متهم: اوایل می​ترسیدم اما بعد جیب​بری برایم عادی شد

آخر و عاقبت دزدی

نام و تاهل: محبوبه ـ ن، متاهل سن: 21 سال تحصیلات: راهنمایی اتهام و محل دستگیری: سرقت ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری
کد خبر: ۵۷۰۵۴۵

محبوبه با جرم، بازداشت و زندان بخوبی آشناست. او می‌گوید: هم پدر و هم مادرم خلافکار بودند. هر دو نفرشان را بارها به خاطر سرقت گرفته‌اند. من از همان اول هم خانواده درست و حسابی نداشتم. بچه آخر خانواده هستم و تا قبل از این‌که ازدواج کنم یکی از خواهرانم از خانه فرار کرد و یکی از برادرانم هم در دعوا کشته شد.

محبوبه داستان زندگی‌اش را این طور ادامه می‌دهد: وقتی کلاس اول راهنمایی بودم، پدر و مادرم را گرفتند و من هم دیگر نتوانستم مدرسه بروم.

روزهای سختی بود و برادر بزرگم خیلی اذیت می‌کرد، بعد هم که پدر و مادرم آزاد شدند، قرار شد ازدواج کنم. آن موقع سنم کم بود اما آنها می‌خواستند خودشان را از هر دردسری نجات بدهند. مردی که قرار بود شوهرم بشود قبل از عقد با موتور تصادف و فوت کرد. من اصلا از مرگش ناراحت نشدم، چون اصلا دوستش نداشتم و برایم مهم نبود که قرار بود، شوهرم شود.

زن جوان بالاخره در هفده سالگی ازدواج کرد. او می‌گوید: شوهرم از اهالی محل بود، به نظر می‌رسید مرد خوبی باشد سابقه‌دار هم نبود، اما بعد از عروسی فهمیدم موادفروش است، البته کاری به کار من نداشت هیچ وقت اذیتم نمی‌کرد یا فحش نمی‌داد. صبح زود از خانه بیرون می‌رفت و شب‌ها دیر وقت برمی‌گشت.

ما کاری به کار هم نداشتیم .هفته‌ای یک بار هم خرجی می‌داد که پول خوبی بود یعنی از خرجمان بیشتر می‌شد و من بعضی وقت‌ها کمی پول به مادرم می‌دادم.

مادر و پدر محبوبه تا سه سال بعد از ازدواج او فوت شدند و شوهرش به زندان افتاد. بعد از آن بود که زن جوان تصمیم گرفت برای تامین هزینه‌هایش دست به سرقت بزند. او می‌گوید: سرقت اولین راهی نبود که انتخاب کردم.

مدتی را با پولی که از قبل برایم مانده بود، گذراندم اما آن پس‌انداز خیلی زود ته کشید و من دست خالی ماندم. برای شوهرم حکم سنگینی بریدند و می‌دانستم دیگر نمی‌توانم به او امیدی داشته باشم، برای همین به فکرم رسید دزدی کنم. بچه که بودم چند باری مادرم مرا با خودش برای دزدی برده بود و تقریبا می‌دانستم باید چه کار کنم.

متهم در اتوبوس‌های تندرو یا در قطار مترو از شلوغی و ازدحام جمعیت استفاده و از کیف زنان سرقت می‌کرد. او ماجرا را این طور ادامه می‌دهد: اوایل خیلی از دستگیری می‌ترسیدم، اما بعد که فکر کردم دیدم چندان هم ترس ندارد. مگر برای مادر یا پدرم چه اتفاقی افتاده بود؟ کم‌کم به این کار عادت کردم، البته دو مرتبه گیر افتادم. یک بار در مترو دستم را در کیف زنی کرده بودم که مچم را گرفت. اما آنقدر گریه و زاری کردم که ولم کرد.

دفعه دوم هم در بازار بود که باز هم زنی موقع دزدی گیرم انداخت این دفعه هم خیلی التماس کردم و به دروغ گفتم بچه‌هایم گرسنه هستند، آن زن هم دلش سوخت و اجازه داد بروم اما دفعه سوم دیگر از این خبرها نبود و این دفعه هرچه از آن زن خواهش کردم، گفت امکان ندارد اجازه بدهد من بروم و تحویلم داد. از آن آدم‌هایی است که به هیچ وجه رضایت نمی‌دهند. آن روز قبل از این‌که گیر بیفتم کیف دو نفر دیگر را هم زده بودم و کارت شناسایی هر دوشان پیشم بود. برای همین هرچه اصرار کردم که این اولین دزدی‌ام است، قبول نکردند و گفتند معلوم است حرفه‌ای هستی. خلاصه این‌که بازداشت شدم.

متهم حرف‌هایش را این طور به پایان می‌برد: تکلیف من از همان بچگی معلوم بود. آدم وقتی خانواده درست و حسابی نداشته باشد، آخر و عاقبت بهتری گیرش نمی‌آید. الان در این دنیا کسی را ندارم. پدر و مادرم که مردند، برادر و خواهری هم که برایم نمانده و شوهرم هم در زندان است و به این زودی‌ها خلاص نمی‌شود. خدا کند این دفعه حکم سنگین برایم ننویسند.

تصمیم گرفته‌ام وقتی آزاد شدم، دنبال یک کار دیگر بروم. بهتر است آدم در خانه‌های مردم کارگری کند ولی به این وضع نیفتد. می‌دانم دزدی آخر و عاقبت خوبی ندارد و ممکن است هزار و یک بلا سرم بیاید. شاید از شوهرم هم طلاق گرفتم تا دیگر گرفتار آن زندگی نشوم.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها