در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مریم کاشانچیان از بابل: تنهاییام را به رخ سه فصل کشیدهام اما هنوز وجودم پر از سرمای نبودنت است.
مهدیه: دل به دریا میزنم امشب ره پیمانه گیر/ ساقیا می را بریز و دمبهدم پروا مگیر/ امشب اینجا آمدم از عشق تو رسوا شوم/ جامجم را پر ز نجوا کن ز من خرده مگیر/ عاشقانه میسرایم این دوبیتی بیاثر/ امشب اینجا میپرستم بت مرا ملحد مگیر[...].
عوض دل به دریا زدن و غرق امور لهو و لعبی شدن! یه سر به خیام بزن که واسهت پیامک نوشته: ضمن تشکر، تا میتونی شعرای کاردُرست بخون و حفظ کن و از اون مهمتر وزن و عروض یاد بگیر و از اونم مهمتر اونقد تمرین کن و بنویس و بریز دووور، تا جملاتت راحت و روون در قالب شعر بیان شه؛ نه این که هی سکته بزنه و مجبور شی پیچوتاب بهش بدی.
بدون نام: نمدونم چه چی بشد بگم که هر چی بشد بگم پیش تو بیزبونم. فقط بِد بگم همهش چش به راتم. منم آقا جو، اَ کاشو!
هیچچی نگو آقاجوووو... هیچچیییی نگووو، که اَ خجالت آب میشم (چش به راهمم نباش گلوگلاب؛ وقت من پُرتر و سرم شلوغتر از اونه که بتونی تصورش کنی؛ البته اگه نقاشیت خوبه میتونی نقاشیش کنی!).
سایه از نوشهر: شروع فصل تعطیلات، دریا با اون لبخند زیبا و ساحل دلفریبش، شما رو به سمت خودش میخونه. وقتی برای شنا و تفریح به دریا میرید فریب این زیبایی بیهمتا رو نخورید. فریبکارتر از همه، ماسهها هستند که ناگهان زیر پای شما رو خالی میکنن.
فاطمه، 19 ساله از همدان: عاشق جواباتم. خیلی روحیه میدی واقعاً. دمت داغ باباااا. خودتم معرفی نکن بذا همه تو کفش بمونیم! همین که واسه همه سواله، جالبه.
جالبتر از اون میدونی چیه؟! اینکه الان واس خودمم سواله!
نوشین محمدی، 17 ساله از کرمانشاه: مرا ببخش که دروغهای ماهرانهات را باور نکردم. تو فکر میکنی گوشهای من مخملی است؟ نه جانم! من کمی سختگیرم[...].
آیدا آرشی: هنوز دارم به امتحان ادبیاتمون فک میکنم که سوال اومده بود: بیت «از عمر من آنچه هست بر جای/ بستان و به عمر لیلی افزای»، بیانگر کدام کار مجنون است؟ منم خیلی شیک نوشتم: به بیعقلی مجنون اشاره
دارد!
ای آدم تهی از صفات و ضمایر مشترک ادب! سر امتحان ادبیات و همچی چیا؟! اگه صندلیت کنار صندلی من بود، میتونستی جای این بیادبیا، بیت مؤدبانة خودم رو به مجنون بگی که میفرمااااید: از عشق به غایتی رسیدیم/ جز گوش دراز و دم ندیدیم! (بَهبه! ...هان؟ نه منظورم اینه که نهایتاً خیلی هم اَهاَه!)
رضا حاج منافی از مشگینشهر: 1- شاید دیگر گوشهایت از دوستت دارمهای الکی پر شده است شاید حتی دیگر قیافهام نیز از یادت رفته باشد ولی حساب مرا به حساب آن دوست داشتن های الکی مگذار. من باز دوستت دارم حتی اگر مرا از یاد برده باشی. 2-این روزها دنیا دیگر برایم از خانهام نیز کوچکتر شده و من به اندازة همة حنجرههای دنیا تنها آواز خواندم و فریاد کشیدم ولی آنکس که باید میشنید، نشنید[...]. (یه عمل جراحی سخت رو پشت سر گذاشتم. فقط به عشق چاردیواری مثل لاکپشت یک ساعت راه رفتم رسیدم دکه روزنامهفروشی. نه تنها مطلبم چاپ نشده بود، حتی اسمم تو تلگرافخونه هم نبود).
گاهی با خودم میگم بعضیا چرا اینطوریاند که یه چی رو هزاااار باااار باس براشون تکرار کنی، بازم در به همون پاشنة سابق میچرخه واسهشون! لاک پشت! ای بابا چی میگم ؟ اشتباه شد... حاجمنافی، اگه یکی بودی که تازه شده بودی خواننده یا نویسندة صفحه، باز یه چیزی؛ تو که کمتر شمارهای رو نخونده گذاشتی و خودتم نویسندة مطلبی بودی که از زمان ارسال تا چاپش دستت اومده چه مدت زمان میبره دیگه چرا آخه؟! (اون مطلبت هم هفتة پیش چاپ شد).
شیوا از همدان: واقعاً من فکر میکردم خیلی بیخیالم که با وجود کنکور بازم میشینم به روزنامه خوندن! ولی الان واقعاً عذاب وجدان کنکور رو دارم[...].
بدون نام: پرسش و کنجکاوی خوبه اما یکی از دردای شهر من، کنجکاوی تو زندگی دیگران و پرسیدن مسائل شخصیه که یکی از معضلات جامعهس و... پس یه جورایی حق با نشمیله.
خب این که کلاً قضیهش فرق داره و منم منظورم این نبود چون اینا اسمش پرسش و کنجکاوی نیس، دخالت و فضولی، یا حتی گاهی اوقات مرض و بیماریه که باس ترک و حتی معالجه شه!
شکسته قلب: همیشه همه بهم میگفتن نیمة پر لیوان رو ببین. اون روز اومدم به حرفشون گوش بدم اما هر چی نگاه کردم لیوان خالی خالی بود. فکر کنم داداشم خورده بودش!
رضا میرزا از یزد: (اشتباهات خودمان را به پای قضا و قدر نگذاریم:) خود بسازیم همه فاصلهها را به خطا/ بعد از آن ناله که «این فاصله آمد ز قضا»/ یا ز سهو است وَ یا عمد، به هر حال خطاست/ اینکه یوسف به چَه اندازی و نالی ز قضا/ دوری یار که سخت است در این شکی نیست/ گر خودت خواستهای، شکوه چرا پس ز قضا؟/ هر قدر زور زدم قافیهام جور نشد/ نیست تقصیر کسی، جان خودم، غیر رضا.
عسل اصفهانی: چند روزیه روی گونههام خرده شیشههای عجیبی پیدا میشه. وقتی یاد نگاهت میافتم میترسم فکر کنم بیماری عشق که میگن همینه
آمنه از دزفول: من همة خاطرههای خوبمونُ یادمه/ روزای عاشقیمونُ یادمه/ یادته دست توی دست تو کوچهها قدم زدیم؟/ همة زندگیُ تو اون روزا رقم زدیم؟
* پَ بقیهش کو؟! ای شیطووون... حین قدم زدن توی کوچه جا گذاشتیش؟! (حالا هی داد بزن عشق حواس عقل رو پرت میکنه... کی گوش میده!)
حمید از ایلام: [درسته که] با کلیگویی من چیزی حل نمیشه ولی منظورم این بود که آدما روی کارایی که انجام میدن فکر کنن، تحلیل داشته باشن، آیندهنگری کنن، فکر کنم این چیزا خیلی کمرنگ شده.
هاااا... از اون لحااااظ؟! خُ بعله! لابد ماژیکش چینیه که همه شون با هم کمرنگشدن!
یاس: [...]زمانه این را به من ثابت کرده: مرا بازی دادی، با بازی زمانه چه میکنی؟
جای تلگرافخونه، گفتم این قسمت خوبش رو چاپ کنم... بد کردم؟!
فندق: برای تو مینویسم. تویی که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است. تویی که رؤیای حضورت سینة بیرنگ کاغذهای خیالم را رنگ عشق میزند. بیا و در این واپسین روزهای مانده از بهار، بر زندگیام رنگی از عشق بپاش.
زهرا دهقانی از اصفهان: تا آسمان راهی نیست. پرندة کوچکم، میدانم که پرهایت توان پرواز دارند. تو به قدر آسمان بالا برو، جای قشنگی است که زمین با همة بزرگیاش چنین نیست. دیگر زمین جای تو نیست. صد رنگ دارد. بیچاره آسمان از آن بالا بهتر میبیند و دلش میگیرد[...]. به امید زمینی چون آسمان، یکرنگ.
هانی از سنندج: جدی جدی این حسامی خیلی بینمکه. من بیشتر از دو ساله که چاردیواری میخونم ولی حتی یه بارم از جواب دادن تو (منظورم تویی حسامی) لذت نبردم نمکدون.
ناقلان آثار دوره غارنشینی، از سنگ نبشتههای به جا مانده به قلم فلزی حسا مینوس هوموغار نشینو سکویچ آوردهاند که درویشی بر گذری خسبیده بودی چشم بگشود طعامی فراروی خود بدید. به دستِ نشُسته لقمه میبرگرفت و با ولع میبخورد و به هر لقمه و با همان دهان پر زمزمه همیبکرد: نمک ندارد! لقمهای دیگر و: چه خوراک بیمزهای! ظریفی این حال بدید. گفت: تو که راست میگویی برادر، این ولع و حرصت به خوردن است که دروغ باشد! (هانی جان، من که ادعایی ندارم، اما خوبه گیر هم که میخوای بدی، یه جوری گیر بدی که پای خودت گیر نکنه! یخده به مخت فشاری بیار: بیش از دو ساله داری میخونیش! خ عسل مادر، اگه از چیزی خوشت نمییاد یا سراغش نرو، یا اگه میری و ادامه میدی، حداقل با خودت روراست باش)
لیدا: عاشقانه سرودم برایت سرود دلنشین طراوت صبحگاهی گل بهار را. عاشقانه سرودم برایت ترنم باران زیبای پاییز را. عاشقانه سرودم برایت سرود دلنشین زندگی یک بلبل را [...]عاشقانه میسرایم عشق پاک و نابم را.
سیمسیم از کرج: پشت ابرهای ستارهپوش شب/ قصة تنهاییهام شروع میشه/ همآغوش میشه بغضی با نگام/ آسمون چشم من ابری میشه/ کاش منُ شب مهمون بارون کنه/ اشکامُ از ستاره پنهون کنه/ کاش شبا این همه دلهره نداشت/ دل من درد بیکسی نداشت.
وزنش میلنگههاااا... اگه دوس داری شعر و ترانة بیعیب بگی، اول وزن و عروض یاد بگیر. اگه نه هم که بیا بزن تو سسس سر من! بلکه راحت شم!
زهرا محمدی از خرمآباد: به قول یکی از بروبچ، حضور حسامی تو صفحه، مث کلمه تو ترشی! از اونجا که کلم تو ترشی حکم پسته رو داره تو آجیل، حسامی تو آجیل، یعنی صفحه مث پسته میمونه؛ پرمغز و خندان و بانمک و دوستداشتنی! (چیه؟ چرا چپچپ نگاه میکنی؟
خُ دلم خواست ازت تعریف کنم! اگه مشکلی داری تا تعریفامُ پس بگیرم! خیلی خوب خودت خواستی، یالا تعریفمُ پس وده!)
کلم و پسته مهم نیس، مهم این پوست موزای تعریف و تمجیده که خاصیت سقوط آزاد دارن برا پاهایی که روشون گذاشته میشه! (موز و پسته و کلم و ترشی نبود که یه ملوانی رو زبل و قوی میکرد، اسفناج بود آقاجون... اسفنااااج!!).
هلاله: به آسمون چشمک بزن، دنیا به روت میخنده. به قاصدک لبخند بزن، دنیا هنوز قشنگه. قشنگه، رنگارنگه. فقط خیلی دورنگه! از خوبیهاش کم نداره[...] دنیا هنوز قشنگه چون بروبچ یهرنگه! (نظرت رو درباره شعرم بگو لطفاً).
موزای اولش خوب بود، ولی آخرش فقط پوست موزا تو دستم موند!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: