در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
علیاکبر کرانی چهار ساله بود که پدرش را از دست داد. پدر که رفت او ماند و مادر و چند خواهر و برادر کوچک که از این به بعد باید یکه و تنها هزینههای زندگی را تامین میکرد. بزرگتر که شد مثل پدر کشاورزی را پیشه کرد اما خرج و مخارج زندگی آنقدر زیاد بود که کشاورزی به تنهاییکفاف هزینههایشان را نمیداد و مجبور شد کنار آن کارگری هم بکند. کارگری در هر شغلی خطرهای خاص خودش را دارد. حالا میخواهد آبدارچی باشد یا کندن چاه و نقاشی ساختمان. این خطر بالاخره دامن علیاکبر را هم گرفت.
همه چیز از زمانی شروع شد که علیاکبر برای آبیاری زمین کشاورزیاش به آب احتیاج پیدا کرد.او با چند نفر مشورت کرد و قرار شد بیل مکانیکی سر زمین بیاید و خاکبرداری کند. چنگک قوی بیل مکانیکی با قدرت به سینه زمین چنگ میانداخت و جلو میرفت تا اینکه به عمق 12 متری زمین رسید. ادامه ماجرا را از زبان علیاکبر بخوانید: «12 متر که کند، اول من وارد کانال شدم و بعد دو کارگر دیگر هم پشت سر من آمدند تا حلقههای سیمانی را در کانال کار بگذاریم. هنوز چند دقیقهای از ورودمان به کانال نگذشته بود که ناگهان کنارههای آن شروع به ریزش کرد و به یکباره تمام خاکهایی که بیل مکانیکی گوشهای ریخته بود روی سرمان آوار شد. گویا زمانیکه من زیر آوار مدفون شده بودم، همه کسانی که بالای کانال بودند از شدت ترس پا به فرار گذاشته و گرد و غبار که فرونشسته بود دوباره دور کانال جمع شده بودند. آنها صدایم میکردند اما خاک تمام بدنم را پوشانده بود و نمیتوانستم کوچکترین حرکتی بکنم. اکسیژن نداشتم و هر لحظه ممکن بود خفه شوم. لحظهای که خاک رویم آوار شد، فشاری سنگینی به بدنم وارد شد. لحظات وحشتناکی بود. به خودم دلداری میدادم و میگفتم تا زمانی که کمک بیاید و نجاتم بدهند میتوانم این وضع را تحمل کنم. به مادر و خانواده و همسرم فکر میکردم. باور کنید خیلی سخت بود. اصلا به هیچ زبانی نمیشود آن را توضیح داد.»
یک صدای عجیب
در همان حال که علیاکبر در اعماق زمین با مرگ رودررو شده بود، بالای کانال همهمهای به پا بود. در یک چشم برهم زدن سه انسان از جلوی چشمان ناظران ناپدید شده بود. چند نفر از روستاییان که شاهد حادثه بودند به سمت روستا دویدند تا کمک بیاورند. یک نفر دیگر هم با آتشنشانی و اورژانس نیشابور تماس گرفت و آنها را در جریان حادثه قرار داد. یکی از شاهدان حادثه اصلا صبر نکرد ببیند چه اتفاقی میافتد و بلافاصله به سمت روستا دوید تا خبر مرگ علیاکبر را به همسر و خانوادهاش بدهد. چند نفر از روستاییان که توسط همولایتیهایشان از حادثه باخبر شده بودند، خود را به سرعت بالای کانال رساندند و هرکس با هر وسیلهای که دم دستش بود خاکها را کنار میزد. در همین هنگام صدای ضعیفی توجه همه را به خود جلب کرد. صدا آشنا بود. سکوت سنگینی همه جا را فرا گرفت. همه گوش تیز کرده بودند تا ببینند صدا از کجا میآید. خلیل بیات ـ دوست علیاکبر که ریزش آوار را دیده بود ـ میگوید:«خوب که گوش کردیم دیدیم صدای علیاکبر است که خیلی ضعیف مدام میگوید کمک.....کمک.... همینکه صدایش میآمد، نشان میداد که زنده است و هنوز نفس میکشد. انگار معجزهای رخ داده، باورش خیلی مشکل بود.» انگار خداوند روزنهای برای نفس کشیدن علیاکبر باز گذاشته بود و او از آنجا هوای مورد نیازش را تامین میکرد اما روزنهای دیده نمیشد.
با اینکه به آتشنشانی گفته شده بود که چه اتفاقی افتاده، اما وقتی امدادگران رسیدند دیدند شرایط به حدی پیچیده است که با ابزار و وسایلشان عملا نمیتوانند کاری از پیش ببرند. بیل مکانیکی دوباره روشن شد و شروع به خاکبرداری کرد. هرثانیه تاخیر در نجات، یعنی خفگی علیاکبر. کارگر مجروح هم خونین زیر خروارها خاک دلش به یاد خدا و خانوادهاش روشن بود اما اصلا حال و روز خوبی نداشت. او میگوید: «میدانید چه حالی داشتم؟ شما تصور کنید چند پتوی ضخیم رویتان انداختهاند. چه حالی میشوید؟ اصلا نمیتوانید نفس بکشید. دقیقا من چنین حالتی داشتم و نفسم بالا نمیآمد. حس میکردم شکمم ورم کرده است.» علیاکبر خون آلود با سرو صورت ورم کرده، جان بیرمق، نفسهای تنگ و شمرده شمرده،در یک کلام کم آورده بود و فاصلهای با مرگ نداشت. صدای خسخس سینهاش را بخوبی میشنید و فکر میکرد این نفسهای آخرش است.
بخش دیگر حادثه را از زبان جمال خیرآبادی تکنیسین پایگاه اورژانس 115 عبدالله گیو واقع در نیشابور بخوانید که به همراه همکارش رسول شریفی عازم روستای برک شاهی ـ محل وقوع حادثه ـ شدند: «ساعت 11 و 19 دقیقه حادثه را به ما اعلام کردند. بعد از آمادهسازی وسایل در مدت کمتر از 15 دقیقه خودمان را به محل رساندیم. چیزی که ما دیدیم و از حرفهای دیگران فهمیدیم این بود که سه نفر در حال حفر کانالی بودند تا دو چاه را با استفاده از حلقههای سیمانی به هم وصل کنند اما با ریزش ناگهانی خاک، هر سه نفر گیر افتاده بودند. یکی ازکارگران وسط حلقهها گیر افتاده، اما مشکل خاصی برایش پیش نیامده بود. نفر دوم هم تا کمر زیرخاک بود که توانست با کمی تقلا خارج شود. سرش جراحت برداشته بود که آن را پانسمان کردیم. اما نفر سوم اصلا پیدایش نبود و زیرخاک مدفون شده بود.»
بیل مکانیکی در آن شرایط دلهرهآور تا نزدیکیهای بدن علی اکبر آواربرداری کرد و بعد از آن مردم با استفاده از بیل، باقی خاک را برداشتند تا به مردی رسیدند که زیرخاک دقایق وحشتناکی را تجربه کرده و مرگ را به چشم دیده بود البته کار به همین سادگیها هم پیش نرفت. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا جان علیاکبر را بگیرد. با اینکه نفس میکشید اما هر لحظه امکان داشت همان روزنه نجات هم بسته شود. چندبار آوار شد. حتی آسمان هم به نبرد با مرد مجروح آمده بود تا با بارش باران و گل کردن خاکها جانش را بگیرد. کار امداد و نجات طلسم شده بود و جلو نمیرفت. خیرآبادی میگوید: «بعد از آواربرداری سر علیاکبر را دیدیم. روی سرش کلاه ایمنی بود و یک دلیل مهم زنده ماندنش همین بود؛ چرا که فضایی ایجاد کرده بود تا هوا در آن جریان داشته باشد و مصدوم بتواند نفس بکشد. البته خاک و سنگ با هم فروریخته و اگر فقط خاک خالی بود بدون شک در اثر بیهوایی خفه میشد. از آنجا که احتمال میدادیم گردن و سرش آسیبدیده باشد، او را معاینه کردم که خوشبختانه مشکل جدی وجود نداشت. پس از بستن بکبُرد و آتل با استفاده از طناب از داخل کانال خارجش کردیم. البته شکمش باد نکرده بود ولی به رطوبت و نم حساسیت داشت. طوریکه وقتی به شکمش دست میزدیم احساس درد میکرد. پای چپش هم بیحس شده و لگنش شکسته بود. بعد از خارج کردن مصدوم از کانال او را با آمبولانس به بیمارستان 22 نیشابور منتقل کردیم.»
وقتی علیاکبر را پس از حدود یکساعت از کانال خارج کردند به حدی سردش شده بودند که دندانهایش بههم میخورد. خلیل بیات روحیه بالای دوستش را تحسین میکند و میگوید: «اصلا نمیتوانم تصور کنم مثل علیاکبر این همه مدت زیر آوار باشم و زنده هم بمانم. من اگر جای او بودم همان دقایق اول تمام کرده بودم. علیاکبر اعتماد به نفس خیلی بالایی داشت که در آن لحظات سخت توانست دوام بیاورد. واقعا مرد قوی و باروحیهای است.»
حالا چند روزی است که مرد مجروح از بیمارستان مرخص شده و در خانه استراحت میکند. حادثهای که برایش پیش آمد طوری زمینگیرش کرده که حتی نمیتواند راه برود و تا زمانی که بهبود پیدا کند باید استراحت کند. اگر او هنگام کار کلاه ایمنی بر سر نمیگذاشت، حالا خانوادهاش داغدار بودند.
لیلا حسینزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: