خانه بر و بچه‌ها

تکیه گاه

1-از آخرین باری که گردباد عشقت سر به سرای قلبم گذاشت و گذشت و همة تعلقاتم را با خودش برد، دیگر چیزی جز ویرانی نمانده. حالا خیلی وقت است با چشم​هایی پینه‌بسته از انتظار، در پی نشانه‌ای از وقوع دوبارة عشقت می‌گردم تا بیایی و دوباره در دلم گرد و خاکی به پا کنی.
کد خبر: ۵۷۱۹۶۷

2-دل به تو دادم، امیدم را به تو بستم، پشتم را به وجودت تکیه دادم، همه چیزم شدی، ذکر شب و روزم شدی، به من جرأت اوج گرفتن و پرواز کردن دادی... اما همین که بین زمین و آسمان معلق شدم، پشتم را خالی کردی و دستانم را رها. سقوط کردن و زمین خوردن هم یکی از چیزهایی بود که به لطف تو آموختم.

پاییز

کنزالو

یادت این روزها مثل کنه به من چسبیده است و گاهی مثل زالو و هر لحظه بی‌آن‌که بخواهم، وجودم را می‌مکد. نمی‌دانم آیا سمی هست که یاد تو را از کشتزار دلم بخشکاند؟

احمد از بابل

گربه‌سگ نسخة ایرانیه پس؟ هان؟ اسمش‌رو بذار: کنزالو! از شعبده‌باز شهر آز یاد بگیر که بدون سم و جادو، عقلش رو به کار انداخت و جادوگرای زالوصفتی رو که عین کنه چسبیده بودن به از بین بردن خوشبختی خشکوند و از پنجره پرتشون کرد بیرون! این جوری می‌تونی کشتزار خاطراتت رو از آفات و حشرات حفظ کنی!

کوچه بن‌بست

دنیایی که من و تو داخلش زندگی می‌کنیم، دنیای رفت‌وآمده. خیابونا پر از ماشین، پیاده‌روها پر از آدم. هر کسی از یه جایی میاد و به یه جایی می‌ره، فکر کنم چند وقته دل تو هم شده مثل خیابون​های این دنیای خاکی، پر از آدم! هر کسی میاد و می‌ره اما دل من مثل قدیما هنوز همون کوچة بن‌بسته که هر کس تابلوش رو می‌بینه، راهش رو قبل از داخل شدن کج می‌کنه و می‌ره!

(ای ف! یه نظری هم دربارة متن من بده دیگه. 2 باره چاپشون کردی -البته دستت درد نکنه- ولی هیچی نگفتی. بوگو بینم نظرت چیچیه؟)

آریو، 18 ساله از شهرکرد

(آر یو هوریید، آریو؟! هنو نیومده چاپ شدی و باز می‌گی نظرت چی‌چیه؟! فعلاً که معمولی و یخده بالاتر از ناپلئونیه ولی دلسرد نشو و بهترش کن. خوب داری پیش‌می‌ری!)

فصل‌بندی

من همة رؤیاهای بهاری کودکانه‌ام را به همراه دلهره‌های تابستانی نوجوانی‌ام، با کوله‌باری از خاطرات پاییزی جوانی‌ام، روانة سرزمین چشمانت کردم؛ با قلبی که سخت می‌تپید. چه می‌دانستم همة زندگی‌ام یخ خواهد زد؟ سرمای نگاهت زمستانی بود تا بی‌نهایت زیر صفر.

فرحناز نیک‌بین از تهران

طاقت پرواز

1-واژه‌ای شدم با معنای بغض. یا چشمانم را بارانی کن یا خنده را مهمان لبانم. من طاقت بغض را ندارم. همان‌طوری که بین ماندن و نرفتن تا ابد ایستادن سخت است.

2-یا شادی را برایم برگردان یا گریه را به من هدیه بده. من طاقتِ ماندن مابین شادی و گریه ندارم.

3-گاهی وقت​ها به شوق پرواز، آدم​ها سقوط را تجربه می‌کنند. آهسته و آرام، با احتیاط پرواز کنید.

شادی اکبری

کلااااغ؟ ...پر

یادش به خیر! تو بازی کلاغ‌پر بچگی​هامون، همیشه آقا کلاغه پرپر می‌شد اما حالا که بزرگ شدیم و فهمیدیم زندگی با کدوم ز نوشته می‌شه، قاعدة بازیِ زندگی، اول خودمون رو پر کرد و بعدشم خاطرمون رو پرپر.

الهام از زاهدان

بد نگوییم به سنگ

چقدر سخت است تو را به نداشتن چیزی محکوم کنند که بیشتر از هر چیزی درگیر آنی​ و بیشتر از هر کس دغدغه‌اش را داری و با هر بار حکم بیرحمانة‌شان، غرورت با تمام کوچکی‌اش بغضت را ببلعد، تا مبادا بفهمند از گفتة‌شان سخت شکسته‌ای؛ در حالی که دلخون‌تر از همیشه‌ای.کاش این‌قدر چشمانمان انسان​ها را سطحی نمی‌دید و انصاف قدری احساسات را می‌شکافت. کاش همیشه به شنیده‌هایمان بسنده نمی‌کردیم و معیار قضاوت​هایمان تنها کلمات نبود. کاش گاهی به سختیِ سنگ شک کنیم، نکند عنصری از احساس در وجودش لانه داشته باشد؛ یا به استقامت کوه، نکند نالة پرنده‌ای شکسته‌بال، ذره‌ذرة وجودش را همچون پنبه‌ای حلاجی کرده باشد[...].

ف. متولد ماه مهر

دیگه این آخراش، اشک سهرابم درآوردی‌هاااا...! واس همین، کرم شبتاب معروفش رو که اگه نبود زندگی یه تخته‌ش کم بود، گذاشته کنارو بدگویی شمسی‌خانوم از مهتاب‌خانوم و درمان تن تبدار خودش رو هم رها کرده، با یه علاقة پر از احسااااسیییی (بمیییرم ننه!) به این سنگای مشکوکت نگاه می‌کنه و دست نوازش به سر و روشون می‌کشه. انگار اصاً تازه حالا فهمیده که چشما رو باهاس شُست! (گوش کن! شعر جدیدشم داره زمزمه می‌کنه: بد نگوییم به سنگ​هاااا، اگر... داداش با شماماااا، مریضی؟! تب داری؟ دِ می‌گم بد نگو! انگاری مشکل داریاااا...!)

داوود خطر در شهر

تازگی​ها فکر می‌کنم زندگی ما آدما شبیه ماشین‌سواری شده، گاز می‌دیم و لایی می‌کشیم بین ماشینا و می‌ریم و انگار نمی‌دونیم بابا هر ماشینی یه ترمزی هم داره. بعدش وقتی به خودمون میایم که یا توی یه ماشین درب‌وداغون داریم دست‌وپا می‌زنیم یا زیر یه ماشین چپ شده جون دادیم و رفتیم پی کارمون.

آهای... چراغ قرمزه!

جوجه تیغی

غفلت

نیمی از عمرم به خواب گذشت و اکنون می‌بینم نیمة دیگر که فکر می‌کردم بیدارم نیز به خواب گذشته بود! چه غم‌انگیز! در خواب متولد شدم، با خواب زندگی کردم و اکنون که در آغوش خاکم با خواب هم‌آغوش می‌شوم!

میرهادی تمدنی، 24 ساله از رشت

غافلا دلی که تو باااشییی! نیک‌تر بنگر برادر که ببینی فقط دم و بازدم همی کنی؟ یا خروپف تنها؟! (آهان... در آغوش خاک که کسی خروپف نمی‌کنه؟!)

هدفمندی

چقدر بده که هدف نداشته باشی و مثل یه توپی باشی که تو هوا معلقه.

به نظرم چهار دسته آدم وجود داره. اولی: بدون هدف. دومی: هدفدار. سومی: هر روز یه هدفی داره. چهارمی: نمی‌تونه تشخیص بده هدفش چیه... مثل من که نمی‌دونم هدفم چیه! شما جزو کدوم دسته‌ای؟

ناشناس مرموز

خوابزدگی

شبایی که خیال من با فکر تو آمیخته/ قشنگ از اوضام معلومه، اوضام خیلی بیریخته/ شبایی که حس می‌کنم داری جامُ پر می‌کنی/ خیال هر چی عاشقه، تو داری دلخور می‌کنی/ نگاه تو سر به هواست، نگاه من بی‌طاقته/ به پای تو نشستنم، حس می‌کنم حماقته/ امشبم از همون شباست که پر شده از تو چشام/ داری تو فکر کی می‌ری؟ پشت سرت دارم میام/ امشبم از همون شباست که از خواب تو می‌پرم/ می‌گذرم از کنار تو، از تو ولی نمی‌گذرم/ تهمت ناروا نبود، این که تو هم دوسم داری/ من انقد بدشگون شدم که اسمم نمیاری؟/ دیوار حاشاتم بلنده، بلندتر از دیوار چین/ کوتاهتر از دیوار من، پیدا نکردی رو زمین؟/ امشبم از همون شباست که توش منُ جا می‌ذاری/ منُ با رؤیای خودم، تنهای تنها می‌ذاری/ امشبم از همون شباست که از خواب تو می‌پرم/ می‌گذرم از کنار تو، از تو ولی نمی‌گذرم.

پیمان مجیدی معین

آیین‌نامة زندگی و رانندگی

تو لاین رفت و برگشت زندگیم فقط رفتی، هیچی نگفتم. از خط ممتد قلبم گذشتی، جیک نزدم. واسه رسیدن به مقصدت سرعت غیر مجاز داشتی، صدام درنیومد. واسه ندید گرفتن من هی لایی کشیدی، دم نزدم. تو غرور بیجا و خودخواهی ازم سبقت گرفتی، ندید گرفتم. بابا لااقل مراقب جلو روت باش تصادف نکنی، که اون‌جوری دیگه مجبورم آروم و بااحتیاط از کنار آهن‌پاره‌های قلبت رد شم!

نوپا فروزان

مرد نامرئی

خط بزن همه فصل​ها را از دفتر خاطره‌ها. پاک کن صدها سلام را در همین حوالی. پشت این همه سکوت شهری است فروریخته. یادت می‌آید؟ آدمهایش را تو نقاشی کردی. گفتی سهم آدم​ها رسیدن است و آدم​ها مرئی... من سال​هاست در میان گیسوان تو نامرئی هستم.

محسن نیکجو از آبدانان

ارسطوی پاستوریزه

هی برادر یا خواهر حسامی (بعد از شش سال، هنوز مطمئن نیستم جزء رجال باشی!) باید سخت مراقب لایة ازو​ن باشیم! حال می‌پرسی چرا؟ باید مراقب بود چون وقتی لایة ازو​ن مغزمان پاره شود، تشعشعات خورشید سرد افکار دیگران، چنان سرطانی در مغز ما ایجاد خواهد کرد که حتی به اخلاق‌درمانی هم جواب نمی‌دهد، چه برسد به شیمی‌درمانی!

احسان 87

های احسان 87 یا 78 (بعد از این همه نوشتن اسمِت، هنوزم مطمئن نیستم کدوماشی!) باید سخت مراقب و مواظب ارسطو باشی که در شمایلی پاستوریزه فریبت ندهد! چه این‌که جغد را در لباس طاووس بسادگی می‌توان شناخت، سرة علم را از ناسرة شبه علم اما بسختی! (حال می‌پرسی چرا؟! نمی‌پرسیییی هاااان؟ پَ خودم نپرسیده می‌گم چرا) چون بخش اعظم زندگی، برآیند طبیعی کنش​ها و واکنش​های فیزیک-شیمی به همراه کارکردهای تصادفی گاه‌به‌گاه است. تا زیست‌شناسی نخوانی، ندانی سهمشان در پدید آمدن پروتئین و تک​سلولی چه بوده است! (حتماً حال دیگر می‌پرسی چه ربّطیییی داااشت؟! هااان؟ یخده دندون به جیگر بیگیر مادر!)​ عناصر تشکیل‌دهندة تک​سلولی تا تصادفاً پیوندی فیزیکی با تک​سلولی دیگر برقرار نمی‌کردند، از چندسلولی خبری نبود و عناصر سازندة آر.ان.ای نیز بر همین منوال به پدید آمدن دی‌.ان.ای منجر نمی‌شدند و حیات در آسمان و زمین شکل کنونی که هیییچ، اصولاً شکل نمی‌گرفت. سردی تشعشع مخچه‌ای، گرمی و تلؤلؤ فکری، پارگی یا پیوستگی لایه‌های ازون مغزی، خلاصه بسیاری از عوامل رفتاری و کرداری جانداران، خاصه رشد ذهنی آدمیان، طی سالیان بسیار بر این اساس و مبنا شکل گرفته است جاااان خودم! ورنه و جز این می‌بووود... حسامی و غارنشین​ها که سهل است، صحبت احسان و نیکوکاری هم بی‌معنا بود. جای هر نوع درمانی، اگر می‌خواهی خود و اطرافیانت را از سرطان نابهنجاری​ها بِرَهانیییی، خوش‌خلق یا بدخلق کنی، جانی و روانی بسازی یا خیّر و دلسوز، شیمی بخوان! فیزیک بدان! و البته سهمی برای اشتباهات تصادفی بگذار جان برادر (...که کار کرد)! باور کن نتیجه‌بخش‌تر خواهد بود در درمان تشعشات فکری آدمیان. آینده نشانت خواهد داد که این‌چنین درمانی مؤثرتر است نه بالعکس! (با سپاس از پاستور و همسر گرانقدرشون: سرکار خانوم ماری کوری! همسایه بغلی: آق اینشتین! باقی سروران و استادان گرامی و صاحبنام​ که در تهیة چنین سخنان غرّاء و کمی تا قسمتی مبسوط دست یاری دادند و ارسطوی فوق‌الذکر را فیتیله‌پیچ کردند!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها