خانه بر و بچه‌ها

همبازی

تنها خاطره‌ای که از کودکی با خود به بزرگسالی آوردم، یک عروسک پارچه‌ای ا‌ست که روزی مادرم آن را برایم دوخت. همان که پیراهن قرمز می‌پوشید و در رختخواب مخمل آبی می‌خوابید، همانی که دخترک حسود همسایه با خودکار آبی صورتش را خط‌خطی کرد و بعد شاهکار ماژیک قرمزم [به کمکم آمد] که دور خط‌خطیها را دایره‌ای توپُر کشید که مثلاً لپ عروسکم گلی است!
کد خبر: ۵۶۶۴۲۰

حالا عروسکم کنجی نشسته و من دستی به گیسهای بافته‌شدة تابه‌تایش می‌کشم و به این فکر می‌کنم که آیا همبازی کودکی‌ام روزی همبازی کودکم خواهد شد؟

زهرا فرخی، 32 ساله از همدان

زبان سکوت

من این‌جا ایستاده‌ام، سالیان سال، بی‌هیچ منتی طراوت و زیبایی می‌بخشم. دستانم را می‌گشایم تا نهایت، تا آسمان، تا دورترین شعاع خورشید. عطر اکسیژن برگهایم، فضا را پر می‌کند. من در جنگل سبز ساکت و آرام، مظلومانه ایستاده‌ام و به تو می‌نگرم که برای تفریح و شادی آمده‌ای کنار من چادر زده‌ای.

لبخند نامرئی‌ام را نثارتان می‌کنم [اما] خورشید که غروب کند تو هم همراه غروب می‌روی. من می‌مانم و زباله‌های پراکندة اطرافم. می‌خواهم صدا بزنم: «آهای، صبر کن». [می‌خواهم] زبان سکوتم را بشکنم و فریاد بزنم: «من به تو زندگی می‌دهم، تو به من نابودی»؟

سایه از نوشهر

هدایت اس داده :این که یه موضوع متفاوتی از عاشقی و غم و غصه نوشتی ،خودش عالیه ( سایه ت کم نشه !)

قاعدة بازی

بازی که با تو شروع شد نیمه‌تموم رها کردم. آخه تو خیلی جرزنی می‌کردی. آره تقصیر من بود که با دستِ رو باهات بازی می‌کردم ولی تو همیشه یه چیزی رو از من مخفی می‌کردی. شایدم این رسمش بوده و من قاعدة بازی رو بلد نبودم. حالا دنبال یه همبازی جدید می‌گردم منتها این بار می‌دونم چطور وارد بازی بشم.

(یه سوال فنی-تخصصی: تو فیس‌بوک صفحه داری؟)

نیما از کرمانشاه

(نُچ! انگار یادت رفته که در دورة غارنشینی و با دایناسورا​ زندگی می‌کنم!​)

مسافر

نگاهت را می‌جوید که شاید سخن بگویی. تو روی تخت افتاده‌ای و هیچ نمی‌گویی. سالها با صدای تو از خواب بیدار شده. سالها صدای تو در گوشهایش طنین‌انداز بوده است. امروز در حسرت شنیدن آن صدای آشناست. تو قصد سفر کرده‌ای. می‌خواهی او را در این دنیای آشفته تنها گذاری. مگر قرار نبود که همسفر زندگی‌اش باشی؟ ...اما امروز قصد سفر کرده‌ای. آه که چقدر ادامة این راه بدون تو برایش دشوار خواهد بود.

ا.ب. گلشن

برنگردی ها

دهانم پر از حرف است. حیف با دهان پر نباید حرف زد. برنگردی‌ها! نمی‌خواهمت! نترس، دلم تنگ نمی‌شود. دورتر برو... من اینجا برایت حرف می‌زنم تا حرفمان نشود و واهمة نداشتنت حواسم را پرت نکند.

رضوان

 

نپرسیدن و ندانستن

می‌گویند: «پرسیدن عیب نیست، ندانستن عیب است!» من سوالهای فضولی را می‌شناسم که مانند موشها گوش دیوارها شده‌اند تا از چیزهایی سردربیاورند که نباید. کاش در جادة پرسش و پاسخها نیز​علامتهای راهنمایی پرسشی نصب می‌کردند! تا هیچ‌کس از چراغ قرمز سوالهای نپرسیدنی رد نشود یا جلوی تابلوی توقف ممنوع دانستنهایی که نباید دانست، پارک نکند. در غیر این صورت چرخ آرامشمان پنچر می‌شود.

نشمیل نوازی از بوکان

برگرفته از نسخ خطی قدیم: «...اما در پرسش از هر چه، همچو کودکان باش؛ هر دم و هر جا و از هر که رسد ندانسته‌ای همی‌پرسد و به فضولات و ممنوعاتش می‌ننگرد!» ترجمه به نوشتار دیجیتال معاصر: «دِهَع! حواست کجاس بااااو؟! افتادی تو جاده‌خاکی؟! سوال نپرسیدنی؟! این دیگه چه شکلشه؟ تابلو ورود به جادة فرعی سنگلاخ رو ندیدی، جاده باریک می‌شود... خطر سقوط... خطر مرگ... هویجور دِ برو که رفتی؟ سر جدّت بیدار شو آقای رارنده»! (توضیحات و تحشیة مصحح بر متون: فک کن مثلاً گالیله و کپرنیکم سراغ سوالای ظاهرا ممنوع زمون خودشون نمی‌رفتن! خُب الان همه‌مون همچنان معتقد بودیم زمین صافه و مرکز عالم که! یادت باشه هیچ سوالی برای دونستن جوابش، فضولی و ممنوعه نیس، وگرنه بشر به پیشرفت و حتی بیش از پیش آرامشی نرسیده بود که الان و در خیلی مباحث و زمینه‌ها بهش رسیده. مخت رو به کار بنداز عسل مادر).

مهتاب لب بوم

آن‌که از کوچة مهتاب خواند کجاست تا ببیند در این شب تاریک، به خورشیدِ نگاه دیگران پشت کرده‌ام و مهتابم تویی. گرچه می‌دانم تو نیز می‌روی و من می‌مانم و شبهایی که از غم تو به روشنایی لعنت می‌فرستند!

سپیده

شاغلان شرکت​کوهکنی

می‌گریم تا شاید اشکهایم چون سیلابی، آتش عشقی را خاموش کند که مرا این‌گونه از درون می‌سوزاند.

روزی چون ستاره‌ای درخشان در آسمان نگاهت می‌درخشیدم اما حالا... گناهم چه بود که مرا این‌گونه خاموش کردی؟ پایان داستان آشنایی من و تو با قصة تلخ شیرین و فرهاد یکی شد: قصة تلخ جدایی من و تو!

ستارة خاموش

بیستون بدم خدمتتون؟ کجااااا؟ تیشه‌تُ فراموش کردی ورداری! حواس نمونده واسه‌ش! (اگه اون احساسات همراه با سیل گریه و اشک و آه رو نیاورده بودی، الان شونصد پله قویتر بود متنت).

پرسه در خیال

دلتنگ که می‌شوم، بی‌اختیار پرسه می‌زنم میان آن حافظ روی تاقچه که سالهاست جور عاشق بودن من و نبودن تو رو می‌کشه؛ حافظی که پر شده از گرد و غبار بیخبری؛ پر از «یادم تو را فراموشـ»ـهایی که تقدیر تلخ نبودنت، میان من و اون انداخت. نگاهش می‌کنم. با آن‌همه نمی‌دانم چرا هنوز هم دوستش دارم! شاید به خاطر این‌که واسه‌م تداعی‌کنندة عشقته!

«شما نیتتان صاف است»؛ حافظ گفت. «اما دل تو صاف نبود»؛ دلم گفت.

نگار

«نگارا حواست پرت است؟»؛ سعدی گفت! « بهوش باش که عشق، جامی پر از درد است» خیام هم بعدش از قول حسامی گفت.

تاوان

1-از من صبورتر چه کسی می‌تواند برایت عاشقی کند؟

2-از زجر کشیدن آدمها خیلی لذت می‌بری؟ یادت باشد روزی نوبت تو هم می‌شود که دنیا برایت بدجور نامردی کند. فقط یادت باشد شکستن یک آدم تاوان سنگینی دارد.

(پاسخگو جون، باورت نمی‌شه دوشنبه که می‌شه می‌ترکم از حرفات. فقط دوشنبه‌ها خوشحالم. بمون و با بودنت این دلخوشی رو ازمون نگیر).

هلاله

پس از من می‌شنوی یه مغازة پنچرگیری وا کن واسه خودت ! (تا اون‌جا که دست من و خواست خودم دخیل باشه، چشم! اما توی این دوره و زمونه با عزرائیلم که قرارداد ببندی، یهو می‌بینی بیخبر و حتی همون دم محضر دبّه درآورد! بیا و درستش کن!)

دلخوشی

در این تاریکی اندوه‌وار زمین، میان سایه‌هایی از جنس خیال تو، از بطن همة حادثه‌های غمگین، به حضور آبی یک قاصدک تنها کنج اتاق دلخوشم. نوید آمدنت پیغام بهارم بود.

یه حوا

ننه! قلی! اینا رو بِش می‌گن سرخوشی، نه دلخوشی! که می‌شد بگیم یه ضرب‌المثله ماااادر!

بهای آرامش

به خاطر راحت بودن وجدانت حاضری چی‌کار کنی؟ حاضری به خاطرش یه زندگی مرفه رو رها کنی و به یه زندگی سخت تن بدی؟ حاضری به خاطرش تنها بمونی و تمام دوستات رو از دست بدی؟ حاضری به خاطرش توهین و تحقیر دیگران رو گوش بدی و حرفی نزنی؟ یا حتی حاضری گوشه‌نشین باشی و خودت رو از یه زندگی شاد کنار دیگران محروم کنی؟ اگه بتونی همة این کارهای سخت رو انجام بدی تنها سودی که برات داره اینه که هر شب وقتی سرت رو روی بالش می‌ذاری بعد از 5 دقیقه خوابت می‌بره چون عذاب وجدان نداری. حالا دیگه انتخاب با خودمونه.

آریو از شهرکرد

ادبیات عاشقانه

نهادم را زدی، مسندم را زدی، مفعولم را زدی، صفتم را زدی، ضمیرم را زدی، فعلم را زدی، دیگر چیزی تا پایانم نمانده... قیدم را هم بزن و خلاص!

نوشین، 17 ساله

اگه نوشته و حاصل فکر خودت باشه: آففرین! در هیفده سالگی همچی چیا بنویسی، سی‌چل سالگیت خسرو و شیرین که هیییچ، عذرا و رامین و قیس و همه رو خلاصه می‌ذاری تو جیبت! (چه استعدادایی کشف می‌شن تو این صفحه‌ها! نفهمم سرقت ادبی بوده که کلاهمون می‌ره تو هم)

در وصف زندگی

(دربارة سوال هفته:) به نظرم سختی و بدبیاری تو زندگی همه هست، فقط شدّتش فرق می‌کنه که البته مشکل
هر​کسی واسه خودش از همه بزرگتره! صد البته الان با زمان مامان‌بزرگا متفاوته. ما خودمون باید یه کارایی کنیم که همچی زندگیهاییمون به قول شما زندگی بشه. در ضمن آه و ناله از دست همه برمی‌آد. بهتره با یه کمی موج مثبت و دیدن نیمة پر لیوان، یه کوچولو رنگ امید رو تو زندگی بیشتر کنیم و زندگیمون رو زندگی ایده‌آل کنیم.

مهتا، 17 ساله

مرتبة انسانی و حیوانی

(دربارة موضوع هفته:) انسان و حیوان شاید تو خیلی چیزا فرق داشته باشن ولی مهم اینه که بعضی وقتا آدما کارایی انجام می‌دن که از حیوونا خیلی پایینتر قرار می‌گیرن و این فاجعه است چون مرتبة انسان خیلی بالاتره.

حمید از ایلام

حمیییید! (با لحن اون آگهیه!) قرار نشد شعار بدی‌هاااا! (خب درست... ولی با کلی‌گویی چی حل شد؟).

تابلوی فلسفی

بعد از مدتها رفتم خونه‌ش. یه تابلو زده بود به دیوار، یه خط بزرگ مشکی وسطش بود. پرسیدم: این چیه؟ گفت: کوچکترین تار موی دست مورچه! گفتم: که چی میکروسکوپیش کردی زدی گَلِ دیوار؟ گفت: وقتی یه مورچه رو گرفتی کنار این تابلو پی به فلسفة عظیمش می‌بری!

نوپا فروزان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها