مدتی هماتاقی بودیم. شهلا زن خوبی بود. سعی میکرد به همه کمک کند. خیلی دوستش داشتم.»
کبری هم همین حرف را تکرار میکند و ادامه میدهد: «شهلا خودش برای اجرای حکم نامه نوشت. به رئیس قوهقضاییه نوشت که میخواهد زودتر تکلیفش معلوم شود. او از زندان خسته شده بود. شهلا را آن اواخر به بند معتادان برده بودند و او چون پرستار بود، نمیتوانست فضای آنجا را تحمل کند همین هم خستهاش کرد.»
عبدالصمد خرمشاهی، وکیل مدافع هر سه این زنان است. او هم میگوید: «شهلا نباید آن نامه را مینوشت. اگر صبر میکرد اولیایدم لاله سحرخیزان آرام میشدند و شهلا امروز زنده بود، اما خود او اصرار کرد تکلیفش مشخص شود. از زندان خسته شده بود.»
سحرگاه دهم آذر سال 89 شهلا را پای چوبه دار بردند. او خودش هم هرگز گمان نمیکرد اعدام شود و پیش از انتقال به قرنطینه، به دوستان در بندش گفته بود: «آنها رضایت میدهند. من فردا آزاد میشوم و همه چیز تمام میشود.» اما این اتفاق نیفتاد. کبری میگوید: «اعدام شهلا بدترین خاطرهام در زندان است. محکومان به قصاص با اجرای حکم هر کدام از بچهها، خودشان هم اعدام میشوند. من هم بارها اعدام شدم، اما اعدام شهلا برایم از همه سختتر بود. شب قبلش او را بغل کردم و گفتم نگران نباش. به امید خدا فردا صبح همینجا تو را میبینم.» اما این ملاقات هرگز انجام نشد.
کبری؛آینده ای پر امید
حالا بازمیگردیم به ماجرای کبری. او نشسته است وسط هال خانهشان و وقتی میپرسیم «حالا چه میکنی؟» جواب میدهد: «هنوز در شوک هستم. اصلا نمیدانم چه کار کنم. وقتی از زندان بیرون آمدم،دیدم خیابانها را بلد نیستم. حتی کار با موبایل را هم نمیدانم. همه چیز عوض شده است. باید از این شوک بیرون بیایم که این خیلی سخت است. میخواهم پیش روانشناس بروم. در زندان هم مشاورم به من گفت باید همین کار را بکنم.»
کبری 19 ساله بود که با مردی 57 ساله ازدواج کرد. پدرش میگوید: «خاله کبری علیرضا را به ما معرفی کرد. من مخالف بودم، اما خود کبری اصرار به ازدواج داشت و بالاخره هم قبول کردم. ما صیغه عقد را خانه خواندیم و پشت یک جلد قرآن مجید نوشتیم. ازدواج آنها در دفتر رسمی ثبت نشد چون قرار بود دخترم سه ماه به امانت به خانه علیرضا و مادرش برود و اگر همه چیز خوب بود، آن وقت کارهای دیگر انجام شود، اما کبری آنجا ماند تا اینکه آن اتفاق افتاد.»
مادر کبری هم میگوید: «در آن مدت که کبری در خانه علیرضا بود، چند باری قهر کرد و به خانه آمد، اما دوباره برگشت تا اینکه روز حادثه دوباره آمد و زود خوابید. او هیچ حرفی از قتل به ما نزد و فقط گفت خسته است و میخواهد بخوابد. من هم زیاد سوالپیچش نکردم تا اینکه صبح روز بعد ماموران به در خانهمان آمدند و کبری را با خودشان بردند و ما تازه فهمیدم مادر علیرضا کشته شده است.»
کبری دیگر تمایلی ندارد درباره آن واقعه تلخ حرفی بزند، اما حقیقت این است که صبح روز حادثه علیرضا تصمیم گرفت همسرش را برای همیشه راهی خانه پدر کند. او کبری را زیر پل سیدخندان با 20 هزار تومان پول از خودرویش پیاده کرد، اما کبری که وضع بد مالی پدر را میدانست و از بیماری و معلولیت برادر بخوبی آگاه بود، نمیخواست دوباره باری بر دوش خانواده شود، به همین دلیل به خانه علیرضا بازگشت و در آنجا در کشمکشی که میان او و مادرشوهرش صورت گرفت، قتل اتفاق افتاد. خرمشاهی میگوید: «کبری قاتل حرفهای نبود. وقتی دفاع از او را داوطلبانه و به خواست پدرش به عهده گرفتم، در دادگاه گفتم کبری دفاع مشروع انجام داده است، چون اول مقتول با چاقو به کبری حمله کرده بود، اما این دفاع مورد قبول قرار نگرفت. همه میدانستند کبری چه وضع ناراحتکنندهای دارد. حتی قاضی دادگاه وقتی حکم قصاص را نوشت، به حال کبری اشک ریخت.»
حکم قصاص زن جوان تائید شد و او بامداد دهم دی سال 82 پای چوبه دار رفت. مادر کبری میگوید: «شوهرم خبر داشت قرار است حکم اجرا شود، اما به من چیزی نگفته بود. آن روز واقعا خدایی بود که حکم اجرا نشد و کبری به سلولش برگشت.» خرمشاهی هم درباره دلیل اجرا نشدن حکم توضیح میدهد: «مقدمات اجرا فراهم نبود.»
پس از آن تلاشها برای نجات عروس سیاهبخت از سر گرفته شد. کبری در تمام این مدت در زندان روزهای سختی را میگذراند. او میگوید: «تحمل زندان سخت است، البته مرا چون زندانی سالمی بودم در بند سلامت نگه داشته بودند. اوایل در بخش فرهنگی کار میکردم و به بیسوادان خواندن و نوشتن یاد میدادم. بعد به پست قضایی رفتم در آنجا به زندانیان کمک میکردم تا به قضات پرونده یا مقامات قضایی دیگر نامه بنویسند بعد نامه را پست میکردم. هر کاری از دستم برمیآمد برایشان انجام میدادم. این چهار سال آخر هم همیار روانشناس بودم.»
حکم کبری به دستور آیتالله هاشمی شاهرودی ـ رئیس وقت قوه قضاییه ـ متوقف شد و از آن به بعد وکیل زن زندانی و خانوادهاش تمام تلاش خود را به کار گرفتند تا رضایت هفت فرزند مقتول را جلب کنند و در نهایت شش نفر از آنها رضایت دادند.
پدر کبری توضیح میدهد: «بعد از اعلام رضایت، آنها گفتند کبری میتواند با وثیقه 200 میلیون تومانی آزاد شود ولی من اصلا چنین سندی نداشتم. پسرخاله کبری سندی داشت که ارزشش کمتر بود آن را آورد و دو نفر نیکوکار دیگر هم دو سند دادند تا اینکه کارهای دخترم انجام شد.»
علی رحیمی
نظر کارشناس
معلق میان بیم و امید
مجید سهیلی ـ روانشناس
اقامت در زندان کاری دشوار است و صدمات روحی و روانی زیادی به افراد میزند. افسردگی و اضطراب در میان این افراد شایع است. حال اگر فردی محکوم به قصاص باشد، این وضع برای وی دشوارتر میشود و برخلاف تصور اضطراب و ترس از مرگ زمانی شدت میگیرد که فرد در شرایط بیم و امید به سر ببرد. مثلا کبری در تمام این سالها نمیدانست حکم اجرا میشود یا نه و فاطمه مطیع هنوز نمیداند بالاخره چه سرنوشتی در انتظارش است. این افراد نسبت به زندانیانی که حکمشان قطعی شده و اطمینان به اجرای آن دارند، در وضع بدتر قرار میگیرند. بنابراین وقتی فردی مثل کبری از زندان آزاد میشود، حتما باید زیرنظر روانشناس و روانپزشک دوره درمانی طولانی مدتی را شروع کند تا بتدریج آمادگی بازگشت به جامعه را به دست بیاورد. چنین افرادی را نمیتوان بعد از آزادی به حال خود رها کرد. در برخی کشورها به دلیل وجود سیستم منسجم مددکاری اجتماعی، این کار به دستور دادگاه و زیرنظر پزشکان و متخصصان امین دستگاه قضایی انجام میشود، اما چون در ایران چنین ساز و کاری تعریف نشده است، خود مددجو باید برای درمانش اقدام کند که این البته اشکال زیادی دارد. در مددکاری اجتماعی جمله معروفی وجود دارد که میگوید مددکار باید دنبال مددجو برود نه بعکس زیرا فردی که به رواندرمانی و حمایت نیاز دارد، شاید خودش متوجه این نیاز نباشد، راههای دسترسی به نظام درمانی را نداند، به دلایل مختلف از جمله مسائل مالی، توانایی این کار را نداشته باشد یا اینکه با مقاومت اطرافیانش مواجه شود؛ البته خوشبختانه کبری این نیاز را احساس کرده و آنطور که به نظر میرسد خانوادهاش نیز وی را حمایت خواهند کرد.
نکته دیگری که وجود دارد، بحث تفکیک زندانیان است. برخی زندانیان مجرمان به عادت و حرفهای هستند و برخی دیگر هرچند جرمی سنگین مانند قتل را مرتکب شدهاند، مجرم حرفهای نیستند وبه خاطر عملی نسنجیده در یک لحظه خاص و تحت فشار، کارشان به اینجا کشیده شده است. اگر در زندان این افراد از هم تفکیک شوند، شرایط برای مجرمان اتفاقی قابل تحملتر میشود و آنان در آینده نیز راحتتر میتوانند به جامعه بازگردند زیرا از آموزههای منفی زندان دور بودهاند.
مسأله سوم که بویژه در پرونده کبری مشهود است، بحث گذشت از متهمان به قتل است. خانواده مقتول این پرونده ـ تا آنجا که در اخبار دنبال کردهام ـ در ابتدا اصرار زیادی به اجرای حکم داشتند، اما با گذشت زمان توانستند از نظر روحی و روانی خودشان را بازسازی کنند و در نهایت تصمیمی بزرگمنشانه بگیرند. در بسیاری از موارد اگر به اولیایدم فرصت کافی داده شود، احتمال اعلام گذشت بیشتر میشود، زیرا وقتی فرد هنوز در شوک اولیه ناشی از قتل عزیزش است، دچار خشم میشود و طبیعتا در چنین اوضاع و احوالی نمیتواند به رضایت فکر کند و حتی گاه در برابر درخواستها برای گذشت واکنش تند نشان میدهد. رفتار اولیایدم مقتول در این پرونده جای تشکر بسیار دارد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: