مهربان‌ترین مادر دنیا

همیشه وقتی بچه‌های هم سن و سال «امیلی» را می‌دیدم، دلم می‌خواست دختر من با آنها تفاوت داشته باشد. آرزو می‌کردم او بهترین باشد و در هر جمعی، کارهایی انجام دهد که بچه‌های دیگر نمی‌توانند. برای همین هم امیلی را که آن موقع فقط پنج سالش بود به کلاس‌های مختلف می‌فرستادم؛ از کلاس‌های درسی گرفته تا آموزش موسیقی، ژیمناستیک و... با خودم فکر می‌کردم او حتما روزی متوجه خواهد شد تمام این کارها برای خودش است و آن موقع از من برای این همه توجهی که به او دارم، تشکر خواهد کرد.
کد خبر: ۵۶۹۷۵۸

با این که امیلی هنوز به مدرسه نرفته بود، اما می‌توانست براحتی متن‌های ساده را بخواند، نقاشی‌اش عالی بود، بخوبی پیانو می‌زد و در مسابقات ورزشی هم پشت‌سر هم رتبه می‌گرفت.

من راضی بودم و فکر می‌کردم به عنوان یک مادر، وظیفه‌ام را به بهترین نحو انجام داده‌ام. با این حال، چند هفته‌ای بود که امیلی روزهایی که باید برای رفتن به کلاس موسیقی آماده می‌شد، بهانه می‌آورد. یک روز خودش را به مریضی می‌زد و طوری نشان می‌داد که انگار دل‌درد دارد او را می‌کشد، یک روز می‌گفت تمرین نکرده و نمی‌تواند به کلاس برود، یک روز خودش را به خواب می‌زد و خلاصه به روش‌های مختلف سعی می‌کرد به کلاسش نرود.

گاهی با او کنار می‌آمدم و می‌گذاشتم استراحت کند، اما فایده‌ای نداشت؛ او اصلا نمی‌خواست به کلاس برود. برای همین من هم تصمیم گرفتم طور دیگری با او رفتار کنم. گاهی با مهربانی کنارش می‌نشستم و با او صحبت می‌کردم، برایش توضیح می‌دادم باید پیانوزدن را بلد باشد. گاهی با عصبانیت فریاد می‌کشیدم و می‌گفتم مجبور است به کلاسش برود و زمانی هم او را تنبیه می‌کردم.

ولی هیچ‌کدام از این شیوه‌ها موثر نبود. او با لجبازی بهانه می‌آورد و گریه می‌کرد تا به کلاس نرود و به من می‌گفت هیچ وقت به دلیل این که او را به کلاس موسیقی فرستاده‌ام، از من تشکر نخواهد کرد. مستأصل شده بودم و نمی‌‌دانستم باید چه کار کنم. به یاد بچگی‌های خودم می‌افتادم که چقدر آرزو داشتم مثل بقیه دوستانم با موسیقی آشنا شوم، ولی پدر و مادرم هیچ توجهی به این خواسته من نداشتند.

***

سال‌ها گذشت و امیلی بزرگ شد. چند ترم توانستم او را به اجبار به کلاس موسیقی ببرم ولی بالاخره خسته شدم و او کار را نیمه‌تمام رها کرد. حالا امیلی خودش مادر شده و دختر کوچکی دارد، اما دختر او به هیچ یک از کلاس‌هایی که امیلی رفته، نمی‌رود و هیچ کدام از کارهایی را که او انجام می‌داده، انجام نمی‌دهد.

وقتی با امیلی در مورد دخترش صحبت کردم و گفتم باید به او بیشتر توجه کند، لبخندی زد و همان طور که من را در آغوش می‌گرفت، گفت: مامان، من برای همه چیز از شما متشکرم. برای این که هر روز غذاهای خوشمزه و رنگارنگ درست می‌کردید و نمی‌گذاشتید گرسنه بمانم، چون حواستان به سلامت من بود، برای این که همیشه لباس‌هایم را می‌شستید و تمیزترین و بهترین لباس‌ها را برایم آماده می‌کردید، برای همه روزها و شب‌هایی که من مریض بودم و شما از من هم ناراحت‌تر شدید و برای همه کارهای خوبی که انجام دادید از شما ممنونم.

امیلی همه کارهای کوچک و بزرگی را که من برایش انجام داده بودم، گفت اما اصلا اشاره‌ای به کلاس‌هایش نکرد؛ کلاس‌های نقاشی، موسیقی، زبان، تندخوانی، ژیمناستیک، شنا و... .

او ادامه داد: مامان شما بهترین مادر دنیا هستید ولی نه برای آن همه کلاس، فقط برای این که مهربان‌ترین انسانی هستید که من در زندگی داشته و دارم. همان جا بود که من فهمیدم دخترم در تمام این سال‌ها من را برای خودم دوست داشته و نه برای کارهایی که برایش انجام داده‌ام و خودش هم می‌خواست برای دختر کوچکش بهترین مادر دنیا باشد؛ البته نه به کمک کلاس‌ها.

guideposts.org

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها