در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حالا حتماً باید پات میرفت رو پوست موز؟!
(اون شماره عاااالی بود مثل همیشه. مخصوصاً مطلب مجتبی افشاری از ابهر؛ خیلی باحال بود. جوابی هم که بهش داده بودی با شعر که دیگه نگو!)
نیما از کرمانشاه
نگوووووو! (خُ خجاااالت میکششششمممم!) دِ خُ میگم نگو دیگهههه! وااااه!
مخچهتکانی
1-نشستهام روبروی پنجرهای که انگار سالهاست باز نشده و پر از گرد و غبار است. وقتی دنیایم بسته است، چرا امید به باز شدن پنجره دارم؟! باید اول خودم را تغییر بدهم.
2-سر یه دوراهی ایستادهام و سعی میکنم پایان هر راه را بنگرم. بودن یا نبودن؟ خواستن یا نخواستن؟ داشتن یا نداشتن؟ یک «ن» چه راه عجیبی میسازد.
2-همه رو زیر پاش له میکنه، هیچی براش مهم نیست، اونوقت تهش چی؟ خودش هم نمیدونه.
جوجه تیغی
طلوع دوباره
1-از خواب میپرم اما مثل همیشه پایم نمیشکند. نه... گویا از روی خواب پریدهام. شاید خواب بالهایم شده برای پرش! نمیدانم در آسمانم یا در زمین؛ فقط میدانم حالم خیلی خوب است.
2-شبهای نبودنت را با تصویر آخرین نگاهت میگذرانم؛ نگاهی که آفتاب زندگیام بود اما آرام آرام در ظلمات نبودنت محو شد؛ مانند حل شدن نمک در آب! حالا زخمهای قلبم را با آن متبرک میکنم که نکند خواب غفلت بر من چیره شود و نظارة دوبارة طلوع عشق را از من بگیرد.
پاییز
تاریخ انقضای عشق
عشق هم مانند هر چیز دیگری تاریخ مصرف دارد؛ یا به وصال میرسد و تبدیل به عادت میشود، یا به فراق منجر میشود و فراموش میشود. پس عاشقی کار بس بیهودهایست!
زیرنویس فارسی: منظور همان عشقهایی کز پی رنگی بود است... ببخشید نیست... نه، همون است...
زهرا فرخی، 32 ساله از همدان
ای بابا... گیجوویجمون کردی که! بالاخره است؟ نیست؟ چیست کیست کجاست اصاً عایا؟!
نجوا
دوباره عاشق شو! دوباره حرف بزن. مرا با خودت همراه کن. مرا به تنهاییات ببر. نوازشگرم باش. طلوع عشق را در چشمانم نظارهگر باش. بگذار تجربه کنم با تو بودن را. برای من آغوشی باش. برای من همنفسی باش. لحظههایت را با یاد من پر کن و نگذار که باد، یادم را از صفحة ذهنت پاک کند.
ا.ب. گلشن
ای بابا... تو هم از همه جا رفتی التماس به کسی میکنی که باد تو مخش میوزه؟!! طرف مشکل دارهها بابام جاااان، حواست کجاس؟!
مرد خوب
(سلام. من... خوب، هوا... خوب، روزگار... خوب، اینترنت و کفتر خپلو... خوب، شعر عیدم رو چاپ نکردید... بد، اینکه بروبچ فراموشمون کردن یا بروبچ قدیمی اصلاً نیستن... بد، اینکه 25 ساله شدیم رفت... بد، اینکه میگی انقد مظلومبازی درنیار که همینم نمیچاپیم که دیگه... از همه بدتر! [...ولی]حالا با شعر جدیدمون اندر باب مردان خوب صفایی کنید سی خود. این لهجة اهوازی بیدهاااا. درس بعدی لهجة شیرازی! فعلاً کتابای جغرافی رو ببندید، شعر زیر رو بخونید:)
زنی دارم که میخواهد که من تک در جهان باشم/ به پایش نوکری ساده، مثال حیف نان باشم/ به جیبش ریزم این پول و خودم لنگ قِران باشم/ صبور و مهربان و تابع جنس گران باشم/ به زیر کار منزل، رستم هفتاد خان باشم/ به هر امر دگر رنجور و قدری ناتوان باشم/ خودش خانوم و خاتون و عزیز و من فلان باشم/ گهی گرگ و بز و گه جزء اقشار خران باشم/ ز مشت و لطف دستانش، دو صد رنگینکمان باشم/ کبود و آبی و زرد و کمی هم ارغوان باشم/ خورد هر شب کباب بره را، من هم شبان باشم/ نگهبان دلیر و سینهچاک و سیر جان باشم/ ز شرح وز وز مویش، دعاگو بر زبان باشم/ به سرو قد رعنایش، مبادا نردبان باشم/ گهی او میپزد شامی که انگشت بر دهان باشم/ از آن طعم غذا باید، پی یک لقمه نان باشم/ به لطف دستپخت او، همینک نصفه جان باشم/ ز ترس وَردنه باید، خمیده چون کمان باشم/ به پاس شام او باید شکور و قدردان باشم/ خریدار جواهر یا طلایی بس گران باشم/ نوشتم شرح حالم را به گینس، تا بگویم من/ نباید بهترین مرد جهان باشم؟
زینب فخار، 25 ساله از کاشمر
شعر عیدت رو دیر رسونده بودی، قدیمی بود، طنز هم بود، دلمونم واسه کفتر خپلوت تنگ شده بود، کلهم اجمعین به شیشش ده بر یک پارتیبازی کردم بیش از 100 کلمه رو یه جا چاپیدم حالت جا بیاد... حالا باز برو سه سال بعد پیدات شه (خب اون سکه رو میدادی یه سبزیخردکن میخریدی باهاش حداقل یخده وقتت کمتر گرفته میشد اضافهش رو کسر میکردی به چارش ده بر یک اضافه میکردی میذاشتی رو نوشتن مخرج مشترکش به دست میاومد، قضه به خیر و خوشی حل می شد میرفت پی کارش !)
بر باد رفته
1-غریبه میپنداشتمت. آبی دلت برایم انعکاس رنگ آسمان و دریا بود؛ دل بیرنگی که تقلب میکرد! و حرفهایت انگار کنایهها و متلکهایی بودند که گمان میکردم با گفتنشان میخواهی دلم را آتش بزنی و زغالهای جا مانده را بگذاری برای سرمای زمستانت. فراموش کرده بودم که بهترین دوست، اونیه که عین آینه، خوبیها و عیبها رو با هم نشون بده.
2-پایة ساختمان دلت را بر باد بنا نهاده بودی که با کوچکترین تلنگری سقف آرزوهایت فرو ریخت؟
3-شایعة تلخ «مرگ»، گویی تنها چاره بود برای دیدار فرزند و پایان انتظار مادر همیشه چشم به راه.
حدیث مطالبی
دلتنگ
شاید در آن سوی نگاه بیقرار من گم شدهای که حتی صدای ضجههای بیامانم تو را به این کلبة منتظر بازنمیگرداند. شاید آنقدر خسته از زمانه شدهای که گذشتن از من را به تمامی رنجهای با من بودن ترجیح دادهای. شاید هم در آن سو چراغی در قلبت روشن شده که خاموش کردنش برایت غیر ممکن است و تو ناگزیر چراغ امید مرا خاموش کردهای... نمیدانم!
اینکه چرا بیخبر رفتی و چرا لحظهای چشمة جوشان اشکهای من خشک نمیشود و چرا فریادهایم گرمی دستان تو را بازنمیگرداند [را نمیدانم]... و نمیدانم چرا بعد از این همه سال، هنوز هم دلم برایت تنگ میشود.
مینای مهتاب
دفتری از خاطره
دفتری دارم که بدون دیدن کارت شناسایی، دستخطم را میشناسد. پر از نوشتههایی است که گاهی خوشخطند و گاه خط میخورند وقتی هارمونی کلماتش را نمیپسندم. ورقهایش گاه پاره میشود در بازی کودکانة دخترم و پانسمانشان میکنم برای دلجویی. گاهی اینجا باران هم میبارد و نوشتههایم از برکتشان سبز میشوند. گاه خودکارم از بس مینویسد از حال میرود و باید به جوهرش تنفس مصنوعی بدهم تا سر حال بیاید و دوباره بنویسد.
اینجا دفتری دارم با خاطراتی به قدمت 9 سال که نسخة اول نوشتههایم برای بروبچههاست. بماند که در صف طولانی چاپ، گاه دست و پای نوشتههایم شکست و گاه به لطف تیغ جراحی پاسخگو پوستشان کنده شد!
نشمیل نوازی از بوکان
مدح بود یا ذمّ؟! فک کنم خنگ شدهم نمیگیرم!
شکالعلم، نصفالعلم
بیاموز. بدان. همه چیز را بدان. اینکه چطور زمین به دور خود و خورشید میچرخد. ذهنت را درگیر چراهای بیهوده نکن. از چگونهها و چطورها بدان.
پیشفرضهایت را به باد بده. شک کن. نه سیب، نه نیوتون، جاذبه را شک کشف کرد. همیشه اینطور بوده است. از چیزهای کوچک شروع میشود و به کلیات میرسد. دانشمندان از بزاق دهن سگ گشنه، پی به افسردگی نوع بشر میبرند. تو هم شروع کن. چگونه است که ما اغلب کمخونیم؟ چرا بافتهای حافظةمان اینطور ضعیف میشود؟ شاید پاسخ از لاستیکهای صاف ماشینهایمان شروع شود! کتابها را ورق بزن. غرق در آنها شو. آنها گورستان تو نمیشوند. کتابها تو را میزایند. حسامی رفتنیتر از آن است که این را بگوید، من به تو میگویم.
تو باید این روزنامه را به دست بگیری. تو دارالشفا میشوی اگر کتابها تزریق شوند به سلولهایت. تو باید بدانی. چیزهایی هست که نمیدانی.
امید، بچة بیستوچند ساله از کرج
احسنت! آففرین! مرحبا! هوووومممم... داداش این زنبیل زاقارت ما رو هم بگیر، عوض امضا یخده از اون سلولهای بنیادی تزریق کن بش، که تژریق لاژمیم شَدیییییدددد...! معتاد یه همچی جنش اَشلیایم واشه مخچهمونهاااا... حالیته؟!
گرگم و دیگه برّه نمیبرم
هیچ انسان بدی نیست که اگه حتی بخواد هم بتونه آدم خوبی بشه. بیخود با این حرفای الکی مدام از مهربانی و محبت و... نگید و تکرار نکنید که از خودتون شروع کنید و غیره. دیگه این رو همه از قدیم هم میدونن و قبول دارن که «توبة گرگ مرگه».
س. سالاری
خب این که شما در نهایت فرمودی، سفسطهس. فرض کن حتی فقط من تنها قبول نداشته باشمش، «همه»ای که میگی باطل شد! اینهمه مباحث از قدیم هم بوده که خیلیهاش تایید شده خیلیهاش هم نع؛ مبنای از قدیم بوده، پس درسته هم، باطل شد و خلااااص! آمممما... حالا بذار یه موضوع راحت و روون بهت بگم که اگه خودت میل و رغبتی داشتی و خواستی یه پیچی به مخت بده! بلکه از خواب گران برخیزی ! نخواستی هم میل خودت: هویجور خودت رو به خواب بزن ببین تهش به کجا میرسی. میدونستی اجداد بعضی از حیوونایی که ما به عنوان گیاهخوار میشناسیمشون، خیلی سالا پیش از غارنشینی پاسخگو حتی (قدیمتر از قدیمی که مد نظر خودته)، گوشتخوار بودن؟! میدونستی دایناسورا اجداد بعضی از همین پرندههای دونهخوار دوروبرمونن؟ خیلی از دایناسورا عین همین آقا گرگه که میگی، گوشتخوار بودن. میدونستی همین علف، تا آخرای دورة ژوراسیک هیچ جای دنیا وجود نداشته؟ حالا همة اینا رو بذار بغل هم؛ شاید اجداد گوشتخوار بعضی از همین نوادگان توبهکرده و حالا گیاهخوار یا دانهخوارشده رو پیدا کردی! اونوخ شاید فهمیدی همین توبهشون از درنده خویی و وحشیگری و لت و پار کردن دیگران بوده که شده مایة بقای نوادگانشون و آسایش یه عالم موجود دیگة اطرافشون! مثل اونا در تغذیه، آدمهای زیادی هم هستن که در خصلت و خصوصیت از خصائص مضرشون دست کشیدن و به معنای واقعی کلمه انسان و خوب و متمدن شدهن نمونه این آدما هم زیاده ،ولی چه می شه کرد وقتی کسی بخواد متعصبانه خودش رو به خواب بزنه ؟هوم ؟ کاری می شه کرد (همینه دیگه... به قول این پسره، امید، چیزهایی هست که نمیدانی! بعد هی تکرار میکنی توبه گرگ مرگه! بابا جون، بچه زبونش موی شتر و پشم گوسفند در آورد هی گفت: بخوان، بدان، بجو، کتابها تو را میزایند!)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: