من که توفان‌کیش و دریا‌ مذهبم یا «محمد»(ص) می‌تراود از لبم
کد خبر: ۵۶۸۷۵۵

پیش از آغاز رسالت پروانه‌ها و پرنده‌ها به نمازش اقتدا می‌کردند. ستاره‌ها، قنوت نمازش را بر چشم می‌گذاشتند و به ملکوت می‌بردند. سنگ‌های «جبل الرحمه» به کفش‌های وصله دارش بوسه می‌نوشتند. خورشید هر روز به احترام او برمی‌خاست. چشمه‌ها به لطف حضور او جاری می‌شدند و غار حرا اولین کسی بود که برایش آغوش وا کرد. او «امین» شده بود تا یک روز «آمین» دعاهای مردم باشد تا این‌ که روز انتخاب فرارسید.

چشم آسمان برق زد. عقربه‌ها از حرکت ایستادند. صدای بال فرشته‌ای به‌گوش رسید و صدایی از جنس ملکوت در جان لحظه‌ها پیچید و آرام گفت: بخوان!

و او خواند آنچه را که خداوند از او خواسته بود و آن روز، روز «بعثت» بود. روز شروع شیرین‌ترین توفان عالم. روز پیدایش باشکوه عشق. روز پالایش دلنواز روح و روز پیوند گل و لبخند. از آن لحظه بود که غار حرا به رقص درآمد. آفتاب مکه از دل حرا شکوفه زد. خورشید و ماه، مسلمان شدند. نخل‌ها ردای نور به شانه‌ها انداختند و موج‌ها سجده شکر به‌جای آوردند.

از آن لحظه بود که نسیم سحری چرخ زنان، عطر تنش را به دورترین روستاها رساند. سلمان‌ها و ابوذرها جریان یافتند و بلال از گلوی گل سرخ، اذان عاشقی سر داد. از آن لحظه بود که سیاهی رنگ باخت و پیشانی بت‌های کعبه با خاک آشنا شد.

از حرا که به سمت مکه سرازیر شد. زمین به خودش بالید و جویبارها به جریان افتادند. آسمان لبخند زد و وسیع شد. ناودان‌ها اشک شوق ریختند و قناری‌ها لب به تلاوت عشق گشودند.

آمد و بر بوریای سادگی و صمیمیت نشست و لبخند خداوند را به مردم نشان داد.

آمد و بهار از شانه‌های عزیزش نیلوفرانه بالا رفت.

آمد و مرداب‌ها به حرکت درآمدند.

آمد و انسان‌ها بزرگ شدند، آنقدر که می‌توانستند از آسمان ستاره بچینند.

آمد کسی که دست‌هایش وقف مردم بود

آمد کسی که نسبتی با عشق و ایمان داشت

در سینه‌اش یک دل، دلی از جنس تابستان

بر روی لب‌های مبارک ذکر قرآن داشت

عبدالرحیم سعیدی‌راد / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها