خاطره

آقای معلم وارد کلاس شد. همه بچه‌ها با صدای مبصر که گفت: برپا، از جا بلند شدند و بعد از چند ثانیه با صدای آقای معلم که گفت: برجا، بنشینید عزیزانم، در جاهای خود نشستند. آقای معلم گفت: تعطیلات خوش گذشت، چطور بود؟
کد خبر: ۵۶۰۲۷۱

بچه‌ها همه باهم گفتند: بله آقا.

آقای معلم گفت: بچه‌ها امروز می‌خواهیم با هم خاطره بشنویم.

یکی از بچه‌ها گفت: آقا اجازه اگر خاطره‌ای نداشته باشیم چی‌؟

آقا معلم گفت: چرا! بالاخره همه شما‌ها یک خاطره از عید نوروز دارید. بیایید اینجا و برای من و دوستانتان تعریف کنید.

هر کدام از بچه‌ها یکی یکی می‌رفتند روی سکو و یک خاطره تعریف می‌کردند. خاطره بعضی‌ها خنده‌دار بود و برخی ناراحت‌کننده. تا این‌که نوبت به علی رسید، آقای معلم گفت: خوب علی‌جان بیا اینجا و برای ما تعریف کن.

علی گفت: آقا خاطره من هم گریه‌دار است و هم خنده‌دار.

آقا معلم گفت: ما می‌شنویم.

علی گفت: آقا اجازه، آخرین روز اسفند بود که پدرم به خانه آمد و دو تا تنگ ماهی در دستانش بود، یکی کوچک‌تر و دیگری بزرگ‌تر. تنگ بزرگ را به من و تنگ کوچک را به برادر کوچک‌ترم داد. داخل هر کدام از آنها هم یک ماهی قشنگ بود.

ما خیلی خوشحال شدیم و تنگ‌ها را در اتاقمان گذاشتیم و هر روز از ماهی‌ها خیلی خوب نگهداری می‌کردیم. اما کسری برادر کوچکم، دائم مثل گربه دست‌هایش داخل تنگ بود و با ماهی کوچولو بازی می‌کرد.

یک روز صبح که از خواب بلند شدم، متوجه شدم که کسری در تختخوابش نیست و تنگ ماهی هم سر جایش نبود. خیلی هول و دستپاچه شدم و همه جا را گشتم، اما کسری را ندیدم. ناگهان از داخل توالت صدایی شنیدم. بله کسری آنجا بود و ماهی قرمز کوچولو را در توالت فرنگی انداخته بود تا آبتنی کند. من با صدای بلند گفتم: ای بچه بد توالت که جای آبتنی نیست بخصوص برای این ماهی کوچولو!

گفتم بگذار برم یک چیزی بیاورم تا ماهی را از آنجا در بیاوریم و به سمت آشپزخانه رفتم. اما وقتی که برگشتم اثری از ماهی نبود و سیفون هم داشت پر می‌شد. زدم بر سرم و گفتم: آی بچه چی کار کردی؟

کسری گفت: دلش می‌خواست آزاد باشه و توی دریا شنا کنه منم آزادش کردم تا بره پیش دوستاش.

آقای معلم و بچه‌ها​ خندیدند و گفتند: عجب! چه برادر بامزه‌ای داری.

اما علی دوباره یاد ماهی افتاد و گریه‌اش گرفت و گفت: آقا عید خوبی نداشتم.

آقای معلم گفت: علی‌جان گریه نکن، شاید آن ماهی عید خوبی داشته است. همه بچه‌ها خندیدند و علی هم خندید. در این لحظه زنگ تفریح به صدا درآمد و همه بچه‌ها به سوی حیاط دویدند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها