در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سجاد حاضر نیست از گذشته و دوران کودکیاش صحبت کند و فقط میگوید کودکی تلخی داشته است و برای همین هم وقتی دوازده ساله بود مدرسه را رها کرده و همراه مردی که از دوستان پدرش بود، خانه و شهر محل سکونتش را ترک کرد. او میگوید: «آن مرد راننده کامیون بود و مرا با خودش برد تا شاگردش شوم البته درباره آن با پدرم حرف زد، قبل از آن هم من خودم از او خواسته بودم همراهش بروم».
سجاد تا شانزده سالگی شاگرد راننده کامیون بود. بعد تصمیم گرفت خودش تنها کار کند. او در تهران ماندگار شد و دوران جدیدی از زندگیاش رقم خورد. متهم توضیح میدهد: «برایم کار پیدا کردن آسان بود ،چون من کارگر ساده بودم و همه جا هم دنبال کسی میگردند که حقوق بالا و بیمه و از این جور چیزها نخواهد و اهل کار باشد. من در یک رستوران مشغول کار شدم و شبها هم همانجا میخوابیدم. تا زمانی که به سربازی رفتم در همان رستوران کار میکردم اما بعد از سربازی وقتی برگشتم همه چیز عوض شده بود».
متهم در دوران قبل از سربازی به سمت مواد مخدر گرایش پیدا کرده بود و بعد از بازگشت بیشتر از قبل سراغ مواد رفت و دیگر نتوانست شغلی مناسب برای خودش پیدا کند. او میگوید: «در خیابانها دستفروشی میکردم. از مولوی سیگار میخریدم و در پارکها و میدانها میفروختم. بعد از مدتی خردهفروشی مواد را هم شروع کردم تا این که به زندان افتادم. در آنجا با مردی رفیق شدم که حرفهای بود و وقتی بیرون آمدیم دونفری دست به کار شدیم، اما این بار هم خیلی زودگیر افتادیم».
متهم توضیح میدهد: «تا قبل از این بار سه بار به زندان افتادم و هر دفعه بعد از بیرون آمدن دوباره سراغ همان کارها رفتم، چون کار دیگری از دستم برنمیآمد و اصلا کسی به یک سابقهدار شغلی نمیدهد. من هیچ وقت به شهر خودمان برنگشتم و هیچ خبری هم از پدر و مادرم ندارم و نمیدانم خواهران و برادرانم کجا هستند و چه میکنند. در همه این سالها گرفتار این بودم که هر طور شده گلیمم را از آب بیرون بکشم».
سجاد ماجرای ازدواجش را هم این طور تعریف میکند: «یکی از بچهها با زنی آشنا بود که سابقه سرقت داشت. سه نفری با هم شروع به زورگیری کردیم؛ ماشین میدزدیدیم، با آن مسافر سوار میکردیم و زورگیری انجام میدادیم. بعد از مدتی احساس کردم از آن زن خوشم میآید. به او گفتم، اما جواب داد اهل شوهرکردن نیست قبلا یک بار ازدواج کرده و شوهرش او را به خاک سیاه نشانده بود برای همین نمیخواست یک بار دیگر همان بلاها سرش بیاید وقتی اصرار کردم، بالاخره گفت حاضر است صیغهام بشود. من هم شرط کردم اگر همه چیز خوب بود بعد از یک سال عقد دائم کنیم و او هم قبول کرد و ما بعد از یک سال عقد دائم کردیم».
مرد زندانی توضیح میدهد: «زنم از دزدی خسته شده بود. چند بار به من گفت سجاد بیا دنبال کار دیگری برویم. گفت این کارها آخر و عاقبت ندارد. وقتی هم فهمید حامله است، گیرهایش بیشتر شد. من هم برای این که از سرم بازش کنم، جواب میدادم تا چند وقت دیگر توبه میکنم، اما قبلش باید پولی گیر بیاورم تا بتوانیم آن را به کاری بزنیم. رابطه من و زنم سرد شده بود، اما هنوز در کنار هم بودیم».
متهم حالا افسوس فرصت از دست رفته را میخورد و میگوید: «زنم حاضر بود با هر سختی کنار بیاید به شرط این که من از خلاف دست بکشم، ولی گوش ندادم. آن موقع فرصت خوبی بود برای اینکه سر و سامانی بگیریم حالا که دیگر گذشته و کاری نمیشود کرد».
وی داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد: «بعد از این که پسرم به دنیا آمد، من و دو نفر دیگر از خانههای ویلایی اطراف تهران دزدی میکردیم. آن آخریها خودم هم ذله شده بودم، اما همهاش به این فکر میکردم که در سرقت بعدی پولی قلنبهای به جیب میزنم و خیالم راحت میشود. همین وسوسه باعث شد آنقدر ادامه بدهم تا گیر بیفتم. الان شاکی زیاد دارم و میدانم این دفعه حکمم سنگین است. زنم کارهایم را پیگیری میکند، اما گفته اگر برایم حبس طولانی ببرند، طلاق میگیرد و بچهام را هم با خودش میبرد. او میگوید دیگر حوصلهاش از این زندگی سر رفته است».
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: