در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کارآگاه از اینکه او را برای چنین مواردی هم فرامیخوانند، بشدت گلایه داشت و قبلا بارها در این باره با رئیس اداره صحبت کرده اما به نتیجهای نرسیده بود. مشفق نیم ساعت بعد وارد ساختمان نیمهکارهای در خیابان حافظ، نرسیده به خیابان کریمخان شد. جسد یکی از کارگران روی تلی از خاک افتاده و خون چهرهاش را پوشانده بود. صاحب ملک با دیدن سرگرد جلو رفت تا توضیحات اولیه را بدهد. او خودش را معرفی کرد و گفت: جواد ـ متوفی ـ ظاهرا روی داربست طبقه چهارم رفته بود که پایین افتاد. او خیلی کارگر بااحتیاطی بود. قبلا هم سر سه ساختمان با هم کار کرده بودیم. پدرش هم قبلا کار ساختمانی میکرد اما از بلندی پرت شد و هر دو پایش صدمه دید. از آن به بعد جواد خیلی احتیاط میکرد و همیشه کلاه ایمنی میگذاشت.
سرگرد نفس عمیقی کشید و گفت:بعضی وقتها با وجود احتیاط زیاد چیزی که نباید، پیش میآید.
صاحبملک سری به تائید تکان داد و مشفق بار دیگر بالای سر جسد رفت. کلاه ایمنی مرد کنارش افتاده بود. کارآگاه کلاه را برداشت. تمیز و سالم بود و نشان میداد جواد به غیر از ایمنی کار، در تمیز نگه داشتن وسایلش هم وسواس داشت. صاحب ملک دوباره جلو آمد و گفت: به نظرم همه چیز روشن است. واقعا تلخ است اما دیگر چارهای نیست. بنده خدا در تهران هم کسی را ندارد. فقط غلام، پسرداییاش است که او هم آن گوشه نشسته و نمیتواند حرف بزند.
او نگران بود جلوی کارش را بگیرند و زیان مالی متحمل شود. مشفق اطمینان داد مانعی برای ادامه ساختمانسازی وجود نخواهد داشت. سرگرد بعد از اینکه این قول را به صاحبملک داد، سراغ پسردایی متوفی رفت. مرد جوان با معرفی جواد در آن ساختمان مشغول به کار شده بود و آن ها شبها همانجا میخوابیدند. غلام جلوی پای کارآگاه بلند شد و وقتی مشفق از او خواست ماجرا را تعریف کند، همانطور که اشک میریخت، توضیح داد جواد چه طور از داربست به پایین پرت شد و در جا تمام کرد.
چند بار به او گفتم صبر کن با هم برویم اما نمیدانم امروز چرا عجله داشت انگار اجلش آمده بود پایش را در یک کفش کرد که میخواهد زودتر شروع کند. گفت حوصلهاش سر رفته، اما پنج دقیقه بعد از اینکه بالای داربست رفت، یکدفعه صدایی شنیدم و به سرعت خودم را به حیاط رساندم. هرچه جواد را صدا زدم جواب نداد. دستپاچه شده بودم اول به 115 تلفن زدم و بعد هم به صاحبکار. اورژانس که آمد گفت تمام کرده و باید کلانتری را خبر کنیم.
غلام به سرش کوبید و گفت: حالا من جواب خانوادهاش را چه بدهم؟ چطور خبرشان کنم؟ بدبخت شدیم سرکار.
سرگرد بعد از شنیدن حرفهای غلام دستمالی از جیبش درآورد و به او داد تا اشکهایش را پاک کند. بعد دستان او را دستبند زد و دستور داد وی را به اداره آگاهی ببرند. صاحب ملک از دیدن این صحنه تعجب کرد. او با گامهای بلند خودش را به کارآگاه رساند تا علت بازداشت کارگرش را جویا شود.
مشفق بیتفاوت جواب داد:بعدا معلوم میشود.
غلام بعدازظهر همان روز به کشتن پسرعمهاش اقرار کرد و گفت:من شیشه میکشیدم جواد میخواست به پدرم تلفن بزند و همه چیز را بگوید برای همین اول با دستم جلوی دهانش را گرفتم و وقتی بیحال شد از پنجره طبقه چهارم به پایین پرتش کردم تا بعد بگویم خودش از روی داربست افتاده و مرده است.
شما خواننده محترم برای ما بنویسید کارآگاه چگونه متوجه شد مرگ جواد حادثه نبوده و پسر داییاش او را کشته است.
پاسخ معمای شماره قبل: رضا مدعی شده بود در زمان قتل خارج از خانه بود و بهدلیل خاموشی چراغهای راهنمایی و رانندگی تصادف کرده بود. کارآگاه در همان ساعتی که رضا مدعی وقوع تصادف بود در همان منطقه بهدلیل قطعی برق در آسانسور گیر کرده و با آتشنشانی تماس گرفته بود. او زمان تماسش را از روی گوشی نگاه کرد و مطمئن شد حرفهای پسر دانشجو صحت دارد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: