در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی حاجی را در کنج خانهای اجارهای نگاه میکنی پیرمرد شکستهای را میبینی که ناراحتی و غصه از سر و رویش جاری است.
از حاجی میپرسم چه شد که طی فقط چند سال، اینقدر پیر و شکسته شدی؟ میگوید: خوش ندارم به اتفاقات تلخ گذشته بپردازم ولی نمیخواهم فرزندانم و جوانترهای جامعه دچار سرنوشت من شوند پس تا جایی که بتوانم میگویم وقتی صادرات فرش به کار اصلی و درآمدزاترین فعالیت من تبدیل شد و بخشی از بازار شرق دور را در اختیار گرفتم برای گسترش فعالیت، ناچار شدم ریسکهای بزرگی بکنم و دست به خریدهایی در مقیاسهایی خیلی بزرگتر از گذشته بزنم. بر اساس سلایق و ذائقه خریداران کشورهای آسیای شرقی و همینطور استرالیاییها، وارد بازار یک شهرستان میشدم و هرچه قالی منطبق با آن سلیقه بود درو میکردم. در سالهای ابتدایی کارها به طرز خوبی پیش میرفت، ولی کمکم بر حجم فرشهایی که در انبار خارج از کشور به صورت فروش نرفته باقیمانده بود و حتی در حراجها با قیمتهایی به مراتب پایینتر از نرخ اصلی هم خریداری پیدا نمیکرد، افزوده میشد چون مرتب در بازارهای خارجی، سلایق عوض میشد و تقاضاها سر و شکل جدید میگرفت.
در کنار این، حسن اعتمادم به برخی همکاران حاضر در بازار منطقه، من را با دردسر بزرگی رو به رو کرد. در بازار آن زمان ایران، روی قول و اعتبار افراد، حساب ویژهای میشد و من با همان نگاه خوشبینانه، به همکاران حاضر در بازارهای دور هم نگاه میکردم، ولی هر چه میگذشت برگشتی دلارهای صادراتی به داخل، برایم مشکلتر میشد و بدقولیها، ضربههای سنگینتری به من میزد. حالا انبوهی از چکهای کشیده شده به فروشندگان داخلی در دست داشتم که باید پاس میشدند. به هر حال تا مدتها بده و بستانهای دوستان نزدیک موجب شده بود آبروی من حفظ شود ولی کمکم طلبکاران پرشماری را مقابل خودم میدیدم که باید طلب هر یک را میپرداختم در حالی که مرتبا دریافت دلارها از شرق دور امروز و فردا میشد. بنابر این ناچار شدم رو به افرادی بیاورم که بدون هیچ محدودیتی، وام میدادند ولی سودهایی غیرمعقول طلب میکردند و این ابتدای سقوط من بود. ابتدا ناچار شدم برای پاس کرن چکهای مردم، وامهایی با بهرههای 2 تا 3 درصد (در ماه) بگیرم ولی مدتی بعد نوبت بازپرداخت آن وامها میرسید، دیرکرد وام تبدیل به بهره 2 برابری شده و مثلا اگر بهره اولیه ماهانه 3 درصد بود ماه دیگر به 6 درصد و ماه بعد به 12درصد افزایش مییافت. به این ترتیب دیگر انبوه دلارهایی که به کشور برمیگرداندم هم پاسخگو نبود و چون کفاف اصل و سود نزولخواران بازار را نمیداد ناچار بودم هر چه داشتم بفروشم و به آنها بپردازم. در حقیقت بعد از مدتی نه دیگر خبری از ماشینها و باغ و کارخانهام بود و نه حتی خانهای برای سکونت داشتم و رو به مستاجری آوردم چون اگر آنها را نمیفروختم و در دهان زالو صفتان نمیریختم کارم به جاهای خیلی باریکتری مثلا زندان میکشید و عملا دستم از هر کار اقتصادی برای سر و سامان دادن به اوضاع، بازمیماند. با وجود آن که حالا شدت خطر پرداخت ربا را با تمام وجود درک میکردم ولی در باتلاقی گیر کرده بودم که هیچ راه فراری از آن نبود. هر چه بیشتر تلاش میکردم و دست و پا میزدم بیشتر فرو میرفتم. حالا آن از خدا بیخبران صحبت از سودهای 4، 5 و حتی 7 در صد در ماه میکردند یعنی بهرههایی که به آنها میپرداختم خیلی بیشتر از اصل وامی بود که از آنها گرفته بودم...
میپرسم خود را فردی بدبخت احساس میکنید، میگوید: هنوز به کرم خدا خیلی امیدوارم و دعا میکنم تقاص گناهم را فقط در همین دنیا پس بدهم. در عین حال افرادی هستند که آنها را میشناسم و به روزگاری خیلی بدتر از من دچارند. مثلا فردی که ناچار شد دختر جوانش را به عقد پیرمرد نزولخوار درآورد یا بگذارید ماجرای یک کارمند شاغل در بازار را برایتان تعریف کنم که شرایطش خیلی دردناکتر از من است و اکنون به جرم مشارکت در قتل سالهاست در زندان است. این بنده خدا که حسابدار یک کاسب رباخوار در بازار بود وقتی با بیماری همسر مبتلا به سرطانش و پرداخت ارقام میلیونی برای تامین داروهای گران روبهرو شده بود به گرفتن وام از یک رباخوار اقدام کرد و وقتی روز به روز، در بازپرداخت بدهی خود ناتوانتر ماند و کارش به نزدیکی زندان کشید، تعدادی سارق را به خدمت گرفت تا گاوصندوق صاحب مغازه را سرقت کنند. این سرقت با موفقیت ظاهری به انجام رسید ولی در جریان آن، یک فرد بیگناه جان خود را از دست داد. مدتی بعد، با اعتراف حسابدار بدبخت، او روانه زندان شد و هم اکنون در حبس به سر میبرد و خانوادهاش از هم پاشیده شده است...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: