من از مرگ برگشته​ام

سی ساله است و یک فرزند دارد. چند سال بود که به جرم قتل در زندان به سر می‌برد و منتظر اجرای حکم اعدامش بود که خانواده‌اش خبر دادند از اولیای‌دم مقتول رضایت گرفته‌اند. رحمان می‌گوید هیچ‌وقت آن روز را در زندگی‌اش فراموش نمی‌کند. با این حال هنوز مضطرب است، چرا که باید منتظر صدور حکم زندان به لحاظ جنبه عمومی جرم باشد.این جوان که در شعبه 113 دادگاه کیفری استان تهران محاکمه شده ‌است، جزئیات قتل و دلیل آن را توضیح می‌دهد.
کد خبر: ۵۷۰۵۹۸

چند سال است در زندان هستی؟

حدود سه سال. در واقع اگر از زمان بازداشتم حساب شود، سه سال است که در زندان هستم. اما از زمانی که حکم قصاص صادر شد تا به حال دو سال گذشته است.

متهم هستی جوانی را مقابل محل کارت به قتل رسانده​ای، این اتهام را قبول داری؟

بله قبول دارم. من این کار را کردم اما قصدم کشتن نبود فقط به او یک ضربه زدم تا به من حمله نکند .

چه مشکلی با او داشتی؟

ما آشنایی زیادی با هم نداشتیم، مشکلی هم وجود نداشت.

پس چرا با هم دعوا کردید؟

دعوای من با پسرخاله‌ام بود، ربطی به مقتول نداشت. او بی‌خود خودش را در ماجرا دخالت داد.

مقتول چطور وارد درگیری شد؟

او دوست پسرخاله‌ام بود و به هواداری از او آمده ‌بود. من هم چندبار گفتم این دعوا خانوادگی‌است و نباید دخالت کنی اما حرف‌های نامربوطی می‌زد و سعی داشت دعوا راه بیندازد.

تو که می‌دانستی او قصد دارد دعوا راه بیندازد چرا وارد این درگیری شد؟

من اصلا نمی‌خواستم دعوا کنم. به همین دلیل هم درگیری در دو مرحله اتفاق افتاد. در مرحله اول من سعی کردم دعوا راه نیفتد و آنها را از محل کارم بیرون کردم اما چند ساعت بعد دوباره برگشتند. برای این‌که در محل کارم درگیری ایجاد نشود و مشتری‌ها ناراحت نشوند، آنها را بیرون بردم و چند متر آن‌طرف‌تر باهم صحبت کردیم.

چطور شد مقتول را زدی؟

او به طرفم چاقو پرت کرد، من خودم را عقب کشیدم اما باز هم جلو آمد، من هم چاقویی داشتم. آن را بیرون آوردم تا مقتول بترسد و برود اما چاقو به بدنش خورد و خون‌آلود شد.

کی متوجه شدی او فوت کرده‌است؟

وقتی باهم درگیر شدیم و من ضربه را زدم و بعد هردو از محل رفتیم، حالش خوب بود. به نظر می‌رسید زخم سطحی باشد. اصلا فکر نمی‌کردم مرده ‌باشد، با بیمارستانی که او را به آنجا برده‌ بودند، تماس گرفتم. گفتند فوت کرده‌است بعد هم خودم را تسلیم پلیس کردم.

گفتی درگیری تو با پسرخاله‌ات بود. چرا با او دعوا می‌کردی؟

درگیری من به خاطر رفتار پسرخاله‌ام بود. او از مدت‌ها قبل از دست خانواده من دلخوری داشت و حاضر نبود این کینه را کنار بگذارد و مرتب سعی می‌کرد برای ما مشکلی ایجاد کند. سعی داشت زندگی خواهرم را از بین ببرد.

این درگیری برای چه به وجود آمده ‌بود؟

چند سال قبل پسرخاله‌ام از خواهرم خواستگاری کرد. به خاطر نوع رفتارش، خواهرم به این ازدواج رضایت نداد. ما هم مجبورش نکردیم چون می‌دانستیم حرفش درست است. مدتی بعد خواهرم با مرد دیگری ازدواج کرد و با او زندگی خوبی داشت. پسرخاله‌ام از این موضوع ناراحت بود و سعی داشت زندگی خواهرم را به هم بزند.

نقش تو در این درگیری چه بود؟

من قهوه‌خانه سنتی داشتم و شوهرخواهرم بعد از کار، پیش من می‌آمد. پسرخاله‌ام این موضوع را می‌دانست. هر روز می‌آمد و حرفی می‌زد.سعی داشت زندگی خواهرم را به هم بزند و من برای این‌که جلوی کارش را بگیرم، با او درگیر شدم.

چرا موضوع را به خانواده خاله‌ات نگفتی؟

یک شب قبل از حادثه پسرخاله‌ام آمد و دوباره درگیری ایجاد کرد. می‌دانستم اگر دعوا در قهوه‌خانه باشد اداره اماکن آن را تعطیل می‌کند و زندگی من نابود می‌شود؛ به همین خاطر با مادرم تماس گرفتم و به او گفتم باید یکجوری جلوی این پسر را بگیریم.شب که به خانه رفتم، مادرم موضوع را به خاله‌ام گفته‌ بود، آنها با هم تلفنی صحبت کرده‌ بودند، خاله‌ام از طرف پسرش قول داده‌بود دیگر این اتفاق تکرار نشود، اما او روز بعد دوباره آمد.

وقتی سراغ تو می‌آمد، چه می‌گفت؟

حرف‌های نامربوط می‌زد. می‌گفت به شوهرخواهرت می‌گویم خواهرت زن خوبی نیست و زندگی آنها را به هم می‌زنم. خواهرم دختر خوبی بود. پسرخاله‌ام به خاطر کینه‌ای که از او داشت، این حرف را می‌زد. راستش به نظرم خواهرم حق داشت با او ازدواج نکند. پسر بی‌مبالاتی بود. کارهای بد زیادی می‌کرد. به جای این‌که ایراداتش را برطرف کند، از ما کینه به دل گرفته‌ بود.می‌گفت حالا که دخترتان را به من ندادید، نمی‌گذارم خوشبخت شود. من هم می‌دانستم مردان روی این مسائل حساس هستند، سعی می‌کردم شوهرخواهرم چیزی نفهمد.

مگر بین خواهر و پسرخاله‌ات مساله‌ای بود؟

نه هیچ مساله‌ای نبود. پسرخاله‌ام خواستگاری کرد و خواهرم هم قبول نکرد. هیچ مساله دیگری بین آنها نبود اما می‌دانستم شوهرخواهرم خیلی غیرتی است، به همین خاطر اجازه نمی‌دادم او از موضوع مطلع شود.

در زمان درگیری بجز شما، فرد دیگری نبود که بتواند جلوی درگیری را بگیرد؟

نه متاسفانه. من سعی کردم جای خلوتی با آنها صحبت کنم که برای کارم مشکلی ایجاد نشود اما آنها برای زدن من آمده‌ بودند. کسی هم آن اطراف نبود که بتواند جلوی این درگیری را بگیرد.

دو سال بعد از قتل توانستی رضایت بگیری. چطور این کار را کردی؟

راستش مادر و همسرم این کار را کردند. اوایل که اولیای‌دم اصلا حاضر نبودند با من صحبت کنند. مادرم خیلی به خانه آنها رفت و آمد کرد، بعد از این‌که توانست آنها را راضی کند صحبت کنند، قبول کردند رضایت بدهند. مادر مقتول در این میان نقش زیادی داشت. مادرم می‌گفت او توانست شوهرش را راضی به گذشت کند.

در مقابل این رضایت آنها چه چیز خواستند؟

مبلغی پول خواسته ‌بودند تا صرف امور خیریه کنند. مادرم همه چیز را فروخت و پول دیه را تهیه کرد. البته من اعتراضی به این کار ندارم، آنها حق داشتند. هرچه بعد از این هم بخواهند حق دارند. من خانواده‌ای را مصیبت‌زده‌کردم. هرچند قصدی در این کار نداشتم و نمی‌خواستم کسی را بکشم اما کاری که کردم، جان بچه آنها را گرفت. می‌فهمم آنها چه دردی را تحمل می‌کنند.

گفتی می‌فهمی خانواده مقتول چه دردی را تحمل می‌کنند، از کجا به چنین درکی رسیدی؟

زمانی که بچه بودم، پدرم را از دست دادم و مادرم سختی‌های زیادی کشید تا مرا بزرگ کند. او هرکاری از دستش برآمد، برایم کرد؛ بعد هم برایم زن گرفت و من زندگی مستقلی تشکیل دادم. با قرض و بدبختی و وام توانستم یک قهوه‌خانه سنتی راه بیندازم. درآمدم بد نبود البته خیلی کار می‌کردم. سعی داشتم قرض‌هایم را بدهم. خدا به من یک پسرداد که برای آینده او تلاش می‌کردم. این اتفاق که افتاد، همه چیز به هم ریخت. دل​نگرانی من پسرم بود. چون خودم پدر هستم می‌فهمم خانواده مقتول چه سختی می‌کشند.

روزهای زندان را چطور می‌گذارنی؟

خیلی از زندانی‌ها به خاطر این‌که آزادیشان محدود شده، ناراحت هستند، بعضی‌ها هم به خاطر این‌که حکم اعدام دارند. اما چیزی که مرا خیلی ناراحت می‌کرد، سختی‌هایی‌ بود که خانواده‌ام تحمل می‌کردند. زنم خیلی جوان است. او زن صبور و خوبی است و به خاطر من و پسرم خیلی سختی‌ها را تحمل می‌کند. وقتی من بازداشت شدم، پسرم چند ماهه بود و حالا سه ساله‌ شده ‌است. حرف زدن و راه رفتن و شیرین‌زبانی‌هایش را ندیدم. در بیماری‌هایش و سختی‌هایی که برای بزرگ شدن بچه ‌باید تحمل کرد، همسرم تنها بود. در این مدت من نبودم که خرجی زندگی را بدهم و خانواده همسرم و خانواده خودم خیلی کمک کردند تا زنم توانست این سختی‌ها را پشت‌سر بگذارد. احساس گناه شدیدی دارم. همسرم هنوز 30 ساله نشده ‌است. او به امید خوشبختی و زندگی آرام به خانه من آمده ‌بود و من همه آرامشش را به هم زدم و او را به راهی انداختم که هرگز تصور نمی‌کرد یک روز به آنجا برسد.

بعد از آزادی چه خواهی کرد؟

قهوه‌خانه سنتی​ام بسته شد. دیگر نمی‌خواهم آن را راه‌اندازی کنم. تصمیم دارم یک جایی مشغول به کار شوم و به زندگی‌ام بچسبم و از این به بعد برای خانواده‌ام زحمتی نداشته ‌باشم. مادرم به خاطر من خانه و زندگی‌اش را از دست داد. می‌خواهم از او مراقبت کنم. سن و سالی از مادرم گذشته ‌است و او باید آرامش داشته‌ باشد. در وضعی نیست که بتواند سختی تحمل کند، سعی می‌کنم برایش راحتی و آرامش به‌وجود بیاورم.

حرفی برای کسانی که مثل تو هستند و فکر می‌کنند چاقوکشی باعث قتل نمی‌شود، داری؟

من هم فکر می‌کردم اگر چاقوکشی کنم، کسی نمی‌میرد؛ فکر می‌کردم بلدم چه کنم و همین که چاقو را بیرون بکشم، مقتول می‌ترسد و عقب می‌کشد اما همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. من خیلی اشتباه کردم. نباید درگیر می‌شدم. آدم‌ها وقتی عصبانی هستند، فکر می‌کنند خالی کردن عصبانیتشان درست‌ترین کاری است که انجام می‌دهند، آنها به اتفاقی که ممکن است هنگام بیرون ریختن این عصبانیت بیفتد، فکر نمی‌کنند اما عاقبت کارشان خیلی بد است. من از مرگ برگشتم و حالا قدر زندگی را می‌دانم. کاش همه کسانی که اینقدر جسورانه رفتار می‌کنند، سرنوشت من و امثال مرا بخوانند و عبرت بگیرند.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها